تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

پیرزن همین طور راه می رفت و غر می زد . کار هر روزش بود . در بطن همه کارهایش بود. غر زدن انگار مثل نفس کشیدن جزئی از زندگیش شده بود . معلوم نیست چرا توی حیاط از این ور به ان ور می رفت و دم گرفته بود : مرد ... باغیرت ... اینا همش حرف مفته.اخه چطور تونستی ؟ ان طفل معصوم چه گناهی داشت؟ غیرت؟همه کاراتون از ترسه . ترسو ... فکر کردی چرا اتاق به تو اجاره دادم؟ مزاحم دلم می خواست یا محتاج کرایه خانه ای بودم که یک ماه می دادی و یک سال نمی دادی دلم برای ان دختربدبخت سوخت و ان دردانه ام که بعد از عمری صدای خنده و شادی به اجاق کورم اورد . چقدر بهت گفتم برو کاری پیدا کن که روزگارتان بگذرد چقدر گفتم این دختر بد بخت را پای قالی نفرست؟ چقدر گفتم قالی پیری و کوری می اورد سل می اورد ؟

بعد صدایش شکست انگار بغض کرده بود یاد بیچارگی خودش افتاد : همه تان مثل همید . همین فلک زده را نگاه کن ( و سرش را به ان سوی حیاط چرخاند) الانش را نبین که خدا زده اش و برای یک لیوان اب محتاج من است . و اشکش سرازیر شد : ۱۳ سالم بود که با سر هلم دادند توی چاه اسمش را گذاشته اند خانه بخت .همه عمرم روی دار قالی تباه شد و این مرد نامرد حاصلش را دود کرد و به هوا داد. بعد از ۲ تا هوو که سرم اورد فهمید بچه دار نشدنش زیر سر خودش است و خیال کردی کی به جز من پای این فلک زده می ماند ؟ یک عمر توی خانه اش اب شدم و او به باد داد

کمی ساکت ماند بعد دوباره دم گرفت. اخر گناه ان دردانه ام چه بود ؟ بعد صدایش لحن دشمنی گرفت: خودت هم می دانستی دروغ می گویی . ان دختر انقدر نجیب و سربه زیر بود . سرش را نمی اورد بالا که توی چشم من پیرزن کور و کچل که از هر فلک زده ای توسری می خورم نگاه کند ... ان وقت میرود دنبال مرد غریبه بیفتد ؟ خودت هم میدانی تهمت مفت بهش زدی... مرد که زنش جای بد می رود توی خانه زندانیش می کند طلاقش می دهد می کشدش اما از خانه بیرونش نمی کند . ترسیده بودی ...همه تان مثل همید هارت و پورتتان برای ماست  ... نگفتی ان دختر توی شهر غریب با ان حال خراب کجا برود ؟ دست به دامن کی بگیرد؟ گناه ان طفل معصوم چه بود؟ ترسیده بودی... این اخری سرفه هاش خونی بود ... ترسیدی خرج مریضی اش را بدهی .بهش دروغ بستی تهمت زدی که از شرش خلاص شوی اگر بساطت را نریختم تو کوچه به هوای ان دختر بدبخت و ان دردانه بی گناهم بود .

همین طور که غر می زد شروع کرد توی هاون سنگی بزرگ گوشه حیاط یک چیزی را کوفتن معلوم نبود دوباره چه اشغالی می خواهد برای شام پیرمرد سرهم کند .صدایش لابه لای صدای کوبیدن گم می شد و معلوم نبود با ان هزار سال سنش این همه توان از کجا می اورد که دسته هاون به این بزرگی را بکوبد

مرد یاد چهره زرد زنش افتاد زردی همه خوشکلی اش را برده بود چادر رنگ رفته اش روی شانه اش ول شده بود و نگاهش رنگ التماس داشت دخترک با ترس نگاه می کرد و گوشه چادر مادرش را دور دستش می پیچید . مرغ مرد یک پا داشت و زن ناامیدانه راهش راکشید و رفت

پیرزن هنوز می کوبید و صدای جیغ جیغش لا به لای صدای کوفتن می امد پیر مرد ان سوی حیاط نشسته بود تنها حرکتی که داشت دستش بود که می لرزید و سرش  .   دهانش  همین طور نصفه باز مانده بود و اب دهانش روی لباسش می ریخت و تنها کاری که از دستش می امد نفس کشیدن بود با نگاه بی حالتش به سمت پنجره اتاق مستاجر خیره مانده بود

هوا دیگر تاریک شده بود پیرزن دست از کوبیدن کشید و معلوم نبود چرا ناگهان مثل تیری به سمت اتاق مستاجر دوید چند پله را یکی کرد و توی اتاق پرید و چراغ را روشن کرد بعدخیره ماند نفسش در نمی امد چهره اش کبود شده بود و دردی در سینه اش دویده بود که تا ان روز تجربه اش نکرده بود بعد روی زمین افتاد و چشمان از حدقه در امده اش به سمت اتاق خیره ماند به سقف اتاق که مرد بیجان اویزانش شده بود و با چشمان از حدقه در امده به پیرزن خیره مانده بود

تابستان ۸۶

+ نوشته شده در 12:8 توسط مریمی .
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
خاطره
اولین بار بود که از انجا رد می شدم. کوچه با ردیف درختهای چنار که از اثر پاییز زرد و نیمه لخت شده بودند توجهم را جلب کرد توی کوچه پیچیدم که بن بست بود و همانطور که می رفتم در و دیوار و درختها را نگاه می کردم به ته کوچه که رسیدم دنده عقب بر گشتم و همانطور که بر می گشتم ان را دیدم : یک خانه بزرگ که درختهای بلند حیاطش از بالای دیوار سرک کشیده بودند و در قهوه ای رنگ زنگ زده بزرگی داشت و یک در کوچک اهنی که نیمه باز مانده بود . نمی دانم چه چیز مرا به سمت در می کشاند . جلو رفتم و ارام بازش کردم تا اگر کسی انجاست خلوتش به هم نخورد . در به یک اتاق باز می شد که شاید انباری کوچکی بود گوشه حیاط  خانه. تاریکی اتاق نمی گذاشت داخلش را ببینم جز یک پنجره که رو به حیاط خانه بود و نور خورشید از ان به داخل اتاق می تابید .کمی که گذشت و چشمم به نور کم انباری عادت کرد دیدمش . گوشه ای نشسته بود و یک کاسه و سمباده در دستش و هاج و واج به من نگاه می کرد. صورت سبزه لاغری داشت و موهای تیره اش که روی شانه اش ریخته بود به نگاهش حالت بکر ناشناخته ای می داد  اتاق پر بود از تار و سه تارهای ساخته شده و نصفه کاره مانده . لامپ کوچک زردی هم روشن بود اما نوری که از پنجره می تابید به ان اتاق و هر انچه که درونش بود جلوه ای می داد که هیچ نور ساخته بشری نمی توانست بدهد . بهانه همانجا دستم امده بود . گفتم برای بچه های کلاسم تار می خواهم کی اماده می شود ؟ گفت : همین الان ببر کسی نمی برد . یکی را برداشتم و نواختم صدایش در قلبم طنین می انداخت پرسیدم چرا کسی نمی برد؟ گفت: چون کسی نمی داند

در اتاقم نشسته بودم و به سر گرمی همیشه ام مشغول . فرو رفتن خرده های چوب به دستم نوازش هر روزه ام شده بود و خش خش صدای اره و سمباده نوای هر لحظه ام . سرمای پاییز نیشم می زد و باد که در راتکان می داد گهگاه کمی برگ خشک مهمان اتاقم می کرد . تنها دلگرمی ان روزم گرمای نوری بود که از پنجره به اتاقم می تابید. سرم به کارم بود که در یکباره باز شد . باد لعنتی ... سرم را بلند کردم نه باد بود نه برگی که باد اورده باشد همانطور لای در ایستاده بود ونگاه می کرد نگاه نوازشگری داشت و موهایش که از زیر روسری اش ریخته بود و به چهرهاش حالت فرشته ها را می داد به یادم اورد که: پری رو تاب مستوری ندارد . اما یادم نمی امد از کجا شنیده ام . داخل امد و با خودش عطر گلهای کوهی را به اتاقم اورد .برای بچه های کلاسش تار می خواست و نمی دانم مرا از کجا پیدا کرده بود .گفتم ببرد یکی را برداشت و نواخت دستش رشته ها را نوازش می کرد و صدای تارش روح مرا

کنار پنجره رفتم که حیاط را ببینم .حیاط ... اولین چیز این خانه که مرا به خود جذب کرده بود . کنارم ایستاد و دستم را گرفت دستش پر از زخم و خراش بود ومن چقدر ان زخمها را دوست داشتم . نمی دانستم ساز چیزی جز نوازش هم می تواند داشته باشد

کنار پنجره ایستاده بودیم من و او کنار هم . دست لطیف مهربانش در دستم بود و می ترسیدم زبری دستم ناراحتش کند . این حیاط که من بیشتر حکم سرایدارش را داشتم و در انباری گوشه ان تنها کار مورد علاقه ام را می کردم حالا  برایم رنگ دیگری . حال و هوای دیگری داشت . سرمای پاییز و گرمای حضور او ... شوقی که برای در اغوش کشیدنش داشتم و ترسی که اولین بار بود تجربه اش می کردم در دلم غوغایی به پا می کرد ...

هر چه ساز داشتم در ماشینش جا داد و رفت

+ نوشته شده در 17:9 توسط مریمی .
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
صبح چشم باز کردم تو بودی ... در اینه پشت سرم ایستادی  ... ظهر انسوی میز روبرویم نشسته بودی . عصر برایم از باغچه گل چیدی . شب دستت در دستم بود. به این ماه به ان درخت به قاب عکس روی دیوار به کوه نگاه کردم سایه ای از نگاه تو داشت

صبح چشم باز کردم کسی نبود...در اینه تنها بودم ...ظهر غذا مثل همیشه نبود .عصر گلهای باغچه پژمرده بودند . شب خانه ماندم و دستم تنها بود. به این ماه به ان درخت به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم حر فی برایم نداشتند حتی سایه ای ...

نبودنت مثل بودنت تکرار می شود

مرداد ۸۶

+ نوشته شده در 10:28 توسط مریمی .
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
خمار
یادم نمیاد چطوری باهاش دوست شدم درست نمی دونم اولین بار کی و کجا دیدمش از اون چیزی که خوب به یاد دارم سر گیجه و منگی مبهم و گوارایی بود که وقتی پیشم بود بهم دست میداد  و الان وقتی سعی می کنم  به یاد بیارمش بهم دست میده . اما از اون اخرین شبو خوب به یاد دارم اول همه چیز همون طور مبهم و سایه دار بود بعد مثل اینکه نوری بتابه همه چیز روشن شد : تن صاف و سفیدش بی قید و ارام در اغوش من رها شده بود و من از تماسی که باهاش داشتم می سوختم . بعد ناگهان زبانم توانی رو که انگار هیچ گاه نداشت به دست اورد و من که حرف زدن با مردم معمولی اونقدر برام طاقت فرسا بود برای اولین بار بهش گفتم که چطور عاشقش شدم و دیگه نمی تونم بدون اون...

 لحظه ای از من جدا شد بعد ایستاد و به من نگاه کرد من ترسیدم که بخواد بره روبروش ایستادم تا مانعش بشم و اولین بار متوجه نگاه وحشی و سرکشش شدم که گویی از جهان دیگری اومده بود بعد بازوهای گرمشو دور گردن من حلقه کرد و صورتم رو غرق بوسه کرد بدن گرمشو که با تن من تماسی درد الود اما دلچسب داشت گویی با اهنگی که از دور شنیده می شد و شاید هم من تصور می کردم که می شنومش ارام  می رقصوند و با لبها و دندونش لبها و صورتمو گاهی ارام و گاهی خصمانه و از سر لجبازی لمس می کرد و من در اتشی که او به پا می کرد می سوختم ... سوختن ... این اخرین چیزیه که ازش به یاد دارم ... یادم نیست چی شد که رفت و کجا رفت دیگه بعد از اون شب ندیدمش .

چند روز بعد از همسایه که گلهای باغچشو هرس می کرد شنیدم که دختری توی رودخانه پیدا شده که انگار همه اونو می شناختند اما هیچ کس درست نمی دونسته اونو کی و کجا دیده و می گفت نمی گم جسد چون هیچ کس عاقبت نفهمید که اون مرده یا فقط خوابیده

و من نمی گم جسد چون نمی دونم واقعا روزگاری با اون بودم یا فقط یک توهم بوده یا فقط یک ارزو

 

+ نوشته شده در 22:29 توسط مریمی .
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
دلم سرخ و سفید و ابی بود که قل خورد و افتاد زیر پات تو سر به هوا اما چشمت پی میوه های درخت بود و پات خورد بهش از اون به بعد دیگه دلم سرخ و سفید و ابی نبود می تپید و زخم خورده بود 

 

+ نوشته شده در 20:48 توسط مریمی .
شنبه سوم شهریور 1386
انتظار درازم را در جهانی که در ان هیچ صدایی نمی شنوم و چیزی نمی بینم قژقژلولای در می شکند و نور از شکاف در به من هجوم می اورد و تو مثل سایه ای لابه لای نور پیدا می شوی .تو از میان روز از میان زندگی امده ای و برایم باز هم نان و اب اورده ای باز هم هوا اورده ای تو برایم یک تکه از زندگی را چیده ای و اورده ای تو برایم هر روز یک تکه از زندگی را می چینی و می اوری اما مرا به زندگی نمی بری

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط مریمی .
شنبه سوم شهریور 1386

تو مرا درست کردی دستهایت را دور گردنم حلقه کردی و صورتم را بوسیدی گرم بودی اما دستها و صورتت قرمز شده بود می خواستم بگویم چقدر دوستت دارم اما لبهایم یخ بسته بود. تو خوشحال بودی و می خندیدی  و من به تو نگاه می کردم به تو لبخند میزدم گرمای مهربانی ات به من می تابید  وچشمها ی زغالی و دماغ هویجی ولب پوست پرتقالی  ام یکی یکی می افتاد و مهربانیت ابم می کرد 

+ نوشته شده در 21:34 توسط مریمی .