تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
تنها برای او...

او هر روز می امد و از کنارم رد میشد .. ـ من چقدر امدنش را دوست داشتم ـ و عصر از کنارم رد می شد و میرفت . او نگاهم میکرد , اما مرا نمی دید . عصر که می رفت من تا فردا انتظارش را می کشیدم تا فردا صبح که بیاید... و چقدر این انتظار را دوست داشتم .

صبح زود می امد و از کنارم رد می شد و از در ورودی این ساختمان تو می رفت و پله های دم در را بالا می رفت و وارد خود ساختمان می شد و من در تمام این مسیر نگاهش می کردم و بقیه اش را حدس می زدم , حالا سوار اسانسور می شود یا از پله ها بالا می رود در یکی از طبقه ها وارد اتاقش می شود و پشت میزش می نشیند و کار می کند , تاثیر گذار است , با همه مردم خوب است , به همه مهربانی می کند, همکارهایش دوستش دارند مثل من که دوستش داشتم . مثل رفتگر و پادوی سوپر مارکت که دوستش داشتند . ساعت ۱۰ صبح بیرون می امد . اینجا, زیر همین سایه می ایستاد و سیگارش را روشن می کرد و دودش را به هوا می فرستاد , دور و برش را نگاه می کرد .

با مردم خوش و بش می کرد , دخترها که مدرسه می رفتند هم نگاهش می کردند و گاهی حرفی بینشان ردو بدل می شد معمولا لبخندی , یا جمله کوتاهی , یا اشاره ای ... در نگاهش و لبخندش هیچ هوسی , هیچ چیز بدی نمی دیدم . او مهربان بود . با مرد رفتگر که اینجا را تمیز می کرد دست می داد و خوش وبش می کرد و همزبانش می شد . به درد دلش گوش می کرد . با این پادوی سوپر مارکت حرف می زد و از کار و بارش می پرسید و معمولا ازش اب معدنی می خرید

گاهی هم تو نخ من می رفت ـ اما مرا نمی دید ـ یکی از برگهایم را می کند و با ان بازی می کرد . یا تکه ای از پوستم را که داشت جدا می شد با ناخنش می کند و من چقدر این کارش را دوست داشتم . بعد سیگارش را  نصفه رها می کرد , همین جا..

اب معدنیش را هم نصفه می خورد و ته مانده اش را پیش پای من می ریخت . ابی که می ریخت از تمام رگ و پوستم بالا می رفت و در من هم چیزی مثل قلب می تپید

اما حالا دیریست که نمی اید ... ای کاش می توانستم سراغش را از همکارهایش بگیرم ... ای کاش می توانستم دنبالش بگردم و پیدایش کنم ... ای کاش... این ریشه های لعنتی ... ای کاش من هم می توانستم گریه کنم  

+ نوشته شده در 22:11 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
سرگردان

دختر شبها از بوی دود سنگینی بیدار می شد و هق هق گریه مادرش را می شنید و صداهای مبهم دیگری که نمی توانست بفهمد از چیست یا شاید هم می توانست اما از دانستنش می ترسید . صدای مرد صاحبخانه را می شناخت وگوشش را با دست می گرفت و چشمهایش را محکم می بست ... نمی دانست انجا چیست اما می دانست  که هر چه هست چیز خوبی نیست و  نمی دانست  از کجا می داند ازکسی نپرسیده بود و کسی هم تا به حال بهش نگفته بود

دختر روزها همراه مادرش می رفت پا به پای او همه شهر را می گشت هر روز صبح مادر بیدارش می کرد و تنها لباسشان را می پوشیدندو راه می افتادند دختر همیشه نگاهش به مادرش بود که گهگاه با کسانی حرف می زد و بهشان چیزهایی می داد و ... تا شب همین طور سپری می شد

یک شب زن و دختر های صاحبخانه امدند و جیغ و داد کردند و همه مردم را جمع کردند همه مردم امده بودند توی حیاط خانه ایستاده بودند کسانی که او درست نمی شناختشان کسانی که جواب سلامش را نمی دادند و از او دوری می کردند و بچه هایشان را از او دور نگاه می داشتند هم امدند . مادر ارام هق هق می کرد همانطور که شبها گریه می کرد و نمی خواست کسی صدای گریه کردنش را بشنود بعد هرچیز به درد بخوری را که داشتند , در یک ساک کوچک جا داد و در به دری شروع شد

دختر هیچ وقت چیز زیادی نداشت . چیزی که مال خودش باشد , غیر از یک عروسک لخت که دخترش بود و او مادرش شده بود و همان طور که او همیشه دنبال مادرش می رفت عروسکش هم همیشه دنبال او می امد . با مادرش فقط راه می رفتند از این کوچه به ان کوچه از این خیابان به ان خیابان

دختر نمی دانست چرا هر روز وضع خراب تر می شود و انگار هیچ وقت هم نمی خواهد درست شود اما چیزی بود که او خوب می دانست  ... این که مادرش را دوست دارد

بعد مادر مریض شد , و هر روز حالش بدتر شد دکتر هم نتوانستند بروند مادر تب می کرد و لاغر می شد و صورتش زخم می شد . چند روز گدایی کردند و بعد یک روز سرد زمستان که مادر مرد , دختر همه چیز را دانست .

 ازکنار خیابان می رفتند مادر افتاد و دیگر بلند نشد .  مادر زود مرد . دختر هنوز کوچک بود شاید ۱۳ سالش هم نبود . بالای سر مادرش ایستاده بود و حتی گریه هم نمی کرد فقط به عروسکش قول داد که زود نمیرد

همان روز همه چیز را دانست ... همان روز که بالای سر مادرش ایستاده بود و ماشینها با سرعت می امدند و روی مادرش سکه می انداختند و دختر نمی دانست چرا این کار را می کنند و حتی سکه ها را بر نمی داشت . بعد یک ماشین قر مز خوشکل ایستاد و زن خوشکل مهربانی از ان پیاده شد و دختر را به خودش چسباند . زن  با او حرف زد و ازش پرسید که کس و کارش کجا هستند و دختر چیزی نداشت که بگوید ...

زن خوشکل  با تلفنش به جایی زنگ زد و به دختر گفت که حالا از بیمارستان می ایند و مادرت را می برند ما هم می رویم انجا اما اول برویم تا لباس خوبی بدهم بپوشی دختر سوار ماشین قرمز رنگ شد که داخلش گرم بود و از پنجره ماشین به مادرش که ارام خوابیده بود نگاه کرد

زن برایش یک لباس قشنگ خرید و بهش ساندویچ گرم داد اما بیمارستان نرفتند , رفتند یک خانه بزرگ خوشکل . دختر همان روز در همان خانه همه چیز را فهمید . فهمید که ان دود غلیظ در ان شبهای سخت از چه بود و مادر چرا گریه می کرد ... دختر هم ان روز گریه کرد و به عروسکش قول داد که زود نمیرد

پاییز ۸۶

+ نوشته شده در 18:12 توسط مریمی .
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
پیر مرد

پیرمرد نشسته بود یک سایه باریک کنار دیوار پیدا کرده بود و همانجا نشسته بود .افتاب که هر لحظه نزدیک تر می شد پاهایش را گرفته بود و ارام ارام جلوتر می امد , پیرمرد اما بی توجه به ان نشسته بود و می بافت . با مهارت می بافت رشته های برگ نخل میان انگشتانش می رقصید و او بدون انکه نگاه کند می بافت . بافتن عمری بود که همه روزگارش شده بود . هر روز می بافت مگر فصل برداشت که حالا که دیگر در میان نخلستان چند نخل سالم مانده بود و سر بقیه را خمپاره برده بود دیگر فصل برداشت کوتاه بود و ان چند کیلو خرمای  به دست امده را که دیگر مثل ان روزگاران نبود , کسی نمانده بود که بخرد

بعد از انکه دو پسرش گم شدند و دیگر پیدا نشدند توان زندگی را از دست داده بود.

همانطور نشسته بود و می بافت ... جاروها و بادبزن ها و حصیر ها و طنابهایی را که بافته بود گوشه ای تلنبار کرده بود ... کسی نمانده بود که بخرد

از روزی که صدای توپ و خمپاره خوابید و او سقفی برای خانه اوار شده اش ساخت و به انتظار نشست , تا امروز ... اوایل وضع بهتر بود زندگی سخت شده بود اما جاری بود بعد معلوم نشد چرا کم کم همه رفتند . همه جا مثل قبرستان شد . و حالا غیر از چند پیرمرد و پیرزن , چند دیوار خراب و نخلستان خشک و چند گاو لاغر که هر روز در زیر افتاب تیز لاشه می شدند و خوراک لاشه خواران چیزی نمانده بود . زندگی از این گوشه دنیا انگار رخت بسته بود

پیر مرد همانطور می بافت چیزی متفاوت با همه چیزهایی که تا به حال بافته بود افتاب جلوتر می امد و انگار می خواست زمین راببلعد و او همانطور می بافت خودش هم نمی دانست چه می بافد

چشمهایش همیشه نمناک بود اما این بار واقعا می خواست ببارد نمی دانست چرا ... همه زندگیش جلو چشمش تکرار می شد از وقتی ۱۶ ساله بود و زنش دادند ... نه قبل تر از ان , از وقتی ۱۰ ساله بود هیچ وقت گریه نکرده بود.

در همه عمرش انگار افتاب تنها رفیقش بود تنها همراهش ... هیچ وقت تنهایش نگذاشته بود همیشه بر روی پوست سیاهش جولان می داد . و حالا هم که همه رفته بودند تنهایش نگذاشته بود .

همه چیز زندگیش را خودش ساخته بود وقتی ۱۶ سالش بود و زنش دادند در گوشه تکه ای از نخلستان که عشیره بهش داده بود همین خانه را ساخت . عشیره ... این واژه برایش چه غریب شده بود از جوانی می دانست , مطمئن بود , وقتی به این سن وسال برسد خودش یکی از همان پیرهایی میشود که همه عشیره به فرمانش سر می نهند همه روز های خوب به سراغش می ایند و او را در شادیشان شریک می کنند و حتی اسم بچه هایشان را از او می خواهند که انتخاب کند  ...

همین خانه ای را که الان سقفش از تکه های برگ نخل بود و زیر باران شلاقی گاه به گاه در و دیوارش شسته میشد و همراه سیلاب می رفت , خودش با دست خودش رنگ کرد و دست عروس را گرفت و اورد .

با طنابهایی که خودش می بافت از نخلها بالا رفته بود و ثمره عمرش را در سبدی که خودش بافته بود ریخته بود

نخلهایی که مرده بودند . خانه ای که هنوز اثر تیر و ترکش بر در و دیوارش خود نمایی می کرد و هنوز خاک جنگ را نتوانسته بود از خودش و وسایلش بزداید ... وسایل : حبانه و تخت حصیری و چند دیگ و قابلمه که دیگر به کارش نمی امدند . سالها بود که غذایش لقمه نانی بود که زن عامو می پخت , جوان ترین زن باقی مانده از ان سالها

گاه باران مثل سیلاب می بارید و همه چیز را می شست و با خود می برد و انقدر رطوبت و اب زیاد می شد که تا مغز استخوانش تیر می کشید و گاه افتاب تمام هستیش را بخار می کرد

هر چه فکر می کرد هیچ چیز به جایی ندیده بود هیچ چیز درستی ... همیشه دلیلی برای ترس دلیلی برای نا امیدی داشت ... کاری برایش نمانده بود جز نشستن و انتظار کشیدن انتظار دو جگر گوشه اش که با خیال زنده ماندنشان و خوشبختیشان دلخوش بود

افتاب تمام تن پیر مرد را گرفته بود چیزی که پیر مرد می بافت لای انگشتانش ساکن مانده بود  دیگر دلیلی برای نا امیدی , دلیلی برای ترسیدن نداشت سرش پایین افتاده بود و اگر از دور می دیدیش مثل این بود که با دقت تو نخ چیزی رفته که میان انگشتانش ساکن مانده بود

+ نوشته شده در 19:51 توسط مریمی .
چهارشنبه چهارم مهر 1386
شیر شاه

شیر شاه ایستاده بود و سرش را زیر انداخته بود  به زور روی پا مانده بود زیر چشمی پدرش را می پایید مردی را که همیشه عصبانی بود و بهانه ای برای زدن داشت . در چهار چوب در ایستاده بود . در چوبی کوتاهی که از سطح کوچه پایین تر بود و پیدا بود که در روزگار خوشیش سبز بوده و حالا از رنگ سبز ان جز سایه ای نمانده بود نگاه کودک رنگ التماس داشت اما پدر حرفش را زده بود : "صبح گفتم بفروش و پولش را بیاور . پول را چه کردی؟ اگر پیدا نکنی و نیاوری خانه راهت نمی دهم " بعد در را بست و کودک را پشت در گذاشت جعبه خالی ادامسها توی دست شیر شاه درد در تمام تنش بغض در گلویش و از همه بدتر این لرزش لعنتی زانویش که پدر ان را ندید یا نخواست ببیند کودک را از رفتن باز نشاند .

روی سکوی سنگی کوتاه کنار در نشست و به دیواره کنار ان تکیه داد . می دانست که شب کتک خواهد خورد اما نمی توانست برود . کجا برود اصلا . پولی در کار نبود . صبح که می دوید ادامسها از جعبه شان ریخته بودند ...

وقتی که داشت از کوچه پس کوچه ها می رفت تا به میدان اصلی شهر برسد کوچه های خلوت که بعضیهایشان سقف دارند و تاریکند و شیر شاه تا ان روز تاریکیشان را خیلی دوست داشت . توی یکی از همین کوچه ها بود که مردی خواست از شیرشاه ادامس بخرد .

مرد لباسش تمیز بود و هیکل درشتی داشت و مهربان بود . دستی به سر کودک کشید و اسمش را پرسید و وقتی گفت:" شیر شاه" مرد  بلند خندید و کودک بی خود به یاد پدرش افتاد که همیشه عصبانی بود و بهانه ای برای زدن داشت .

مرد مهربان به کودک گفت اگر کمکم کنی تا در این کوچه پس کوچه ها راهم را پیدا کنم همه را دو برابر می خرم . غریب بود و شیر شاه کمکش کرد اما  مهربانی مرد در تاریکی یکی از همان کوچه های سقف دار گم شد و نوازش کردنش رنگ دیگری گرفت . شیر شاه پا به دو گذاشت و مرد هم دنبالش . گامهای مرد بلند تر بود در عوض کودک فرز می دوید همان اول راه دمپایی اش را رها کرد و ادامسهایش هم همانجا ریخت که وقتی برگشت اثری از هیچ کدام نبود در این کوچه های تو در تو که انگار تمامی نداشت و حتی یک پرنده پر نمی زد

گلوی شیر شاه مزه خون گرفت نفسش بادرد می رفت و می امد مغزش می کوبید و چشمانش سیاهی می رفت . بالاخره زمین خورد و مرد گیرش انداخت ...درد به تمام وجودش رسوخ کرد

حالا شیر شاه پشت در خانه نشسته بود و جعبه ادامسها را که از دستش رها شده بود باد با خود می برد

تابستان ۸۶

+ نوشته شده در 9:57 توسط مریمی .