
توی بساطش زیره هم بود با کلوچه هایی که من هیچ وقت ازشان نخوردم و گهگاهی رطب و عروسکهای دستباف و دیگر لیف و کیف پول و...
مردم بیشتر ازش خوراکی می بردند و لیف و بقیه چیزها یش همانجا می ماندند و حمیرا هر صبح با وسواس و دقت پهنشان می کرد و هر شب با همان وسواس جمعشان می کرد . من می نشستم روبرویش و نگاهش می کردم. فرز بود و زبر و زرنگ و با مشتریها چک و چانه می زد و بهشان تخفیف هم میداد .
من هر روز صبح اینجا می امدم . خیلی وقت بود که می امدم . از وقتی مدرسه نرفتم امدم اینجا . با بابام . بابام به کاسبیش می رسید و یک ترازو هم گذاشته بود جلو پای من که من هم کاسبی کنم. اما ترازو برای کسی جذاب نبود و بعضی ها هم می امدند روش و یک سکه ۵۰ تومنی را از من دریغ می کردند. من هم حواسم به حمیرا بود نه به ترازو این بود که کاسبی ام کساد بود . اما بابا من را برای کار اینجا نمی اورد . می اورد که تو خانه دلم نپوسد و دل مادرم را هم نپوسانم .
من دیگر دلم نمی پوسید . از وقتی که حمیرا می امد اینجا . اول دوست نداشتم که بیایم از اینکه مردم نگاهم کنند بدم می امد . اما حالا می فهمم که مردم اصلا وقت نمی کنند من را نگاه کنند . من بودم که بیکار بودم و تو نخشان می رفتم و لجم می گرفت .از وقتی که حمیرا پیدا شده بود و سرگرمی و دلگرمی ام شده بود , دیگر لجم نمی گرفت
اول که حمیرا امد بابا دعواش کرد . گفت اینجا جای بساط پهن کردن نیست . گفت اینجا نمان. نگاه حمیرا غمگین بود حتما تو دلش بابا را نفرین می کرد . مثل وقتی که با من دعوا می کرد و من نفرینش می کردم . مثل مادر که مرا نفرین کرده بود و من این شکلی شده بودم .
بد ترین حالم وقتی بود که دستشویی داشتم . وقتی خانه بودم راحت بودم . اما اینجا بابا نمی توانست بیاید کمکم اگر می خواست بیاید , دخل را می زدند .من هم بهش نمی گفتم دستشویی می خواهم بروم و چیزی هم نمی خوردم که نخواهم بروم . حمیرا بهم از کلوچه هایش می داد اما من نمی گرفتم .
وقتی حمیرا نگاهم می کرد دوست داشتم بغلش بگیرم و بوسش کنم .از بس که خوشگل بود پدر سوخته . اما نمی شد . من همیشه وسط بازار می دیدمش وسط بازار هم همیشه شلوغ بود .
بابا مامان حمیرا تو زلزله مرده بودند . او هم امده بود انجا که پیش فامیلشان بماند . انها هم گفته بودند برو بساط پهن کن .شبها بیا اینجا بمان . حمیرا هم گفته بود شبها هم نمی ایم . و بعد رفته بود پیش یک پیرزنی که اتاق اجاره می داد و یک لانه مرغی اجاره کرده بود . این را با لهجه اش می گفت و می خندید و دندانهای سفیدش میان لبهای سرخش نمایان می شد و دل مرا به اتش می کشید .
بابا وقتی قصه حمیرا را شنید دلش به حالش سوخت و گفت همانجا بماند . شاید هم دلش به حال من سوخت که با التماس نگاهش می کردم ... چه فکر مسخره ای انها هیچ کدام نگاه مرا نمی فهمند . اصلا نمی فهمند که من دارم نگاهشان می کنم .من از صبح تا شب به همین حمیرای اتش پاره نگاه می کردم اما نمی فهمید . به تره مو هایش که از زیر چادرگل گلیش روی پیشانی سبزه اش می ریخت . وقتی چادر نازک گل گلیش کنار می رفت و بدنش پیدا می شد کهدر بلوز و شلوارش قالب گرفته بودو خط بازویش و انحنای ساعد دستش و گودی کمرش را نگاه می کردم و همانطور که تند تند بساطش را مرتب می کرد حرکات ماهیچه هایش را می دیدمو پوست صاف گردن و سینه اش را که از صورتش سفید تر بود و گاهی از زیر یقه اتش نمایان می شد در خیالم می بوسیدم . اما حمیرا هیچ کدام را نمی فهمید .
پیش از ان همیشه ارزو داشتم که انحراف چشمم حداقل خوب شود . امااز وقتی حمیرا را دیدم این ارزو دیگر از سرم پرید . اگر چشمم درست شود دیگر نمی توانم حمیرا را نگاه کنم .
بعد یک بار سد معبر امد که حمیرا همیشه ازش حرف می زد و من نمی دانستم که چیست .
سه تا مرد امدند و بساط حمیرا را که انقدر با دقت می چید به هم ریختند . کلوچه هایش تو پیاده رو ریختو کیسه زیره هایش افتاد و پاره شد و پیاده رو پر از زیره شد . حمیرا ترسیده بود و التماس می کرد و من قلبم تند تند می زد و سعی می کردم صندلیم را جلو ببرم اما چرخش تو چاله پیاده رو گیر کرده بود , حمیرا ترسیده بود و مردم توی بازار و مغازه دارهای ترسو و عوضی هم وایساده بودند و نگاهشان می کردند که چطور حمیرا را تو ماشین گپ و گنده شان هل می دادند. با تمام توانی که در بازویم بود چرخهای صندلی را هل می دادم و نا امیدانه زور می زدم . اولین بار بود که برای چیزی چنین کوشش می کردم.حمیرا تو گیر و دار منو نگاه کرد و گفت خدافظ علی و چند تا کلوچه ای که تو دستش مانده بود به یکی از پسر بچه هایی که دور تا دور معرکه وایساده بودند و نگاهش می کردند داد که بیاورد و به من بدهد . بعد ماشین گاز داد و رفت . من به کلوچه های تو بغلم نگاه می کردم و به جمعیت که یکی یکی پراکنده می شدندو پی کارشان رفتند. بیش از همیشه از ناتوانی خودم لجم گرفت .
بابا امد و چرخ صندلیم را از تو چاله پیاده رو در اورد و کلوچه های حمیرا از دستم افتاد ند و توی پیاده رو قل خوردند و هر کدام به سمتی رفتند .هوای پیاده رو پر از عطر زیره بود .
در ان جاده حاشیه کویر تنها ساکنان انگار تابلوهای سبز رنگ کنارش بودند که نشان از وجود روستایی می دادند در دل کویر و اگر با دقت نگاه می کردی در انتهای یک راه خاکی که به این جاده و صل می شد یک درخت می دیدی که معلوم نبود در این افتاب سوزان به چه امیدی تاب اورده و حتما چشمه ای چاهی چیزی انجا هست و یکی دو تا خانه دورش . من مستقیم می رفتم دنبال جاده , هر جا که او مرا می برد.
خورشید تنها همراه من در ان سفر , انگار می خواست زمین را هم تبخیر کند . مثل یک موجود مکنده هرچه اب بود به سمت خود کشیده بود. من تاب اوردم اما لاستیک ماشین نه, تقریبا منفجر شد . اش و لاش . زاپاس هم پنچر بود و جایی برای فحش دادن به هواس پرتی و بی خیالی خودم نمی دیدم . با ان حالی که من امده بودم و با ان بی هدفی چه دلیلی برای چک کردن ماشین داشتم؟ من دنبال اتفاق امده بودم. ناچار زاپاس را برداشتم و زدم به جاده . یادم نیست چقدر رفتم اما از نفس افتادم... و از زندگی ... کف کفشم داغ شده بود و خودم داشتم به روز لاستیکم در می امدم . بالاخره رسیدم . تابلوی سبز این بار چه خوشحالم کرد : علی اباد . و باز هم خاکی باریک و یک درخت در انتهایش . و چقدر راه ... وقتی رسیدم فهمیدم که این خاکی چه طولی دارد و ان درخت در انتهایش یک درخت نیست , یک باغ است . گون و پسته و چاهی هم اینجا هست .
نرسیده به روستا سایبان کوچکی دیدم . به سمتش رفتم . یک دکه بود : سیگار , ادامس , یخ , نوشابه و دیگر ال و اشغالهای مخصوص خانه داری و چه فروشنده ای چهره ترکمن , در این کویر توفان زا؟ و چه چشمهای سیاهی و چه نگاه فروتنی , زیبایی اسمانی , من مات مانده بودم و نگاهش می کردم . یادم رفته بود اینجا چه کار داشتم و گرما و پنچری و همه چیزهای دیگر هم . لذتی که نگاه کردن به این نگاه به من می داد برایم بالاتر از هر لذت و هر مصیبتی بود. نگاهم کرد و عجب صدایی , لهجه ترکمنی : اینجا هیچ پنچری نیست اصلا اینجا ماشینی نیست ولی اگر تا فردا بمانید , صبح وانتی می اید که یخ می اورد و چیزهای دیگر و شما را تا شهر می برد . اما حمام توی ده هست . راست می گفت , خودم هم می دانستم . به تنها چیزی که احتیاج داشتم . بیش از اکسیژن حمام بود . پرسیدم ترکمنی؟ نگاه فروتنش را به زمین دوخت و من احساس کردم قلب زمین حالا می تپد . با حرکت سر ارام تاییدم کرد و من پرسیدم : اینجا چرا؟ و اندیشیدم : گل نیلو فر ابی , در میان کویر و بلند گفتم : افتاب گلبرگهایت را می سوزاند . سرش را زیر انداخت و من سرخورده و مست راه افتادم .
چه مردمانی داشت انجا . هر کدام کویری. و چه حمامی . یک بشکه اب ۴۰۰۰ تومان اینجا اب طلاست و پیرزن حمامی گفت لباسهایت را هم می شویم ۴۰۰۰ تومان . نافش را به ۴۰۰۰ تومان بریده بودند و یک دست لباس نیمدار هم بهم داد که پولش را نگرفت و من نفهمیدم چرا لطف و کرمش شامل حالم شد .
فکرم فقط پیش او بود .مدام میان دشتهای تر و تازه گرگان می دیدمش که مثل اهویی می خرامد و خرابتر می شدم . از پیرزن حمامی پرسیدم این دختر ترکمن اینجا چه می کند ؟ گفت : پدر و مادر ندارد و عمویش بزرگش کرد و به اولین خواستگار دادش که مال اینجا بود و ما نفهمیدیم که این دختر را از کجا پیدا کرد . اما عمو انگار از خدا خواسته این فرشته را از قلب بهشت فرستاد به قعر جهنم . پسره هم عمرش به دنیا نبود و این دکه ازش ماند برای << آلما >> که مردم می گویند قدمش سنگین است و این لباس را هم که حالا تنت است او اورد برایت . و بعد اضافه کرد این دختر کام ندیده . پر حرف بود ومن به آلما فکر می کردم , فرشته زیبایی که من اسمش را نیلوفر ابی گذاشته بودم و به این روزگار که او را چگونه به اینجا اورده و من ... وسط این کویر ؟ اصلا چرا راه افتادم ؟ چرا این جاده را انتخاب کردم؟ چه چیز مرا از خانه و زندگیم به اینجا کشاند؟ ... و دست اخر اتفاقی که من اسمش را گذاشتم انفجار لاستیک و انقدر ازش شاکی بودم حالا بهش مثل یک معجزه نگاه می کردم
یک معجزه بود که من پس از مدتها احساس کنم که نفس می کشم , که قلبم می تپد و به یاد بیاورم که زنده ام که جوانم... به بهانه سیگار دوباره سراغش رفتم و این بار چه بی تاب شدم .
شب را همانجا ماندم , تو باغ زیر یک درخت خوابیدم , لاستیک پنچر را گذاشتم زیر سرم و روی زمین خوابیدم و زیر اسمان , داشتم اسمان را نگاه می کردم که دلم لرزید . بلند شدم و دیدمش برایم نان اورده بود با سیب زمینی پخته و پسته تازه و نوشابه خنک , گفت اینجا چیز بهتری پیدا نمی شود . گاهی مردم نمی دانند اصلا چیز بهتری هم هست .
چه تمنایی برای در اغوش کشیدنش داشتم . انچه را برایم اورده بود گرفتم و زمین گذاشتم و روبرویش ایستادم , انقدر نزدیک که تنمان به هم ساییده می شد . در ان شب تاریک بی مهتاب , من و او در زیر سقف اسمان . با انگشتم لبش را لمس کردم و وقتی دیدم که از این تماس ناراحت نیست دستانم را دور کمرش حلقه کردم و لبش را گرفتم . طولانی ...تنش گرم بود مثل کویر و تر و تازه مثل گلبرگهای گل نیلوفر ابی
نیلوفر ابی من در ان لحظه رنگ تمام عشقهایی بود که هرگز نیافته بودم , رنگ همه هوسهایی که از انها دست کشیده بودم , همه خوشبختیهایی که از من گریخته بودند و همه لذتهایی که ارزویشان می کردم . بعد از من جدا شد و رفت ومن در خوشبختی عمیقی که این وجود کمیاب بهم هدیه کرده بود غرق .
شامی را که او برایم درست کرده بود خوردم . دو باره امد با یک دست رخت خواب کامل گفت شب سرد می شود بر عکس روز . و من ندانستم که او امشب روی زمین می خوابد . مدتی ساکت ماندیم روبرویم نشسته بود و نگاهم می کرد با ان چشمهای درشت سیاه کشیده اش و صورتش که در تاریکی شب گم شده بود مثل یک ارزو . قلبم به شدت می تپید اما این بار جرات نکردم نزدیکش شوم و مانده بودم که چرا بار اول این حس را نداشتم .
بعد او رفت . گفت دوست داشتم مهمانم باشی اما اینجا ... و من یادم امد جایی خوانده بودم که مردم خو و روش زمینی را می گیرند که رویش زندگی می کنند و اندیشیدم در این کویر سوزان که زمین انگار رو از ساکنانش برگردانده او هنوز می بخشد و فکر کردم شاید او اصلا از مردم نیست . رفتنش را تماشا کردم
فردا وانتی نیامد . خوشحال بودم . سراغش رفتم .ارام بود و ارامشش بر قلب من تاثیر می گذاشت . پرسیدم چرا وانتی نیامد؟ گفت: عجله داری ؟ و بعد اضافه کرد: گاهی پیش می اید . حتما جوری شده که نیامده . اگر فردا هم نیاید کسی را جای خودش می فرستد . ومن فکر کردم اگر اصلا یک روز وانتی نیاید در وسط این کویر مردم چه می کنند ؟ از روستای قبلی با ماشین ۱ ساعت راه بود و تا بعدی... صدایش رشته فکرم را گسست : اینجا نمان ... مردم ...
راه افتادم بروم که گفت ظهر خلوت است . تا ظهر توی ده گشتم و دانستم اینجا تبی هست که مردم را می برد و بهش تب می گویند و شوهر نیلوفر ابی من را همین تب برده و بیشتر جوانها را اینست که زیاد مردمی نمانده اند
پشت ده قبرستان بود . از خود ده بزرگتر و قبرها هر کدام یک شکل و یک سو . جایی خوانده بودم که اجساد در کویر نمی پوسند . مومیایی می شوند و اندیشیدم صدها جسد مومیایی در زیر این شنهای داغ .
ظهر به دیدنش رفتم . راست می گفت .از قبل از ظهر مردم به خانه هایشان چپیدند . انجا در ان دکه تنگ و میان ان خرت و پرتها من به همه ارزوهایم رسیدم
در سرزمین شنهای گداخته , جایی که تنها بوته های خار می روییدند و در زیر باران اتش پاره های خورشید من یک گل نیلوفر ابی پیدا کرده بودم
رادیوی تاکسی روشن بود و خیابان شلوغ , روز گرم را غیر قابل تحمل تر می کرد . معلوم نبود همه مردم همین الان در خیابان پی چه می دوند . مجری با انرژی ساختگی که به صدایش می داد تابم را بریده بود. انگار خودش هم دوست داشت همه چیز را بهتر از انچه که هست ببیند: <<سلام ... سلاااام به همه هموطنای گل دوست داشتنی مهربون خودم الهی که من قربون دل عاشق همتون برم >> و درصد موفقیتش در دستیابی به هدفش را به راحتی از چهره تک تک مسافران تاکسی می شد خواند که هر یک در عالمی فرو رفته بودند .
نخیر ...پیاده بروم زودتر می رسم . اسکناس را هنوز به دسته راننده نداده بودم که دادش به هوا رفت : خرد بدهید خانم . پول خرد ندارم از صبح تا به حال همه اسکناس درشت می دهند و... همین طور یک ریز می گفت. در مانده شدم اخر پول خرد ندارم ... دوباره صدایش بالاتر رفت که: خب پول خرد ندارید سوار نشوید همان اول بگویید تا سوارتان نکنم و ... چه حوصله ای داشت ول کن نبود تو نخ قیافه اش رفتم صورت پر چینش افتاب سوخته شده بود و موهایش کم کم داشت می ریخت . لب و دندانش سیاه بود ... سخت سیگاریست و حتما روزی سه چار پاکت دود میکند ... حوصله کل کل کردن نداشتم گفتم قابلی ندارد و راهم را کشیدم
اخه مرد حسابی به من چه که تو چه دردی داری یا اگر تو امروز با زنت دعوا کرده ای یا کاسبی ات کساد بوده یا هر روز باید موتور ابوقراضه ات را پیاده کنی یا ترافیک روی اعصابت رفته یا گرمای هوا یا صدای اعصاب خرد کن مجری رادیو که میان ان داد و هوار تو هنوز قربان صدقه دل مهربان مردم سرزمینش می رود ... خنده ام گرفت و هر کس مرا می دید لابد می گفت بنده خدا کم داره و بیشتر خنده ام گرفت ...
همانجا توی پیاده رو بود که دیدمش از من کوتاه تر بود و چادر سیاهش بور شده بود و دیگر سبز می زد . از زیر چادرش روسری سبز با گلهای درشت صورتی پیدا بود واز زیر روسری تره موهایش که به قرمزی می زد : تنها نشان از جوانیش , صورت زردش لاغر بود و معلوم نبود که ان همه چین و چروک از روزگار سختیست که داشته یا از لاغری زیاد . و با خود گفتم به تو چه که از چیست دختر .
مستقیم به سمت من می امد . پسر بچه ای همراهش بود ریز و لاغر و چادر مادرش را انچنان چسبیده بود که انگار اگر رها کند باد می بردش و با خودم اندیشیدم که : هیچ بعید نیست
روبروی من قرار گرفت . جلوی در مغازه ای که تلوزیون پلاسمای بزرگ پشت شیشه اش روشن بود و مجری اتو کشیده داشت نزدیک شدن یک بعد از ظهر دل انگیز را به هموطنان خون گرم مهربانش مژده می داد . اسکناس له شده ای را به سویم دراز کرد . نه, گدا نیست . باز هم پیش داوری کردی .
هاج و واج مانده بودم که چه بگویم . خودش شروع کرد . برایم از مغازه دفتر می خری؟ دفتر دولتی . به من نمی فروشند . می گویند به افغانی نمی فروشیم . مات مانده بودم
دفتر را به دست پسر بچه دادم . زردی لاغری تنها چیزی که میان این مادر و پسر مشترک بود. در نگاهش هیچ چیز نمی شد خواند . نه شیطنت کودکی , نه شادمانی صاحب یک دفتر نو شدن... نگاهش عمیق بود ومن در نگاهش غرق شده بودم
رفتند و مرا با حیرتم تنها گذاشتند . پشت در مغازه ای که مجری تلوزیونش داشت فدای مهربانی دل مردمش می شد ...