
از لحظه ای که پایش را انجا گذاشت تو دلش خالی شد . خانه بزرگ بود . اطرافش همه باغ . ان هم درختهای بی میوه : چنار و سپیدار . و حیاط پر از برگهای زرد پاییزی . اینجا زمستانش مثل پاییز است . خانه ساکت بود . ماشین ته پارکینگ ایستاد و دختر پیاده شد . با تمام ترسی که داشت دلش قرص بود . او را دوست داشت بهش اطمینان داشت .
خانه خیلی بزرگ بود پر از اتاق . و حس خانه خبر از ان می داد که ساکنی ندارد . فرشهای لوله شده .پارچه سفید روی مبلها کشیده و بوی نفتالین . پسر گفته بود که برادرم خیلی وقت است خانه نیست .دختر اطمینان داشت .
داخل یکی از اتاقها رفتند . پسر ارام دختر را بوسید . گفت الان می ایم و رفت . در اتاق را پشت سرش قفل کرد . ترس دوباره به دل دختر برگشت . تمام احساساتش با هم بیدار بودند . صدایی جز قارقار چند کلاغ شنیده نمی شد .
دختر تصمیمش را گرفت : وقتی که امد می گویم از اینجا برویم . می گویم اینجا راحت نیستم . اما وقتی پسر برگشت ارامشی را که از دل دختر رمیده بود با نوازشش و با مهربانیش باز گرداند . دختر غرق بود و نمی دید که نگاه پسر رنگ دیگری دارد و نمی شنید که صدایش زنگ دیگری دارد .
خیلی ارام همه چیز عوض می شد . انقدر ارام که ...
...
این یکی دیگر فرق داشت . پسر اصرار می کرد اما دختر می ترسید . ترسیده بود: اگر باردار شوم؟ اگر مریض شوم ؟ اگر او رهایم کند ؟ و هزاران اگر دیگر ... اطمینانش کم رنگ می شد و با اصرار پسر کم رنگ تر
کار کم کم از ملایمت و مخ زنی به درگیری کشید و بعد دعوا ... و بعد کتک . دختر می دانست که صدای جیغهایش را اینجا کسی نمی شنود اما تهدید می کرد که جیغ می زنم... تنها سلاحی که داشت ...
صدای موسیقی اتفاقا اصیل ملایمی بلند شد و فضای خانه را پر کرد .از اتاق دیگری بود .شاید هم هال خانه ... پس کسان دیگری هم هستند . ترس دختر بیشتر می شد و تقلایش و کم کم ضربه های سخت تری هم می خورد .به هر سو چنگ می انداخت و سعی می کرد راه فراری بیابد اما پسر خیلی درشت هیکل بود. موهای دختر را در دستش گرفته بود و سرش را به در و دیوار می کوبید . نا و نفسی برایش نمانده بود . گیج بود . فکر می کرد می میرد
درد سوزاننده به بدنش رخنه می کرد و نفسش را بند می اورد . جیغش را دست پسر که با گلوله پارچه ای روی دهانش می فشرد خفه می کرد و او تنها نیرویش را از دست می داد . دست و پا میزد و سعی می کرد فرار کند . اما بی فایده بود .
بالاخره تمام شد و پسر رفت . دختر فکر می کرد خواهد مرد . درد در تنش زیاد بود و سردردی که گویی می خواست مغزش را منفجر کند . هنوز نتوانسته بود از جا بلند شود که در باز شد و پسر دیگری تو امد. دختر خسته بود و توانی برای مقاومت نداشت و نایی برای فریاد زدن ... تسلیم ... و ...
تمام شد .
دختر توی پارک زیر سایه یک درخت نشسته بود . هنوز تنش می لرزید و مخصوصا رانهایش . گریه نمی کرد تا کسی دلیلش را نپرسد
دختر دیگر گریه نمی کند
دست و پای بیچاره را بسته بودند و پشت وانت انداخته بودند . وانت از پیچ کوچه داخل امد . شلوغ بود . همه انگار امده بودند تماشا . مرد گردن کلفت پشت وانت رفت و با دستش جایی را که طناب کلفت ابی رنگ را محکم روی دست و پای لاغرش گره زده بودند گرفت و کشید .
بیچاره کمرش کف ماشین کشیده شد و درد گرفت .اما ترسیده تر از ان بود که فریادی بزند .مرد کف کوچه رهایش کرد . به سمتش امد و ظرف ابی را زیر دهانش گرفت . اب نمی خواست اما ترسیده تر از ان بود که ننوشد .چشمهای سیاهش ترسیده بود و با التماس نگاه می کرد . چاقو زیر گلویش نشست ...
صدای صلوات به اسمان رفت و حاجی تازه از گرد راه رسیده روی سرخی خون پا گذاشت و...