
زندگی ما آدمها خیلی به دیوار وابسته است .اگر دیوارهای ما را بگیرند آرامشمان را از دست میدهیم.ما فراموش کرده ایم که روزگاری بدون دیوار زندگی میکردیم . و انگار وابستگی به دیوار به خون ما نفوذ کرده .دیگر راهی برای گریز از ان نیست . تاسف بار است . ما هزاران سال در میان دیوارها بوده ایم مغلوب و مصلوب . چون برده های شکست خورده برای دیوارهایی که خودمان ساخته ایم خدمت کرده ایم اسیر زنجیر دیوارها بوده ایم . عضوی از وجود ما شده اند . مثل زنجیر گردن عنتری که لوطیش مرده بود . او هم انگار زنجیرش عضوی از وجودش شده بود . و چه وابستگی تاسف باری هم او داشت . همان زنجیری که عاقبت باعث مرگش شد ...
وقتی خیلی کوچک بودم خانه ی ما در طبقه ی دوازدهم یک برج بود . دیوار بالکن آن خیلی بلند بود قد من نمی رسید و نرده هم داشت . وقتی بزرگ تر شدم و قد دستم به نرده ها رسید با دست گرفتمشان و خودم را بالا کشیدم . منظره ی پایین برای من خیلی شگفت انگیز بود . من همیشه دیده بودمش . هم از بالا هم از پایین اما آن روز اولین باری بود که واقعا دیدمش . چون ان روز روی پای خودم ایستاده بودم . به دستم فشار اورده بودم خودم را بالا کشیده بودم و پایین را تماشا کرده بودم . قبل از ان همیشه از آغوش یک بزرگتر پایین را دیده بودم . بزرگتری که برایم قابل اطمینان بود . به آغوشش اعتماد داشتم.
اما از آن روز من این خواب را زیاد می دیدم . خواب میدیدم که ناگهان دیواره ها و نرده ی بالکن می ریزد و ناگهان ترس بزرگی ترسی که کلمات از توصیفش عاجز هستند من را فرا می گرفت و از خواب می پریدم . در حالی که قلبم به شدت می زد و خیس عرق بودم . یا خواب می دیدم که وقتی که خودم را به نرده ها یا به دیواره اویزان کردم ناگهان دیوار خراب میشود و میریزد و من را با خودش به سقوط می کشاند ... من تصوری از مرگ نداشتم . اما از این اتفاق می ترسیدم . ترس از ریختن دیوار ...
پدر و مادرم همیشه تاکید می کردند که لب بالکن یا پله ها مواظب باشم . می گفتند که ممکن است بیفتی و این خودش در من ترس ایجاد می کرد
ترس از سقوط ... وابستگی به دیوارها ... پرهیز از تجربه...
انها هیچ وقت هشدار نمیدادند که دیوار ممکن است خراب شود یا راه پله ها خراب بشوند در حالی که من همیشه از این اتفاق می ترسیدم .
همانطور که همیشه از خراب شدن اسانسور هم می ترسیدم بدون اینکه تجربه اش کرده باشم . و بالاخره یک روز وقتی در اسانسور ماندم و اسانسور بین زمین و اسمان معلق ماند و چند ساعتی طول کشید تا درش باز شود و من بیرون بیایم ترسم ریخت . ترسم از تاریکی اسانسور از زندانی شدن . از سقوط ... از ان روز خواب خرابی یا سقوط اسانسور را ندیدم در حالی که هنوز با وجود این سن و سال و با اینکه ما چند سال بعد از آنجارفتیم باز هم خواب ریختن دیواره ی همان بالکن را می بینم و هنوز هم می ترسم .
خودم حدس می زنم چرا : چون خراب شدن ان دیوار را تجربه نکردم . و البته به نفعم هم بود که تجربه نکنم ولی اگر تجربه می کردم وابستگی ام به دیوار تمام می شد و ترسم از دیوار می ریخت .
گاهی فکر میکنم ارزشش را دارد که ادم وابستگیهایش را به قیمت از دست دادن منافعش کم کند .
پ.ن : به نظر شما چقدر امکانش هست که دیوار همان دیووار بوده یعنی مثل دیو و بعد "و"اش افتاده و شده دیوار ؟
زلف بر باد بده . ناز بنیاد بکن . می بخور با همه کس . سر بکش . زلف را حلقه بکن . طره را تاب بده . یار بیگانه بشو . غم اغیار بخور . شمع هر جمع بشو . یاد هر قوم بکن . شهره ی شهر بشو. شور شیرین بنما ...
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی ازادم
از جور تو حاشا که بگردانم روی ...
لی لی لی لی حوضک
گنجشکه اومد اب بخوره افتاد تو حوضک
دیگه چه اهمیتی داره که کی نجاتش داد و چطوری؟
مهم اینه که دل گنجشکه لامصب دیگه ادم نشد . از بسکه پیش ماهی قرمزی تو حوضک بود بود
و هیچ کس خبر از دل ماهیه نداشت که چقدر عاشق پرواز کردنه ...
دختر نگاهش را به سمت هر انچه که تازه بود می گرداند . شاید با نگاهش می خواست همه چیز را ببلعد . می دانست که باید آخرین بارش باشد که چنان چیزهایی را می بیند . در آن جهانی که ناگهان بیدار شده بود ، همه چيز به طرز ناباوری زیبا بود . خانه ، باغچه ، گلها ، مادرش ، پدر هميشه عصبانيش، حتی مردی که قرار بود او را ببرد ...
چيزی درست از آب در نمي امد . آيا تمام شده بود ؟ چرا اين جهان را وحشتناك تر از آنچه كه حالا ميديد تصور كرده بود ؟ مادرش ، پدرش ، او ... اينها اينجا چه می كردند ؟ همه با هم ؟ غير ممكن است ...
ناگهان بيدار شد . سياهی فراگیرنده اسیرش کرد . آه خدایا پس چه شد ؟ نمرده بودم؟
حالش خيلی بد بود . معده اش می سوخت . سعی ميكرد آنچه را فرو داده بود بيرون بدهد . نه خدايا چرا اینقدر وحشتناک است؟ انچه خورده بود در معده اش جابجا میشد حرکت میکرد و آزارش میداد . اما همچنان در معده اش باقی می ماند . خواست مادرش رابیدار کند اما نه ... به چه جراتی؟ اگر پدر می فهمید خواسته خودش را بکشد تمام انچه را که در زندگیش از آن ترسیده بود و برای ترس از آن تن به هر چه خواست پدر بود داده بود، بر سرش می آورد . کتک . حبس . کتک . بی آبرویی . کتک ...
برای اولین بار به ذهنش رسید که به او پناه ببرد . برای گریز از او آن زهرمار را خورده بود . برای فرار از او و آن خنده ی شرورش تمام سختی مرگ را به جان خریده بود . اما حالا فکر میکرد تنها کسی که نجاتش خواهد داد ، هم او خواهد بود .
شب از نیمه گذشته بود . در خانه را باز کرد . کمی از کاهگل دیوار کنار در ریخت و صدا کرد . سر جایش خشک شد . نفسش در نمی امد . قلبش انچنان می تپید که می خواست از سینه اش بیرون بجهد . اندکی برگشت و مطمئن بود پدر پشت سرش ایشتاده است . اما پدر را ندید . آرام پا در کوچه گذاشت . هنوز به صبح مانده بود . تا خانه ی او باید خیلی راه می رفت . توانش تحلیل می رفت . حالش به هم می خورد . سرش گیج می رفت . چند بار در کوچه نشست . سعی کرد بالا بیاورد اما سمج بود . بالا نمی امد . تمام درونش می سوخت . انگار شعله ور شده بود . حتی نمی توانست گریه کند .آه خدایا غلط کردم . نجاتم بده ...
کمی ایستاد و به راهش ادامه داد . میان راه باز ایستاد . کمی از نیمه شب گذشته است ... چگونه در خانه اش را بزند ؟ بگوید به چه کاری آمده است ؟ جواب خواهر او را چه بدهد ؟ آیا آنها به پدرش نخواهند گفت ؟ راز دارش خواهند بود ؟ نجاتش خواهند داد ؟ ناگاه حقيقت در سرش كوبيده شد . آنها او را تا وقتی می خواهند كه سكوت كند كه طغيان نكند كه چيزي نخواهد كه مثل مادرش همواره فدا شود و همه ی زندگيش در جهت خواست آنها باشد . آنها مادر فولادزره ای نمی خواهند که بر ایشان ظغیان کند و چیزی بخواهد . آنها زن زیبارویی میخواهند که دکور خانه شان باشد . اگر این دکور شکست او را در زباله خواهند انداخت . نه . او را به خانه ی پدرش خواهند برد و رهایش خواهند کرد ... آه خدایا چه کنم ؟
سرگیجه اش باز بدتر شد . نشست . سعی کرد بالا بیاورد . نمیشد . انتهای شکمش جایی که درست نمی دانست کجاست می سوخت انگار هزاران تیغ ناگهان در شکمش فرو میکردند و در می اوردند . خودش را به در و دیوار می زد سرش را تاجایی که می توانست پایین تر از تنش نگه میداشت اما استفراغ نمی کرد . انگار انچه خورده بود به انتهای معده اش چسبیده بود . فکر میکرد تا ابد انجا خواهد ماند و نه او را خواهد کشت و نه رهایش خواهد کرد . پشیمان بود . می خواست زودتر از دست ان درد راحت شود . کف کوچه نشست . بی حال شده بود نفهمید چطور شدکه کم کم حس کرد حالش بهتر می شود . انگار آرام میشد . دردش کم می شد . خنکی سبک کننده ای سراغش می امد . حس شیرینی انگار تنش را در آغوش می کشید . کف کوچه دراز کشید و بی انکه بداند در خواب عمیقی فرو رفت .
فردا صبح جسد دختری زیبا رو کنار کوچه بی کس مانده بود ...
یه امکان که پیش از انکه بهش فکر کنی از دست میره ...
و تو که بعد ها بهش فکر میکنی و افسوس میخوری ...
پ.ن : و ما براي يك جرعه حقيقت كوير را در مي نورديم و هفت كفش اهنين مي پوشيم و تا قاف مي رويم و انچه مي بينيم ...
این شاید هزارمین بار بود که از جلوی در آن مغازه رد می شد . دیگر به دیدن آن کفشهای نقره ای و آبی رنگ عادت کرده بود . همیشه پشت ویترین آن مغازه بودند . با خودش می گفت حتما هیچ کس دیگری هم پول خریدن آنها را ندارد . از اولین باری که آنها را پشت در مغازه دید ۳ ماه گذشته بود و از اولین باری که قیمتش را پرسیده بود ۱ ماه . اما هنوز پولش نمی رسید . قیمت آن صندلی مخصوص سالمندان که برای مادربزرگ می خواست بخرد شاید یک دهم قیمت آن کفشهای اسکیت بود اما او هنوز نتوانسته بود آن صندلی را بخرد .
تمام تابستانش را به کار نقاشی گذرانده بود . اولین بار نقاش استخدامش نکرد گفت تو ضعیف هستی این کار سخت است . یاد نمی گیری و ... اما او آنقدر پافشاری کرد که نقاش تصمیم گرفت بدون حقوق نگهش دارد و اگر کار یاد گرفت همیشه بماند و حقوق بگیرد . کارش واقعا سخت بود . مفصلهای انگشتش از بسکه سمباده کشید و بتونه کاری کرد ورم کرده بود و گردنش هم درد میگرفت . چون مجبور بود برای قسمتهای بالایی سرش را بالا بگیرد . شاکی بودن از بوی رنگ دیگر برایش فانتزی شده بود و او تقریبا بوی رنگ را به فراموشی سپرده بود . کم کم ماند و کار را گرفت و نقاش که دید زرنگ است ماهیانه چیزی به او می پرداخت . خیلی کم بود اما هیچ جا به پسر بچه ای که می خواهد کار یاد بگیرد چیزی نمی دهند .
در تمام دو ماهی که آن مجتمع مسکونی را رنگ می کردند تنها تفریحش بیرون امدن سر ساعت ناهار و ایستادن در پیاده رو و نگاه کردن به بچه های هم سن و سالش بود که پیاده رو را با اسکیت از این سو به ان سو می پیمودند و شادمانه فریاد می زدند .
شبها همیشه دیر به خانه می رفت تا مادربزرگش خواب باشد . مادر بزرگ هرچند مهربان و مریض بود اما آنقدر غر می زد که او را از زندگی سیر میکرد . پدر بزرگ که دیگر شبیه مرده ها بود . یک گوشه می نشست و تنها هنرش تسبیح گرداندن و زیر لب چیزهایی گفتن بود و گه گاه با مادربزرگ یکی به دو کردن و او را دیوانه کردن . پدر بزرگ خوابش کم بود . شبها تا دیر وقت بیدار بود و زیر لب چیزهای نا مفهومی می خواند . مادربزرگ اما خرو پفش به فلک می رفت و هر دو با هم خوابش را آشفته می کردند . چیزی نمی گفت اما سخت شاکی بود .
از وقتی آرتُرُز مادربزرگ شدید شده بود دیگر برای دستشویی رفتن هم گریه زاری داشت و او که دلش سوخته بود تصمیم گرفت یکی از آن صندلیهای مخصوص سالمندان بخرد . اما پولی در بساط نبود . از وقتی عمویش مغازه پدربزرگ رافروخت تا کاسبی کند و بعد هم ورشکست شد و معلوم نیست به کجا گریخت و ماهیانه اندک بخور و نمیری به حساب پدربزرگ واریز می کرد ، آنها هر روز بیچاره تر می شدند.
یک روز ظهر که در پیاده رو به تماشای بچه های اسکیت باز ایستاده بود . دید که ناگاه دختری باسرعت باد به او نزدیک میشد . نگاهش مستقیم به صورت دخترک بود . موهای روشنش در تلالو افتاب ميدرخشیدند و چشمهای عسلی رنگش را به صورت پسرک دوخته بود . ۱۲-۱۳ ساله بود اما لبهایش را رژ قرمز رنگی زده بود که جلوه ی بی نظیری در صورت سفیدش داشت . چند تا کک و مک زیر چشمهایش چهره اش را بانمکتر کرده بود . درست پیش پای پسرک پایش در چاله ی پیاده رو افتاد و زمین خورد . با دستش پای پسرک را گرفت تا تعادلش را نگهدارد اما نشد و زمین خورد . سر زانویش زخم شد و روزی زمین نشست و اشک در چشمهایش حلقه زد . پسرک اندیشید: چقدر کوچک است . کمکش کرد بلند شود و لباسش را تکاند .آستین لباسش رنگی شده بود و دختر ناراحت شد . پسر گفت صبر کن تا از بالا چیزی بیاورم که پاکش کنی و بعد رفت و حلال رنگ را اورد و کمکش کرد دختر تشکر کرد . پسرک پرسید .اسکیت را از کجا یاد گرفته ای؟ دخترک گفت همین جوری. بابام یادم داد . وقتی کوچیک بودم . من هم به خواهر کوچکترم یاد دادم . اگر دوست داشتی یادت می دهم . من عصرها می روم پارک لاله زمین اسکیت دارد برای بچه ها آنجا بیا یادت می دهم .
پسرک سرخ شد و سرش را پایین انداخت . دخترک گفت : اشکالی ندارد . من یادت می دهم به خواهرم هم یاد دادم.
تمام روز فکرش پیش پارک لاله بودتا خانه شان خیلی فاصله داشت . باید می رفت و خودش را تمیز میکرد دیر میشد . فردا را از صاحبکارش مرخصی گرفت .
زمین اسکیت پر از بچه هایی بود که با پدر و مادرشان امده بودند . بچه های کوچک دست پدرشان را گرفته بودند و با کفشهای اسکیت تاتی تاتی می رفتند . بزرگترها با احتیاط تر می رفتند تا به کوچکترها نخورند . هر از گاهی صدای جیغ و گریه ی یک بچه ی زمین خورده میان هیاهوی شادمانه ی دیگران جلب توجه می کرد .
دخترک امد . یک شلوارک سفید داشت با بلوز صورتی و یک کلاه نقاب دار سرش بود و دم اسبی موهای بورش را باد جابه جا میکرد . تا پسرک را دید پیشش امد و گفت چرا دیروز نیامدی؟ منتظرت بودم . کفشهایت کو؟ پسرک باز هم خجالت کشید و سرخ شد. گفت یادم رفت بیاورم . ميروم و فردا می ایم. دخترک دستش را گرفت و گفت نمی خواهد بروی . با کفشهای خودم یادت می دهم . بعد کمکش کرد تا کفشها را بپوشد و روی پا بایستد و چند قدم برود . پسرک هی زمین می خورد . وقتی غروب شد دختر گفت باید بروم و فردا منتظرت هستم و بعد رفت . پسرک رفتنش را تماشا کرد و فردا نرفت . تصمیم گرفت تا وقتی که یک جفت کفش اسکیت ندارد اصلا انجا نرود.
تا یک روز که مادربزرگ حالش بد شد و رفتند دکتر و او هرچه را که جمع کرده بود مجبور شد خرج داروهای گرانقیمت کند و بی پول بی پول شد و وضع مادر بزرگ هم هر روز بدتر می شد . دیگر حتی نمی توانست ان صندلی مخصوص سالمندان را بخرد . نا امید و بیخودی به سمت پارک لاله راه افتاد . ظهر بود . روی سکویی کنار زمین اسکیت نشست و دید که دخترک تنهایی دارد اسکیت بازی میکند . دخترک تا او را دید به سمتش امد و گفت چرا دیگر نیامدی؟ من منتظرت بودم . پسرک گفت کفشهایم را گم کردم . دخترک دستهایش را گرفت و گفت میدانم . بیا با مال خودم یاد می دهم . بعد کمکش کرد تا یاد بگیرد . تا غروب که مادر دخترک دنبالش امد وضع بازی پسرک خیلی بهتر شده بود . دخترک بهش گفت فقط تمرین کنی بهتر می شود . پسرک گفت از این به بعد هر روز می ایم . دخترک گفت اما ما داریم از اینجا می رویم . دیگر من نمی بینمت . کفشهایم را لازم ندارم مال تو باشد هديه از من . اگر نخواستی می توانی بفروشی . همین حالا هم گران هستند .
و غروب كه شد دخترك خداحافظي كرد و رفت و پسرک ایستاد و رفتنش را نگاه کرد . حالا می توانست آن صندلی مخصوص سالمندان را بخرد
هی میره و هی میره و هی میره
و تو که دنبالش می دوی
می دوی و می دوی و می دوی
و هرگز نمی رسی