
دوست داشت مهندس برق شود . طراح مدارات الکترونیکی و یک شرکت بزرگ ٬ خیلی بزرگ بزند و تمام فاحشه های جهان را در آن استخدام کند با حقوق خوب و خانه و برای همیشه بی نیازشان کند . آن وقت تو پوزی محکمی به این مدعیان فمینیسم می زد که فقط حرف می زنند . اگر همه چیز طبق برنامه اش پیش می رفت کمتر از ۱۰ سال دیگر همه ی برنامه هایش تحقق می یافت .
وقتی سومین بار پشت کنکور ماند دادنش به یک خواستگاری که معلوم نیست از کجا عین جن بوداده سر رسید . مرتیکه معتاد و ناجور از اب در آمد و خانم هم که تحمل مرد ناجور را نداشت زرتی طلاق گرفت و خانواده اش هم که تحمل دختر طلاق گرفته نداشتند زرتی بیرونش کردند .
بعد از یک ربع علافی در خیابان برای اولین بوق با کله رفت و یک هفته بعد یک حرفه ای شده بود و در نهایت از سوزنک و کوفت مرد .
زلف بر باد بده . ناز بنیاد بکن . می بخور با همه کس . سر بکش . زلف را حلقه بکن . طره را تاب بده . یار بیگانه بشو . غم اغیار بخور . شمع هر جمع بشو . یاد هر قوم بکن . شهره ی شهر بشو. شور شیرین بنما ...
ک و ن لق خودت و زلفت و نازت و ...
۱- دوسال ... دو سال بود که شوهرش رفته بود. دوسال بود که ازدواج کرده بودند و در تمام این مدت شاید تنها یک هفته با هم بودند. یادش نبود چطور اما یادش بود که به راحتی و بی هیچ بحثی به این نتیجه رسیدند که او بماند و شوهرش برود و زود برگردد . زود ، یعنی دو سال ...گفتنش آسان بود .
حالا شوهرش داشت می آمد . دو تا کارگر آورده بود که خانه را مرتب کنند . می خواست بهترین غذای مورد علاقه شوهرش را سفارش دهد . می دانست که باید شوق زیادی داشته باشد . اما خبری نبود . انگار در تمام این دو سال واقعا منتظرش نبود . انگار خودش را گول می زد که منتظر است . چطور می توانست منتظر مردی باشد که دو سال از شوهری برایش تلفنی قربان صدقه رفتن را انجام داده بود . آن هم انگار سطحی و بر حسب وظیفه .
در ذهنش تصوری از مردی که بر می گشت نداشت . سراسر دیوارهای خانه و اتاقها را از عکسهای شوهرش پر کرده بود . چشمهایش را بست و سعی کرد چهره اش را مجسم کند . نمی توانست . حتی نمی توانست آن عکسها را با آن صدا تطبیق دهد .
هوا گرم بود . یکی از کارگرها تقلا می کرد که دستش را بالاتر برساند و شیشه را پاک کند . دانه های درشت عرق از سر و رویش می چکید . کارگرها را می شناخت . از نوجوانی در خانه پدرش خدمت کرده بودند . با خود اندیشید : به اینها انگار نزدیکترم ...
یکی از کارگرها با ولع آب می خورد و انگار سیری نمی یافت .دلش سوخت . رفت تا برایشان بستنی درست کند . بستنیهایش در تمام آشنایان و فامیل زبانزد بود و هر کسی حداقل یک بار خانه شان می آمد تا از بستنی او بچشد . اما شوهرش حتی یک بار هم از بستنی او نخورده بود . با خود اندیشید : این کیست که می آید ؟
و تمام این زرزر کردنها برای این بود که در نهایت بگویم که خودش را واداد . به هر دو تا کارگر . همین است که هست .
پ.ن : شاید هم در واقع این کارگرها بودند که تسلیم شدند ...
۲- برای لطف همه تان در پست قبلی سپاس ،شاید تبریک به مناسبت زادروز کمی فانتزی جلوه کند و زیاد هم مهم نباشد اما وقتی آدم فقط یک تبریک حقیقی می گیرد مسلما از این فکر که حداقل در دنیای مجازی دوستانی دارد خوشحال می شود. عملا به فراموشی سپرده شده ام ...