
مرد دو سه بار بچه را صدا زد . جوابش را نداد . روی درخت مثل گربه لم داده بود و حوصله ی فرمایشات بابا را نداشت . انقدر توت خورده بود که ورم کرده بود . می دانست مادرش خم شده بود و ان طرف با سبزی کاریهای ته باغچه ور می رود اما نمی دیدش .
مرد امد بیرون و باز هم بچه را صدا کرد . رو به زنش پرسید : این تخم سگ دوباره رفت بیرون ؟ کونش تو خانه بند نمی شود؟ صدای زن امد که : چه میدانم . مرد رو به صدا خرامان رفت . بچه از لا به لای شاخه های پر پشت توت و دار بست جنگلی تاک سر تا سینه ی پدرش را می دید و دید که مادرش هم ایستاد پشتش به پدر بود اما هر دو سرشان را قدری چرخاندند و لبهایشان روی هم لغزید . نمی دانست از کجا میداند که اتفاقات هیجان انگیز تری ان پایین تر در جریان است . از ان اتفاقهایی که با دوستانش دزدکی و ناباور حرفشان را می زدند . سرک کشید اما چیزی ندید . سعی کرد بی صدا جایش را عوض کند تا دید بهتری داشته باشد . اما ...
دست مرد توی شرت زنش همانقدر بی حرکت و هاج و واج مانده بود که خود مرد و زنش به مغز له شده ی بچه شان روی جدول کنار باغچه ...
اقای واحد شماره ۳ در حالیکه در پاگرد پله ها این پا اون پا میکرد از پنجره در خروجی ساختمان را نگاه میکرد و همینکه ماشین اقای واحد شماره ۲ را دید که از در خارج شد خودش را تقریبا به سمت در واحد شماره ۲ که باز بود پرت کرد و زمین خورد و صدای هرهر خانم واحد شماره ۲ شنیده شد که با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار از دل اقای واحد شماره ۳ برده بود .
در که پشت سرشان بسته شد اقای واحد شماره ۴ که از بالا شاهد ماجرا بود ساعتش را نگاهی کرد و از ته دل گفت اَه . لعنتی . و بعد فکری کرد و گفت جهنم . فوقش مرخصی استعلاجی میگیرم . و گشت تا شماره اداره اش را پیدا کند .
ساعتی بعد وقتی اقای واحد شماره ۳ در حالیکه کمر شلوارش را مرتب میکرد از واحد شماره ۲ زد بیرون و در پله ها که سرازیر شد اقای واحد شماره ۴ پرید توی واحد شماره ۳ که خانمش با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار را ازدلش برده بود . در که پشت سرشان بسته میشد اقای واحد شماره ۵ در حالی که هنوز لبهای چون شکر خانم واحد شماره ۴ را می مکید و دلش نمی امد که از کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه ی خانم واحد شماره ۴ که صبر و قرار دلش را برده بود ٬ دل بکند از در واحد شماره ۴ خارج میشد ...
پ.ن ۱: اقای واحد شماره ۲ و خانم واحد شماره ۵ آدمهای خوبی بودند .
پ.ن ۲: واحد شماره ۱ دست چند تا جوان مجرد خوش تیپ بود که صبر پیشه کرده بودند تا برادران متاهل که واجب ترند سر کار و زندگیشان بروند
س: خانم ٬ خانه دارش بهتر است یا کارمندش؟
آه ... جانت به لبت می رسد تا به نتیجه برسی . چطور باید بگویی . چطور باید حالیش کنی . مطمئنی کم ِ کم ۴ - ۵ روز درگیرشی . تا بیای بهش بفهمونی که قصدت هیچ نوع عشق و رفاقتی نبوده و اصلا نمی خواستی درگیرش بشی . تا بیاد بفهمه که با این smsاش حوصلتو سر می برده و بیشتر ازش فراری می شدی .
می دونی تا داری میگی گلوت خشک میشه حلقت به هم می چسبه نفست در نمیاد . نمیدونی چرا٬ مطمئنی حسی بهش نداری اما مطمئنی که اون پاپی میشه و به این راحتی ول کن نخواهد بود و این یکی قسمت زجر آورشه . باید حالیش کنی که نمیخوای رابطه ی ادامه داری داشته باشی .
جان به سر می شوی تا تصمیمت را به هر بدبختی شده بهش بفهمونی .بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و این پا اون پا شدن و اِن و مِن بهش میگی :
- ببین ... بیخی ٬ اُکی؟
- تموم؟ باشه . کاری نداری؟ خدافظ
- ![]()
هر روز ٬ بستر بی عشق و بی لذت شب پیش ٬ در آوارگی کوی و برزن ٬ به یاد دوران خوب می انداختش . دورانی که نمی فهمید چرا خراب شده بود.
و آن روز زمستانی٬ در باریکه راهی میان درختان پارک ٬ خالی از هر عشق و هر درد و خوشبختی و رنج و لذتی٬ خالی از هر حس و هر زندگی و هر نفسی٬ بی مقصد و بی معنا ٬ قدم می زد و همچنان که به نقطه ای مبهم میان درختهای سرما زده خیره مانده بود ٬ فکر می کرد که چه چیز همه چیز را خراب کرد؟ چه بود که او نمی فهمید؟
انگار در خیالش بود که سایه ی وهم الود مردی از همان نقطه ی مبهم میان درختان بیرون امد. یا نه واقعا خودش بود. چیزی در درون زن به جریان افتاد . حسی اشنا٬ مثل اولین روزهای خوشبختیش ٬ خوشبختی از دست رفته٬ خودش بود انگار ٬ با همان پالتوی بلند مشکی با همان قامت بر افراشته و اندام درشت ٬ خودش بود . چیزی در درون زن می تپید . انگار تمام نیروهای جهان در مغزش می کوبیدند . باید بر می گشت؟ باید راه را کج می کرد ؟ باید فرار می کرد؟ هر چه نزدیکتر میشد چهره مردش را بهتر می شناخت . مردی که سالها دمخورش بود . راهی نداشت . این سرنوشت شومش بود .شاید این رودررویی پایان همه ی نکبتهایش می شد و شاید اغاز نوع دیگری . قلبش می تپید ٬ نفسش خشک شده بود ٬ پس سرش می سوخت . به سختی راه می رفت . تمام درونش فرو می ریخت...
مرد به وضوح شناختش . از کنارش رد شد و مستقیم چشم در چشمش دوخت . بی تفاوت٬ درست مثل وقتی که زن نه چندان جذاب بیگانه ای را میدید سرش را در یقه ی پالتوش فرو برد و از کنار زن گذشت . هیچ اتفاقی نیفتاده بود .
زن زیبا و مشخصا زجر کشیده ٬ تنها دم در بیمارستان پشت نرده ها یک دختر 7 ساله با موی لخت و به هم چسبیده و لباس سفید چرکمرده رو بغل کرده و گریه میکنه و ضجه میزنه التماس می کنه که بچه را بستریش کنن. رمضون از پشت پنجره می بینه و سخت دلش میگیره. دکترو هم صدا میکنه. با هم حساب کتاب میکنن و پولاشونو جمع می کنن با این خیر و بخش کلاه خودشون پس معرکه اس ٬ اما باز دلشون نمیاد . زن بد جوری داغونه. واسه همین میرن دم در و به نگهبان میگن راهش بده ما پول میدیم. اما زن شک داره می ترسه بیاد تو. با تردید نگاهشون میکنه. رمضون نگاه زنو حس می کنه. می فهمه که احتمالا زن می ترسه که اونا توقعی ازش داشته باشن. واسه همین پولا رو میذاره همونجا روی سکو٬ زیر نرده های محاطی بیمارستان و به زنه میگه : فک کن هیشوخ منو ندیدی. بعد هم میره.
ته دلش یه حسیه هم غمه هم خوشحالیه. به آسمون نگاه میکنه. ماه شب چهارده، گرد و زرد بهش نگاه میکنه تازه داره طلوع میکنه. رمضون یاد قصه ی دکتر میفته. "ماه شب چهارده با چشم باز نگاه میکنه که گمشده ی آدمو پیدا کنه"
چهره ی زنو دوباره مجسم میکنه . زیبا بود . چادر رنگ و رو رفته به سر داشت . موهای بلند قهوه ایش از زیر روسری گل گلی رنگارنگ بیرون زده بود . وسوسه میشه که برگرده پشت سرو نگاه کنه. میبینه که پول روی سکو نیست. یه زن مانتویی با روسری گل گلی رنگارنگ دختر بچه ی هفت ساله ای با لباس سفید چرکمرده و موهای لخت به هم چسبیده رو پشت یه موتور می نشونه و بعد هم خودش میشینه و و آی دِ گاز بده. نگهبان دم بیمارستان داد میزنه و به رمضون میگه سفت خوردی بدبخت.این کولی قرشمالا روششونه. آخه از من گشنه تر تو رو چه به کار خیر؟
* :این داستان خودش ادامه ی داستان علی بود در نیم تنه
:دی : ما خفه ی کپی رایتیم
وای که چقدر از این پر جمعیت بودن خانواده اش بیزار بود که همیشه برای همه چیز باید صبر میکرد. از صف بیزار بود از مدرسه ی شلوغ ، از ترافيك، از بعد از ظهر های بازار ، ميدون انقلاب كه جمعيت معلوم نيست چرا هر روز بعد از ظهر توش غلغله می كرد ...
تصميم گرفته بود بزرگتين خدمتو به بشريت بكنه ، توقف رشد جمعيت ، برای اين كار بايد اول پزشك ميشد ، بعد متخصص زنان ، و بعد وقتی كه زن ثروتمندی می شد ، تمام سرمايه اش را برای نجات زمين به كار می گرفت ، آخ كه چه سر و صدايی می كرد ... مثل توپ می تركيد و دلنشین ترين قسمتش هم همين بود .
راهشو هم بلد بود . اجازه نميداد ديگه هيچ زنی باردار بشه . حتی يكی . انقدر سرمايه گذاری ميكرد كه همه رو از هر چی بچه بود متنفر كنه .
وقتی ۳ سال پشت كنكور ماند ، دادنش به اولين خواستگاری كه طبق معمول مثل جن بو داده معلوم نبود از كجا سر رسيد . هنوز مست عشق بود كه فهميد باردار شده . به دنيا اومدن اولين دوقلوش به شدت هيجان زده اش كرده بود . آنقدر كه نفهميد كی دوباره باردار شد . دومين دوقلو به شدت بهت زده اش كرد، طوری كه نفهميد كی دوباره بار دار شد ، اولين سه قلو سخت افسرده اش كرد ، طوری كه متوجه نشد كی باز باردار شد ، اولين ۵ قلو لنز و فلاش همه ی عكاسها و فيلم بردار های خبری و هنری رو متوجهش كرد .تازه یه کارگردان هم پیدا شد که پیشنهاد داد ازشون سریال خانوادگی درست کنه . خلاصه همه جا حرف اون بود . به دنيا اومدن ۵ قلو "كلی سر و صدا كرده بود . عين توپ تركيده بود ." ديگه نه هيجان زده بود و نه بهت زده و نه افسرده . خب اينم واسه خودش عالمی داشت . مضافا كه كمكهای معلوم نيست به چه دليلِ رئيس جمهور و رهبر و مجمع تشخيص مصلحت نظام (كه در اين موارد عموما كم نمياره از اون دو تا) و ... حسابی سر ذوق آوردش .
حالا تمام توانشو جمع كرده برای اولين ۸ قلوی تاريخ ... كلی هم راجع بهش مطالعه كرده . با یه عالمه دکتر هم حرف زده . اين جوری شهرتش جهانی ميشه .
پ.ن: نقش خواستگار در این داستان چه بود :-؟
گویند که لحظه ایست روییدن عشق / و آن یک لحظه را هم تو شاشیدی توش بسکه بهت فشار آمده بود و بدو بدو رفتی که توی صف خلا جا بگیری و دستت را هم به فلانت گرفته بودی که بیرون نریزد .با آن وضع مضحکت آخ که چه لحظه ی ماندگاری شد ...