
صدای باد که لابه لای برگ درختها می رقصید ٬ جیر جیر آرام تخت ٬ صدای تیک تاک عقربه های ساعت ٬ جیر جیرکهایی که با بهار زنده شده بودند و تا صبح بیدار می ماندند ٬ ماشینهایی که تک و توک از خیابان زیر پنجره رد می شدند ٬ گاه به گاه . صدای نفس نفس زدنهای مرد ٬ جیر جیر آرام و آهنگ دار تخت .
نور ماه گرد درشت که از پشت توری پنجره مشبک و مات می شد ٬ نوربالای چراغ ماشینها روی دیوار ساختمانهای روبرو٬ گاه به گاه . رقص پرده ی کنار زده شده با باد . و سایه ای که در بر گرفته بودش . سایه ای که شیار عرقش در نور ماه می درخشید و بهش بعد میداد . چیزی شبیه گردی یک صورت . از شقیقه تا زیر گردن و بعد می چکید و بدنش را خیس میکرد .
بود؟ نبود ؟ پس آن خیسی چه بود؟ آن وزشهای مقطع به گردن و سینه اش ؟
صدای باد که لابه لای برگ درختها می رقصید٬ صدای تیک تاک عقربه های ساعت ٬ جیر جیرکهایی که با بهار زنده شده بودند و تا صبح بیدار می ماندند ٬ ماشینهایی که تک و توک از خیابان زیر پنجره رد می شدند ٬ گاه به گاه . صدای نفسهای عمیق ٬ آرام و شمرده شمرده ی مرد .
- ماه را ببین که گرد و درشت از پشت توری پنجره مات و مشبک است . انگار زندانی است . راست بگو ما زندانی هستیم یا ماه؟
-
جیرجیرکها تا صبح بیدار می مانند و عشق بازی میکنند . نمی بینی و نمی شنوی .
مرد از بلندی افتاده بود . وقتی سر در مدرسه را کاشیکاری میکرد . خیلی وقت بود بیکار مانده بود . دیگر آن کاشی های مینایی گل و بته دار را کسی نمی پسندید . بیشتر دوست داشتند نقش خانه هایشان طرحهای شکسته بسته ی مصر باستان باشد . آن رقص قوس ها و دایره ها ٬ آن گل و بته های پر عشوه را کسی دیگر دوست نداشت . با بی میلی و غر غر رفت ٬ خیلی وقت بود کارش کساد بود و میدانست سر و ته دستمزد کاشیکاری سر درمدرسه را هم به بهانه ی ثواب و آخرت و این حرفها هم می آورند . اما زن و بچه اش گشنه مانده بودند .
حالا از کمر فلج شده بود . و بار زندگی به دوش زن ماند . دری که رحمت پروردگار به رویشان گشاده بود کشاندش به کلفتی و مستخدمی و ...
بیش از هر چیز اما ٬ دردسرهای شوهرش عذابش می داد . مثل یک بچه ی نوزادی شده بود . فقط باید تر و خشکش می کرد . بی هیچ امیدی . تازه شب که می آمد خانه مردک آیه ی یاس می شد و مثل یک بار ٬ مثل یک بغض می نشست روی دوشش ٬ توی گلویش . تازه بازجویی کردنهایش بد تر بود . کجا رفتی ؟ چه کردی ؟ با کی بودی؟ کی چی گفت ؟ زن را عذاب میداد . وقتی به خانه می آمد و شوهرش را میدید که خواب رفته و ته مانده ی غذایی را که مادر شوهرش آورده بود ته ظرفها می دید و خورده نخورده به رختخواب می رفت . زار زار گریه می کرد و خواب نمی رفت . عذاب می کشید .
و بعد عطشی که معلوم نبود از کجا سر باز کرده بود . آنچه که هرگز حس نکرده بود ٬ آنچه که هرگز تمایلی در وجودش ایجاد نکرده بود ٬ آنچه که همواره ازش فراری بود ٬ ناگاه چون آتشفشانی سر بر می آورد . وقتی که نگاهش با نگاه زنده و کاونده ی پسر سن و سال دار یکی از خانه ها گره می خورد . سر زیر می انداخت اما خودش فهمیده بود نگاهش نسبت به قبل طولانی تر و کشدار تر می شود . و همزمان عطشش بیشتر . ته گلویش می سوخت٬ آب دهانش غلیظ میشد و تشنه ترش میکرد . نفسش بند می آمد ٬ گر می گرفت و همه ی وجودش طلب می شد .
در روزهای گرم تابستان اول صبح بدو بدو می رفت به خانه ی مردم و تا شب جان می کند . عرق می ریخت وقتی دستشویی و حمام می شست ٬ وقتی حیاطهای پر باغچه ی پر درخت را سر و سامان می داد ٬ بیش از هر چیز آن عطش و گرما بیچاره اش می کرد و همراه آن نگاههای کاونده ی بعضی مردهای خانه ها . هر چه آب سرد می خورد ٬ هر چه بستنی می خورد تشنگیش رفع نمی شد .
خودش می دانست زیباست . از نوجوانی خواهان زیاد داشت اما پدرش نگهش داشته بود تا دیپلم بگیرد و بدبخت نشود ...
خودش می دانست زیباست . می دانست دلیل اینکه مادر شوهر و خواهر شوهرهایش آن روزها که شوهرش سالم بود و سر کار می رفت ٬ سر زده می آمدند خانه شان و این ور آن ور سرک می کشیدند چیست . اما هیچ نمی گفت ...
خودش میدانست که زیباست . و میدانست که زیباییش پشت چین های رنج مخفی می شود ...
عاقبت یک روز که گفتندش اتاق آن پسرشان را تمیز کند ٬ که زمزمه های زیر گوشش هم ترسانده بودش و هم تشنه ترش کرده بود ٬ از اتاق با ترس زد بیرون و رفت تا برود ٬ فرار کند و دیگر هرگز نیاید . چادرش را سر کرد که بزند بیرون . اما خودش هم نفهمید چرا برگشت . مکثی کرد و برگشت . پسر با لبخند به چارچوب در اتاقش تکیه داده بود و با نگاه می کاویدش ...
عطشش خوابید . دیگر نه بستنی دلش می خواست نه آب سرد نه هیچ خنکای دیگری ...
ـ همه اش یک گوشه نشستی و من را نگاه کردی . سی سال روبرویم نشستی و رفتن و آمدنم را دیدی . خوردن و خوابیدنم را .خصوصی ترین لحظه هایم را . من را از تنهایی در آوردی . اصلا من کجا دیده بودمت؟ در خواب؟ چطور به زندگیم آمدی؟ چرا این همه وقت ساکت بودی و هیچ نمی گفتی ؟ از شبی که اشکهایت را پاک کردم و قول دادم فقط با تو باشم تا به حال هزار بار خیانت کردنم را دیدی اما هیچ نگفتی. نشستی و نگاهم کردی و هیچ نکردی . حتی حالت نگاهت را عوض نکردی . اینطور که می نشینی وزانو را بغل میگیری متنفرم . حالت دیگری برای نشستن پیدا کن آنقدر تکراری شده ای که تهوع آوری . تو حتی عرضه نداشتی که یک سیلی به من بزنی . اگر این همه سال یک لقمه غذا جلویت نمی گذاشتم اگر می زدم شل و کورت می کردم اگر می انداختمت از خانه بیرون باز هم هیچ نمی گفتی . همین طور می نشستی منتظر . منتظر چی هستی واقعا ؟ حالا که من دیگر از تک و تا افتاده ام . حالا که دیگر تاب و توانم از دست می رود. حالا که دیگر بستری و هم بستری برایم نیست ٬ نگاهت و سکوتت بیشتر مسخره ام می کند . نفرتم را بر می انگیزد تا قدر شناسیم را .خب حالا چرا خفه شده ای؟ این همه سال فقط چون قدر دانت بودم ٬ چون روبرویت می نشستم و گریه می کردم و عذر می خواستم ٬ هر روز ٬ می بخشیدیم . مگر نه؟ اما حالا عذر نمی خواهم . پشیمان نیستم . اصلا اگر از ریخت و قیافه نیفتاده بودم و هنوز خواهان داشتم هنوز هم به تو خیانت می کردم . هر روز . خب چرا هیچ غلطی نمی کنی؟ قدر دانت نیستم . چرا هیچ گهی نمی خوری؟ چرا مرا نمی زنی؟ چون عرضه نداری . چون تو مردش نیستی . پیمانی را که تو سی سال بهش وفا دار بودی هم پیمانت سی سال شکست . هر روز . از فردای روزی که پیمان بست ٬ شکست . و تو نشستی و تماشا کردی و هیچ نگفتی . حالا هم برو گمشو بیرون . در این خانه جای تو نیست . ببین همه چیز را ریخته ام بیرون . فروختنی ها را فروخته ام . تو حتی جرات نکردی بگویی چرا . یادت است اولین شبی که دیدمت ؟ گریه کردیم هر دومان . بوسیدمت و گفتم بیا همیشه با هم باشیم . مال هم . فقط و فقط . که هیچ کس به فکرش نرسد که یکی از ما را صاحب شود . اشکت را پاک کردم . گفتم می آیی؟ سکوت کردی و پذیرفتی . پیمانی را که خودم بستم خودم از فرداش شکستم و تو آنقدر جنم نداشتی آنقدر عرضه نداشتی که قهر کنی . من خودم خواستمت . من خودم ساختمت . من تو را همدم خودم کردم و حالا خودم پرتت می کنم بیرون . پاشو گورت را گم کن . دیگر از بودنت در این خانه حالم به هم می خورد.
خیلی بزرگ بود ٬ از در رد نمی شد . کلافه اش کرد . پس سی سال پیش چطور بومش را آوردم تو ؟ لعنتی . همان پشت در چند تا لگد محکم کوبید پارچه پاره شد چهار چوبها را شکست . مچاله اش کرد و انداخت بیرون .
از لابه لای مچاله های چوب و پارچه ٬ قطره های شور ٬ آرام آرام می چکیدند روی آسفالت کف کوچه . شاید واقعا ...
[+]
حاجی کشور که فهمیده بود پسرش جنی شده به هر دری زد که آدمش کند . از جنگیر و دعا نویس و سر کتاب باز کن تا ... دکتر و عطار و خلاصه این جن لعنتی در نیامد که نیامد . بنده خدا حاجی کشور با یک عمر آبرو داری و نون حلال خوری و امر ملت به معروف و اینا حالا خودش اینطور گیر جن افتاده بود . دلش هم که نمی آمد پسر یکدانه اش دردانه اش را بدهد دست این جانیها که بزنندش که به قول خودشان جن را از تنش به در کنند . وقتی از همه جا رانده و مانده شد ٬ چاره کار را تنها در گذاشتن دست پسرک تو حنا و زن دادنش دیدند .
با فک و فامیل نشستند و خوب و بد کردند و کی بهتر از کی ؟ دختر ننه صنم . کی هست ؟ همونی که پسر حاجی کشور یه سر ظهری سر پیچ مسجد خانیها دلشو یه دل نه صد دل به یغما برده بود و بعد هم تقش در آمد که آقا گی تشریف دارند و خانم هم حالا در نرو و کی برو .
دختر ننه صنم وقتی شنید گریه کرد به ننه اش گفت اصلا من شوهر نمیخوام ننه اش و دست به کمر ایستاد دهنش را کج کرد و گفت : خوبه خوبه . من شوهر نمی خوام ! ۱۶ سالت شده . تا همین الان هم کراهت داره خونه بابات ماندی . میخواهی بمانی تا گیست بشه رنگ دندونت ؟ دختره تو هق هق مفشو بالا کشید و گفت : آخه من از این پسره می ترسم . جنی شده . ننه صنم زد پشت دستش و گفت : توبه ٬ استغفرلله برای جوون رعنای مردم حرف درست می کنی که چی بشه ؟ به بابات اگه بگم که خون به پا می کنه برات . همین الان هم زیادی موندی و ننر شدی . فعلا که بابات راضیه و استخاره هم گرفتیم خوب اومده . پارچه مخملی سبز برات گرفتم با حریر صورتی که آسّرش کنی . می شینی واسه خودت سوزنی میدوزی . سوزنی دختر حاجی شوکتو دیدم قشنگ بود . برو ورش نقش گل و بته شو یاد بگیر . دیگه هم گریه نکن انگار ننه اش مرده . بعد هم یه ماچ رو لپ گلی دخترش کرد و رفت .
دختره میون هق هق سوزنی و دوخت و لحاف چل تیکه دوخت و لباس واسه مادر و خواهر دوماد دوخت و واسه خود دوماد هم یه پیشکشی دوخت و نشست سر سفره عقد و میون هق هق بله گفت . البته میگن ته دلش بدش هم نمیومد آخه پسر حاجی کشور هنوز قشنگ بود و کلی هواخواه داشت و خب کسی هم نمیدونست که جنی شده . تازه از چند تا ملا و آخوند و دعا نویس پرسیده بود پسر که جنی بشه زن بگیره خوب میشه ؟ گفته بودن که میشه . استخاره هم که خوب آمده بود ...
خلاصه بساط عروسی پهن شد و جمع شد اما هیچی درست نشد . پسر حاجی کشور وقتی یادش به رفیقش میفتاد با استخونای پهنش و دست زمخت و کار کردش و هیکل درشت و قد بلند و ماهیچه های قلمبه قلمبش اونقدر حسرت می خورد که از زندگی سیر میشد .
دختر ننه صنم اما داشت کم کم می فهمید چرا اینقدر عاشق پسر حاجی کشور شده بود . آخه اون با پوست سفیدش و اندام ظریفش و قد بلندش و حتی یه کم باریکی کمرش که با اینکه تو چشم نمیزد ولی دقت می کردی معلوم میشد و موهای نرم و حالت دار و روشنش با همه ی پسرایی که دیده بود فرق داشت . انگار یه چیز دیگه بود ...
۵ شنبه شبها که پسر حاجی کشور به زور و با بی میلی و از ترس اینکه یه وقت تشتش از بوم بیفته و حدیثش نقل مجلسها بشه به زنش نزدیک می شد ٬ دختر ننه صنم آرزو می کرد که کاش به جای پسر حاجی کشور دخترش اینجا بود . آخه اون خیلی ظریف تر و ملوس تر بود ...
چشمهاش مثل قورباغه وق زده بود بيرون . لپش گود رفته ٬ خيلی كم مو ٬ بي ابرو و مژه ٬ يك ورم وحشتناك زير چشمهاش ٬ استخوانهای باريك و قوس دار٬ مفاصل كج ٬ قفسه ی سينه ی برآمده . با دنده هايی كه می شد شمرد . استخوان لگنش انگار می خواست پوست زرد تنش را بشکافد و بیرون بزند . پستانهاش بیشتر شبیه یک جفت خیار آویزان از پیش سینه اش بودند تا انار و ...
به تمام میوه ها آلرژی داشت . یا دستگاه گوارشیش ناک اوت می شد یا پوستش پر از تاول و کهیر می شد و میخارید و آنقدر می خاراند تا خون سرازیر میشد . یا دهانش پر از آفت میشد ٬ تمام مغزها به حال خفگی می انداختندش ٬ تمام حبوبات ٬ تمام غلات ٬ تمام سبزیجات . علاوه بر تنگی نفس و تبخال و آفت و کهیر ٬ گاهی آنقدر اسهال که در بست ساکن خلا می شد .
همه ی مایحتاج تن رنجورش را ۳۰ سال کرده بودند در روکشهای ژلاتینی کپسولها و با آب فرستاده بودند به قعر معده اش و یا از بطریهای پلاستیکی سرم ها مستقیما به رگش لوله کشی کرده بودند . حالا فکر می کرد آن گردهای داخل کپسولها همه اش گچ بودند یا آن آمپولهایی که به سرمها تزریق می شدند ٬ آب مقطر ٬ که فقط چند سالی شبیه آدمیزاد بود و بعد بیشتر شبیه شامپانزه شد . شبیه اسنیگل.
بی حد تنها بود . می دید که مردمان با هم در تعاملند ٬ مجموعند ٬ می دید که دوستانش بختشان را می جستند و می رفتند ٬ خواهر و برادرش هم . و او تنها و تنها تر شد . دلخوشیش فقط کتاب و موسیقی بود و زنده ترین موجود زنده ی نزدیکش پیرزن صاحبخانه اش بود که فرقش با او فقط گیس سفیدش بود اما اولین باری که او را دیده بود گفته بود : استخفرلّا و حالا هر بار او پیرزن را میدید یاد آن استخفرلّایش می افتاد .
خودش را در آینه نگاهی کرد از دندانهاش متنفر بود که از زیر پوستش می شد شمردشان اما کم کم پوک می شدند و می ریختند انگار ... از خانه زد بیرون و در پله ها صاحبخانه را دید که نان سنگک دستش بود و میبرد اتاقش. آه این بو همیشه افسونش می کرد . سلامش کرد و پیرزن لرزان سرش را تکان داد . باز یاد آن استخفرلّا افتاد و مغزش داغ کرد . یک گلدان را که در پاگرد بود برداشت و زد پس کله ی پیرزن و خودش هاج و واج ماند . چنین ضرب دستی را خودش اصلا باورش نمی شد . پیرزن مقابل نگاهش سقوط کرد و گیجگاهش روی لبه ی یکی از پله ها فرود آمد.
هرچه پول داشت و هرچه در کارت اعتباریش پس انداز مانده بود را در بزرگترین و مجلل ترین فروشگاهی که یافت خرج کرد . هر چه چیپس و پفک از هر مارکی که دید ٬ هر چه نوشابه و دلستر و آب میوه ٬ شیر کاکائو و نسکافه و بیسکوییت و کیک و هر چه شکلات که دید و هر چه میوه و سبزی که وجود داشت و هر نوع گوشتی که یافت و هر چه پیتزا و ساندویچ و کباب آماده و نیمه آماده و هر چه کنسرو از هر غذایی که یافت خرید و صندوق عقب یک تاکسی ریخت و برد خانه اش . در پاگرد نان سرد شده را از بین انگشتهای قفل شده و کبود پیرزن بیرون کشید .
یک گودبای پارتی شاهانه امشب برای خودش ترتیب می داد
خودش را کف ایوان سنگی می مالید روی خاک و خل جیغ می زد و گریه می کرد . کاشته بودندش دم در یک بستنی یخی داده بودند دستش و خودشان داخل اتاق رفته بودند . هر چه گریه کرده بود که داخل برود مادرش نگذاشت و گفت برو تو حیاط بازی کن جوجو ها را نگاه کن . از جوجو ها متنفر بود . می خواست کارتون نگاه کند . دید که آن اتاق تلوزیون دارد . اما راهش ندادند .
کم کم خسته شد گریه اش به نق نق بدل شد . شورت جین سفیدش که مادرش تازه خریده بود خاکی شده بود . بستنیش که آب می شد و از دستش پایین می رفت و از نوک آرنجش چک چک می چکید روی شورتش یک رد نارنجی از بستنی و خاک روی دستش باقی گذاشته بود و لکه های نارنجی تر روی شورتش و روی زمین . موهاش خاکی بود ٬ اشک و خاک روی صورتش رد گلی گذاشته بود و مفش که آویزان بود پشت لبش را می خاراند . با پشت دستش هی پاک می کرد اما باز می آمد . چشمش به مورچه هایی افتاد که دور قطره های بستنیش روی زمین جمع می شدند . ردشان را گرفت و لانه شان را پیدا کرد . بستنیش را که دیگر داشت می ریخت هل داد تو دهانه ی سوراخ لانه شان و دید که مورچه هایی که آن بیرون مانده بودند کولی بازی در می آوردند و خودشان را به در و دیوار می زدند . مثل خودش آن لحظه که بیرون مانده بود .
خسته شده بود .مرغها که توی قفس قد قد می کردند توجهش را جلب کردند . سرش را بر گرداند قفسشان را دید دوید درش را باز کرد . هر چه مرغ و جوجه بود ریختند بیرون . دنبالشان می دوید که مثل خنگها فرار می کردند . بعد پاش گیر کرد به لب پاشویه ی کنار حوض و خورد زمین . باز گریه اش گرفت مادرش را صدا می کرد . اما مادر اصلا توجهی نمی کرد .
کمی بعد دوباره بلند شد . آشپزخانه آن طرف حیاط بود با ایوانکی جلوش . پاشد رفت تو آشپزخانه و مستقیم سر یخچال . نان بود و سبزی . میوه نبود . گوشت نپخته بود و تخم مرغ و چند تا شیشه شربت زرد و نارنجی و قرمز . درشان را باز کرد و سر کشید. زرد زیادی ترش بود . حالش را گرفت . تا شیشه را از دم دهانش دور کند ریخت رو لباس و شورتش و بعد ولش کرد که روی زمین افتاد و شکست . با ترس به سمت در اتاق نگاه کرد . اما کسی نیامد . مرغها تا تو آشپزخانه امده بودند و به شربت ریخته شده نوک می زدند . دست برد تو تخم مرغها و یکیشان را محکم فشار داد . ترکید و پاشید روی لباسش . بعد بقیه تخم مرغها را یکی یکی برداشت و ول کرد کف آشپزخانه . بعد شاشش گرفت و همانجا شاشید .
کمی بعد مادرش صداش کرد . کنجکاوی تازه ای سر کوشتهای نپخته و مرغها که نوک می زدند و تکه تکه شان می کردند و می خوردند برای خودش فراهم کرده بود اما از صدای مادرش ترسید و از در دیگر آشپزخانه که مشرف به هشتی بود رفت تو حیاط . مادر تا دیدش زد تو صورت خودش و گفت چی کار کردی باز ورپریده ؟ بعد چادرش را بست قد کمرش و چند تا تو سر بچه زد و دوباره جیغش را در آورد . دستش را گرفت و رو هوا بلندش کرد و به دو بردش بیرون . دلش کمی خنک شده بود که حداقل دق دلی خساست مرتیکه را بچه درآورده بود اما بچه وسط کوچه آنقدر گریه کرد که کفرش را در آورد . گذاشتش کف کوچه گفت نمی برمت اگر گریه کنی . باز نحسی کرد و نشست کف کوچه . شورت شاشیش گِلی شد . زن کفرش در آمد .باز شروع کرد زدن تو سر بچه و هی گفتن که : خفه ام کردی بی پدر . تو را می خواهم چه کار ؟ برو دنبال کارت ورپریده .
همان طور ولش کرد ٬ چند قدم رفت و باز دلش نیامد . بچه جیغ می کشید با صدای نازک جیغ می کشید از ته دل و وقتی انرژیش کم میشد فرکانس صداش هم کم میشد و بعد قطع میشد اما دهانش باز می ماند و نیم نفسی میکشید و جیغ بعدی را شروع می کرد . صورتش سرخ شده بود . مادر رقت آورد . آمد سمت بچه اش و دید که صاحبخانه دوید تو کوچه . بچه را بغل کرد و پا به دو گذاشت . از صدقه سر پدرسوختگیهای بچه اش دیگر کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت ...
همه چیز از آن روز ظهری که از مسجد خانیها در می آمد خراب شد . کلی دعا کرده بود نذر هم کرده بود و چادر چاقچورش را مرتب کرده بود و سجاده اش را زده بود زیر بغلش و آمده بود بیرون . هر وقت دلش می گرفت همین جور سرش را می انداخت پایین و بی توجه به هیچ کجا می رفت . اما این بار سر کوچه کفتر بی هوا صاف رفت تو بغل پسر حاجی کشور . خودش نفهمید چطور شد اما پسره گرفتش تو بغل و گفت ای وای . حواست کجاس همشیره؟
از آن وقت انگار جن رفت تو تنش . یه آن از پسره غافل نبود . همش تو فکرش بود . می دونست که با اون چادور چاقچور پسره نشناختتش . خود حاجی کشور واسه برادر زاده اش خواستگاریش آمده بود . اما پسرش و برادر زادش تومنی هفصنار فرقشون بود . برادر زاده هه اصلا به دلش ننشسّه بود اما پسرش یه چیز دیگه بود . چند بار جلو راه پسره سبز شد و هی خودشو نمایش داد . سرمه کشیده و چادرشو از تو صورتش زد کنار موهاشو که رو شونش پریشون بود نمایش داد . اما پسره انگار اصلا تو این عالم نبود . فکر میکرد با این همه دلبری پسره حتما دنبالش میاد تا خونشونو یاد بگیره . اما نمیومد .
حسابی گیر کرده بود . خودش می دونست جنی شده . هزار تا دعای رد جن خونده بود و هر حرزی دستش میومد می بست به سر و تنش . اما افاقه نکرد . آخر سر رفت پیش دعا نویس و اصل ماجرا را گفت . دعا نویس بهش یه گردی داد و یه وردی یاد داد و گف هف تا ۵ شنبه دم غروب میری یه نخود از این گردو میریزی در خونه ی حاجی کشور و وردو میخونی ۵ شنبه ی هشتم باید بریزی تو بالشی که پسره میذاره زیر سرش و یه ورد دیگه بخونی . ایشالّا افاقه می کنه .
همش آسون بود به جز آخری . یکی از ۵ شنبه ها یه پسری رو تو کوچه دید که انداخته بودنش رو زمین و با طنابهای کنفی میزدنش . ناله میکرد و اونایی که می زدنش یه وردایی می خوندن . ایستاد که ببینه چی شده یکی از مردا بهش گفت : برو ضعیفه . جنی شده . جن از بدنش در میره میره تو بدن تو . برو . نفهمید چطوری فرار کنه . دیگه خوابش نمی برد شب . همش خواب میدید وسط کوچه دارن می زننش . از خواب می پرید . شنیده بود پسری که لواط کنه میگن جنی شده و این بلا رو سرش در میارن . اما نمیدونست سر دختر چه بلایی میارن . حتما می کشنش .
۵ شنبه ی آخری را کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که به بهانه ی دیدن دختر حاجی کشور بره خونشون و سر فرصت کارشو بکنه. باید بکنه . با دختر حاجی کشور همچی صنمی نداشت . اما حالا درد لاعلاجی باید به گربه میگفت خانوم باجی . پاشد چادور چاقچور کرد و رفت . به مادرش هم سپرد که میره پای روضه و بعد هم مسجد نذر داره . راسّی راسّی جنی شده بود . هی دروغ می گفت .
از دم ظهر که نشست تو خونه حاجی کشور اصلا فرصت نکرد تنها باشه . اما اتاق پسرشو یاد گرفت . دم ظهری دید پسر حاجی کشور با رفیقش اومدن رفتن تو اتاق . اما هر چی منتظر موند نیومدن بیرون . اخر دم غروب شد و نیومدن . اگه امشب نمی خوابید رو اون گردها همه ی زحمتش به باد می رفت . تا دختر حاجی کشور رفت دس به آب پاشد سعی کرد از لای درز در اتاق پسره رو نگاه کنه . پرده ها کشیده بود . اما آخر از یه جایی که لای پرده باز مونده بود دید . از چیزی که دید بد جوری جا خورد . پسر حاجی کشورو دید که مفعول شده و رفیقشو که فاعل . بسم الله گفت و نفهمید چطوری چادور چاقچورشو بکشه به سرش و تا خونشون به دو بره .
مچکریم ۱: بدین وسیله از حضور محترم ایشان به مناسبت هدیه ی قالب به ما مراتب تشکر را و اینا . ایشون درد ما رو فهمیدن و خلاصه مرهم نهیدن
پ.ن ۱ : چطور باید یک تشکر رسمی را به عمل آورد آيا؟
همین طور که منتظر مسافر ایستاده بود و به بخت سگیش فحش میداد زن و مرد جوان را دید که سوار ماشینش شدند . زن قد بلند و زیبا و مرد بد هیبت و حجیم . گردن کوتاهش بهش چهار شانگی مضحکی داده بود و بالا تنه ی بلندش و ک و ن تاقچه اش به شکل فجیعی تو ذوق می زد . بر عکس زن ظریف و لوند و با آرایش ملیح٬ پشت سر راننده نشست و مرد با وجود بوی ادکلن تندش یقه ی داغمه بسته اش از عرق گواهی میداد که چه لمپن هالویی است . و چطور چنین زنی را به دست آورده ؟ با خود فکر می کرد که با آن همه خوش تیپی که همه بهش می گفتند و با ان لیسانسش چطور خودش چنین شانسی هیچ گاه نیاورد که هیچ ٬ هیچوقت حتی یک شانزدهم این حد هم شانس نیاورد . و وقتی نگاه برهنه کننده ی مرد را به زن جوان دیگری دید جواب سوالهایش را دانست . فهمید که چرا خودش هیچگاه نتوانست . چرا هیچ گاه وصال از خیال برایش فراتر نرفت . چرا هیچگاه دلبری جز در خیال به بسترش پا نگذاشت
لعنتی طوری روی صندلی جا گرفت که نصف تنش کاملا روی تن زن قرار گرفت انگار زن برایش با صندلی فرقی نداشت . مسافرهای بعدی که سوار شدند راه افتاد . زن جایی نشسته بود که صورتش را میشد راحت در آینه دید . آینه را هم کمی کج کرد که بهتر ببیند . چند ساعت وقت کافی بود برای اینکه دلی از عزا در بیاورد . بعد از نزدیک ۳۰ سال ...
کمی که گذشت متوجه تغییر حالت زن شد . باز چند درجه آینه را جابجا کرد تا ببیند و از چیزی که دید سخت جا خورد . زن تقریبا لمیده بود و چشمهای خمارش را کاملا به مرد دوخته بود . لعنتی . مطمئن بود آن پایین خبرهاییست . آینه را کمی اینوری کرد و مرد را دید که حال بهتری ندارد . زیر لب طوری که هم شنیده شود و هم نه ٬ گفت : کوفتت بشه الاهی .
بعد ٬ انحراف و ته دره . آخر چند دقیقه ای میشد که اصلا حواسش به رانندگیش نبود .
«خالیهای وجودم پر شده است از وقتی تو را پیدا کرده ام . تو انگار همانی بودی که برای من درست شده است . در ازل . می دانم تو بدت می آید اینطور فکر کنی . حاکمیت خود را نقض می کند . انگار هیچ کاره بوده ایم و انگار یوغ گردن همیم تا ابد . اما من دوست دارم اینطور فکر کنم . من این یوغ بودنت را دوست دارم . تو را برای من ساخته اند که هر جا می کاهم تو بیفزایی . انگار از ازل قالب من بوده ای ٬ با هم پیمان بسته ایم و حالا با تو می مانم تا ابد ...»
نامه اش طولانی بود . بارها و بارها می خواند خط می زد و حذف میکرد و اضافه می کرد و ساعتها فکر می کرد . روی هر کلمه تا مبادا اثر بدی بگذارد . آنقدر وسواس به خرج داد که خودش هم خسته شد . عاقبت با یک خودکار آبی فیروزه ای که اکلیلهای نقره ای داشت نوشتش روی یک کاغذ سپید ٬ سپید ... و نقشه کشید که امشب آنرا به دستش می دهد اما ازش خواهش می کند فردا بخواندش . آن وقت شوقش بیشتر می شود . با دقت تا کرد و در پاکت گذاشت .
صبح از خواب که بیدار شد تا سرو و وضعش را مرتب کند مرد هنوز خواب بود انگار سالها خواب طلبکار بوده باشد . روی یک کاغذ سفید نوشت :
«می دانی فکر می کنم من و تو برای هم ساخته نشده ایم . آنطورها هم که فکر می کردم خالیهای وجودم پر نشده است .راستی بد نیست خودت را یک دکتر نشان بدهی آخر با آن سن و سالت شومبولت زیادی کوچک است و خوب هم شق نمی شود و تا دستت می زنم ارضا می شوی ...»
تا نوشتن را تمام کند مرد بیدار شده بود و در رختخواب نشسته بود . ازش پرسید : می شود نامه ی دیشبی را که بهت دادم پس بدهی و این یکی را بگیری؟ مرد گفت : روی میز است بردار . زن با شتاب پاکت را برداشت و کاغذ را گذاشت و خداحافظی کرد و رفت . در کوچه دید پاکت باز شده است . نامه را از توش در آورد و دید مرد با رنگی به قهوه ای گه نوشته : زرشک!!!