تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
های و هو

همین طور که خشک زده و هاج و واج صحنه ها از جلو چشمش می گذشتند یاد بحث آن روزشان با بچه ها ی کلاس افتاد٬ نازی تازه با کسری قهر کرده بود و هر جا که می رسید شروع می کرد که از بدی های کسری حرف بزند و با شدت سعی می کرد تا به همه ی دانشکده بفهماند که کسری عکس ظاهرش اصلا هم آدم حسابی نیست خیلی هم ناجور است .

لیلا از همان اول فهمیده بود که نازی آدم به درد بخوری نیست و کم عقل و حسود است و از اینکه بچه ها او را باهوش می پنداشتند تعجب میکرد . میدانست که فقط بازیگر خوبیست و هیچ روی خوش بهش نشان نمیداد ولی نازی در ماجرای عاشقیش به  کسری ذکاوت به خرج داد و خیلی زود دانست که کسری ترجیح می دهد این رابطه ها را از حد نگاه و حالی به حالی شدن فراتر نبرد و اصلا پا پیش نخواهد گذاشت . بنابر این تصمیم گرفت خودش اقدام کند و بدین ترتیب بخت مسلم را از چنگ لیلا ربود.

این ماجرا بیشتر از قبل او را از نازی زده کرد اما خیلی زودتر و آسان تر از آنچه که فکرش را می کرد همه چیز بین کسری و نازی به هم خورد و حالا نازی سعی داشت همه ی دخترها را توجیه کند که کسری آدم به درد بخوری نیست .

همه ی کارهای احمقانه ی نازی و هوچی گریش را در صبر و سکوت دنبال می کرد و در دلش بهش می خندید . وقتی چو افتاد که لیلا خودش را عملا به کسری نزدیک کرده نازی آمد تا باهاش حرف بزند اما او که کاملا میدانست نازی قصدش فقط به دست آوردن موضوعی برای غیبت کردنهای مضحکش است گفت که اصلا نمی خواهد با کسی حرف بزند .

حالا که دو سال از ازدواجش با کسری می گذشت حیران ٬ صحنه های ویدئویی که در آن کسری به فجیع ترین شکل ممکن بردگی زنان صد تا یک غاز و فاحشه ها را می کرد از جلوی چشمش می گذشت٬ اما بیش از آن کلمات تحسین آمیز دخترهای همکلاسی که نازی را باهوش و زیبا می خواندند درمغزش زنده می شدند و آزارش می دادند...

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
کلید

خانم س به زحمت ۴۰ سال داشت و سخت خودش را چادر پیچ میکرد اما از آن بخشهای صورتش که پیدا بود ٬ از دماغ کوچکش ٬ گوشه ی لب تر و سرخش و چاله ی لپش و چشم سیاهش معلوم بود که خوشگل است.

اولين حضورش در اين محل با جنجالی در ِخانه ی مجردهای ديوار به ديوارشان شروع شد که خانم س اصرار داشت که با چشم خودش دیده که آنها با چند دختر داخل خانه رفته اند . هر چند که آن قضیه با هوش و درایت پسرهای آن خانه تمام شد اما همان اوایل با جلسات دعا و روضه و مولودی خوانی که در خانه ی س بر پا میشد و جلسات ارشاد خانم س که پیکانش مستقیما به سمت پسرکان گیسو پریشان و دخترکان بلوز شلواری نشانه رفته بود همه فهمیدند که خانم س با کسی شوخی ندارد و داروغه ی محله است . هر چند که هیچ کس درست نفهمید چطور شد که کم کم حضور پر شور خانم س در اجتماع و اقدامات اصلاح گرانه اش به مرور زمان کمرنگ تر می شود .

بیش از داروغگی محل ٬ شهرت خانم س در گم کردن کلید بود . تقریبا دو سه روز یکبار خانم س پشت در میماند و بالاخره یکی از پسر بچه های محل از در بالا می رفتند و نجاتش میدادند . اما این بار پشت در ماندنش خیلی بیشتر طول کشیده بود .

خانم س خسته و کفری از گرما و خرید روزانه  مدتی طولانی پشت در مانده بود و کارد می زدی خونش در نمی امد . هر چه منتظر ماند انگار امشی زده بودند و پسر بچه ها را فراری داده بودند . نگرانی غذای روی اجاق و بچه ها و شوهرش که ظهر با شکم گرسنه و طلبکار می آمدند هم قوز بالا قوز شده بود . ناچار٬ زنگ در خانه ی مجردها را زد و گفت : بی زحمت از روی دیوارتان بپرید تو خانه ی ما و در را برایم باز کنید . کلیدم را گم کرده ام .

چند دقیقه بعد در روی خانم س باز شد و اندکی بعد تر وقتی نفسهای خانم س و پسر که در را به روش باز کرده بود آرام و عمیق شد و از هم جدا شدند٬ پسرک کیف چرمی کوچکی را که به گردن خانم س بود باز کرد و دسته کلید خانم س را که توش دید خنده را سر داد.

+ نوشته شده در 12:50 توسط مریمی .
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
عکس

اول روزهایی که آمده بود٬ که با اکراه پذیرفته بود ٬ از ناگزیری ٬ یادش است هنوز ٬ که این بوی طاقت فرسا چقدر آزارش میداد . اما بعد انگار شدتش کم میشد . می دانست که این معجزه رخ نمی دهد ٬ که این بو هرگز رهایش نخواهد کرد ٬ که این بو به روحش رسوخ خواهد کرد . می دانست که عادت کرده و می ترسید که مسخ شود ناگهان ٬ استحاله شود کم کم .

پوزخند زندگی هر روز در fur elise بتهوون و بوی ترشیدگی و گندیدگی و کتابهاش که وقت بیکاری میخواند و به همه چیز حالت مسخره تری میداد ٬ برایش نمایش تهوع آوری به راه انداخته بود . امکان هر تغییری را مدتها بود که برای خودش منتفی دانست .

هر روز را به هوای یک لحظه سپری می کرد . تنها یک لحظه ی گریز از دنیای پرتناقضش را که در آن کوچه ی پهن پر درخت روبروی آن در بزرگ ٬ که مثل در یک قصر بود بهش هدیه میداد ٬ آن دختری که لبخند را انگار در ازل گوشه ی لبش نقاشی کرده بودند و هر ساعت ۲۱ با ماشینش داخل آن خانه می رفت . یک لحظه که دلش می لرزید ٬ یک لحظه ی خوشبختی که به همه ی آن طرحها رنگ انتظار می زد .

+ نوشته شده در 21:45 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

بستنیش که تمام شد دو تا چوبش را اول با يك كارد تراشيد و بعد با سوهان ناخن لبه هاش را صاف كرد. مثل صلیب روی هم گذاشت و یک نخ بلند را ضربدری پیچید روی محل اتصالشان و آنقدر پیچید تا مطمئن شود که کافی است . بعد یک دکمه خیلی بزرگ را که در کوچه پیدا کرده بود گذاشت لای یک تکه پارچه سفید و پارچه را محکم کشید و دوباره آنقدر محکم نخ دورش پیچید تا خیالش راحت شود . مداد قرمز و سیاهش را برداشت و برای دکمه که حالا یک روکش پارچه ای سفید کیپش شده بود چشم های درشت سیاه و لبهای قرمز و لپ گلی و طره ی مو روی پیشانیش کشید و این سر آدمک بود . علمش کرد بالای صلیب چوبی و باز هم با نخ محکمش کرد. بعد یک تکه توری سفید که در بساط مادرش پیدا کرده بود پیچید دور تن لخت و چوبی آدمکش .

یک جعبه مقوایی بزرگ زرد رنگ که روش عکس دیگ و قابلمه داشت در کوچه پیدا کرده بود و این خانه ی عروسکش میشد اما پنجره نداشت . با یک کارد براش پنجره و در باز کرد . دستش را برید . خون آمد . مادرش را صدا کرد . مادر جوابی نداد .  

خانه عروسکیش خالی بود٬ باید وسایل داشته باشد . یک سبد از آشپزخانه برداشت و رفت سر وقت گلدان سفالی بزرگ بیضی شکل توی بالکن که روزگاری توش گل مینا بود و حالا خشک شده بود . خاک را با دست از تو گلدان در آورد و با سبد الک کرد و بعد گلش کرد و با دستهاش هی ورز داد و بعد با حوصله برای عروسکش ظرف و ظروف و میز و صندلی گلی ساخت . 

بعد وسایل گلی را که هنوز خشک نشده بودند کاملا٬ گذاشت تو خانه ی مقوایی و عروسک چوبی را به هر بد بختی بود نشاند پشت میز رو صندلی و یک فنجان گذاشت جلوش . کمی نگاش کرد ٬ خسته شد . عروسکش مهمان می خواست .

رفت تو اتاق و دفتر مشقش را برداشت و یک ورق ازش کند و سعی کرد یک عروسک کاغذی درست کند . از آنهایی که دست و پایشان تکان میخورد و سلام علیک میکنند . یک عالمه ورق کند . اما نشد . باید اول یک قیف درست می کرد . اما نمیشد . قیفها کج از آب در می آمدند ٬ دست و پا یا تکان نمی خوردند یا کنده می شدند و ...

حوصله اش سر رفت . رفت سمت اتاق مادرش . در قفل بود . از پشت در گفت : ماما بیا برام یک عروسک کاغذی درست کن . مادر از همان داخل اتاق داد زد : كار دارم دخترم . دستم بنده . مدرسه ات دیر شده . برو ناهارت را بخور . عصر که آمدی درست می کنم. 

دختر مطیع ٬ رفت آشپزخانه . غذا سرد و بد مزه بود خواست گرم کند ٬ دستش سوخت و قرمز شد و تاول زد٬ گریه کرد مادرش را صدا کرد . مادر نیامد . خواست لباس بپوشد نتوانست مقنعه را سرش کند مادر را صدا کرد ٬ مادر نیامد . جورابش هنوز نمناک رو بند بود . دستش نمی رسید . مادر را صدا کرد . باز هم نیامد . دیرش شده بود . لباسش را نامرتب و هول هولکی پوشید و دوید تو بالکن عروسکش را از تو خانه اش در آورد و محکم ماچش کرد و سفت تو بغلش فشرد و گفت : غصه نخوریا عصری میام برات دوست درست می کنم . خدافظ .

سوزش دستش را یادش رفته بود . همش دلش شور عروسکش را میزد تو مدرسه . هنوز دو سه ساعتی تا تعطیلی مدرسه مانده بود که ابر تنگ شد و بارید . تگرگ شد و تند تند بارید و سیل راه انداخت . گریه کرد . می دانست مادر حواسش به خانه عروسکی او نخواهد بود . هی گریه کرد و هی معلم اشکهاش را پاک کرد و دماغش را گرفت و از بابا مدرسه براش پماد سوختگی گرفت و مالید رو دستش و دلداریش داد.

تا برسد خانه غروب شده بود . تگرگ باران شده بود . لباسش خیس بود ٬ آب گلالود تا زیر زانوش را گلی کرده بود . پاش هم رفته بود تو چاله و زخم شده بود و خون می آمد و می سوخت .

با بی تابی زنگ زد . پله ها را به دو بالا رفت . مادر که در را باز کرد ٬ یکراست دوید سمت بالکن . به یکی از میله های نرده ای که دیواره بالکن را ساخته بود یک تکه مقوای زرد که روش عکس دیگ وقابلمه بود آویزان شده بود .

ممنون از هليا برای عکس

 

 

+ نوشته شده در 19:58 توسط مریمی .
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
حیوان

از وقتی بچه بود ٬ دوست داشت مثلا اینطور بازی کند که او خر شود و بچه ها سوارش شوند . یا چیزی را پرت کنند جایی دور٬ او بدود بیاورد جایزه بگیرد . از اولین باری که خواست سگ خانه ی خاله بازیشان شود کلی مسخره ی دختر و پسر بچه ها شد و آنقدر مسخره اش کردند تا جریان به بزرگترها کشید و وقتی مهمانها رفتند یک کتک سیر خورد تا دیگر آبروی پدر و مادرش را نبرد . داغ آن کتک تا مدتها روی نیازی که در درونش زبانه می کشید سرپوش گذاشت.

تا وقتی که بزرگ شد و عاشق شد و فارغ شد و ازدواج کرد و طلاق گرفت و باز ازدواج کرد٬ همیشه بر این آتشی که در درونش زبانه می کشید سرپوش گذاشت و خفه اش کرد . اما دومین ازدواجش اوایل به نظر خودش بد نیامد . مردی که دیگران پشت سرش بهش غول بیابونی می گفتند و هر هر می خندیدند اما جلوش هیچ کدام جرات نداشتند اندکی از ادب و احترام هر چند ظاهریشان بکاهند ٬ در نظرش بهترین مرد ممکن بود . مردی که به نظافت کم اهمیت میداد . تا جایی که می توانست حمام نمی رفت ٬ غذا را با دست میخورد و معمولا چیزی به نام ادب در قاموسش نبود و هاله ای از رعب و وحشت هم در فضای اطرافش می پراکند.

اما حالا بعد از مدتی که از ازدواجش می گذشت٬ مرد داشت غیر قابل تحمل می شد . وقتی خوش لباس می شد٬ حفظ کلاس میکرد٬ روزنامه میخواند٬ مسواک می زد و خیلی کارهای دیگر٬ در نظرش تهوع آور میشد .

با این سابقه که همیشه با هر حرفش در خانه جنجالی بر پا می شد٬ مرد٬ این بار که با خواهرش خداحافظی کرد و گوشی تلفن را که قطع کرد ٬ مطمئن بود که باید خودش را برای یک دعوای اساسی آماده کند . اما همه چیز کاملا برعکس پیش رفت . وقتی به همسرش گفت برای چند ماهی مجبوریم به روستای گرم سیر و کویری پدری ام برویم تا کارهایی را سر و سامان بدهم ٬ زن کاملا با خوش رویی استقبال کرد و در کمال شادی بار سفری طولانی را بستند.

دو روز از اقامتشان در روستا می گذشت . برای مرد صبح بیدار شدن با سر و صدای پرنده ها که سرمست از بهار می خواندند ٬ شکنجه کننده بود . از خواب بیدار شد و زنش را در بستر ندید. نگران کننده بود زنی چنان تنبل و خواب آلود ناگهان اینطور سحر خیز شود.

آخرین جای خانه را که گشت طویله بود . حیران ماند٬ از دیدن جسد نیمه برهنه ی زنش که زیر دست و پای یک شتر له شده بود

+ نوشته شده در 16:59 توسط مریمی .
جمعه یازدهم مرداد 1387
کلاغ

معلوم نبود ننه اش چطور شده بود که محبتش گل کرده بود . براش چای آورد که بوی مخصوصی داشت بعد که چای را خورد نشست روبروش و دو تا دستش را تو دست گرفت و گفت : الهی ننه قربانت شود تا صبح دس به دسگیره در نزنیا اگه خواسی بری مستراب نصف شب منو بیدار کن تا خودم درو واست وا کنم .

فوری تا ته قضیه را خواند . مثل دیوانه ها از جاش جست و پرید سمت در و دسته اش را گرفت و هی باز و بسته کرد و همزمان با خنده می گفت : ننه نگا . دس می زنم . مادرش گریه میکرد و به سینه اش می کوفت و هی می گفت به زمین گرم بخوری . چرا اذیتم میکنی . دس نزن به دسته در . آخه من چه کنم از دست تو . شیرم را حلالت نمی کنم . تا این جمله از دهنش بیرون آمد پسر نشست سر جاش و گفت: نکن ننه . غیر شیر چه دادی بهم؟ آن را هم نکن . هزار بار بهت گفتم جادو جنبل از این جادوگرا نگیر واسه من . هر چه بخوام می کنم .

زن سرش را بین دستاش گرفت و همانطور که نشسته بود جیغ زد : برو بمیر . مرگت را ببینم ایشاالله. 

و کمی بعد که پسر پاشنه را ورکشید و از خانه زد بیرون ٬ پیرزن که چرتش برده بود از جا پرید . باز زیر لب ناله و نفرین کرد . پاشد لبه قالی را بلند کرد و با تمام قوا زور زد و تا نصفه قالی را کنار بزند . همانجایی که پسر بالشش را می گذاشت و می خوابید . بعد یک تکه کاغذ را که توش اشکال عجیب و غریب و کلمات گنگ بود گذاشت زیرش تا پسر شبها روش بخوابد . این آخرین ترفندش بود .

از پارسال که عروسش ول کرده بود و رفته بود حال و روزش بدتر شده بود . در و همسایه نشستند و گفتند که زنش بدهی خوب می شود اما بدتر شد . آخریها باز یک تکه جواهر تو یک زرگری دیده بود و خواسته بود کش برود که مچش را گرفتند و حسابی کتکش زده بودند وقتی زنش رفته بود ضمانتش را بکند زرگر یواشکی تو گوشش خوانده بود که اگر زنت را بیاوری پیشم جواهری را که می خواهی می دهمت . و آن وقت مثل قرمساقها نشست زیر پای زنش که به مزد بدهدش به زرگر و زن هم شال و کلاه کرد و رفت خانه باباش و هیچ نگفت . نه طلاق گرفت نه خرجی خواست نه دیگر در را روی شوهر و مادر شوهرش باز کرد .

پیرزن قالی را دوباره مرتب کرد و نشست منتظر تو درگاه . کارش شده بود همین . هر نیم شب تو درگاه می نشست و دلشوره میگرفت تا پسرش برگردد .

دم صبح بود که دیگر پسر برگشت . خونین و مالین و کتک خورده و کبود ٬ اما هر جور بود خودش را رسانده بود خانه . دنده هاش انگار شکسته بود . نفسش در نمی آمد .بریده بریده گفت : ننه ... قوطیم . زن درمانده شده بود. دو دستی زد تو سر خودش و رفت گوشه مطبخ یک آجر دیوار را به بدبختی برداشت بس که سنگین بود. قوطی جواهرات را که پسر پشتش جاسازی میکرد بیرون آورد . درش را باز کرد و از سر افسوس نگاهش کرد . اگر پسر جواهرات را می فروخت اگر پولشان را کاری می کرد باز می شد گفت چه مرگش است . اما پسر خودش را به هر دری می زد ٬ به هر ذلتی تن در می داد ٬ بیچارگی می کشید تا می دزدید و بعد می آورد تو قوطی پشت دیوار پنهان می کرد . قوطی را برداشت و آورد پرت کرد سمت پسر که آش و لاش و زخمی ٬ مثل نعش کف حیاط ولو شده بود .

قوطی سنگین بود . خورد تو صورتش . پوست صورت پسر شکافته شد و خون شر شر راه افتاد . اما در عوض چشمهاش برقی زد و جواهراتش را ماچ کرد و مالید به سر و صورتش و رو چشمش گذاشت و آرام گرفت . پیر زن دلش سوخت . اشک تو چشماش حلقه زده بود . عاجز مانده بود . شانه هاش می لرزید . بغض امانش را بریده بود . لبش ٬ فک پایینش به شدت می لرزیدند. از لای اشک پسرش را لرزان و گنگ مثل یک خواب ٬ مثل یک سراب میدید . این آخرین نگاههاش به پسرش بود . ازش دست کشیده بود . آمد بالا سر پسر و آجر سنگین گوشه دیوار مطبخ را که به زور تو دستش نگه داشته بود از همان بالا ول کرد روی پیشانی پسر . پسر تکان خفیفی خورد و بی حرکت ماند . باریکه خون که از گوش پسر راه افتاد٬ مقداری از جواهرات را برداشت و زد به کوچه .

 

+ نوشته شده در 14:0 توسط مریمی .
شنبه پنجم مرداد 1387

-نه ...  دستت نمی زنم ... تو را آورده ام ...  اینجا ... که فقط ...  نگاهت کنم ... چقدر میگیری ... بنشینی روبروم ...  تا آخر ِ ... عمر ... فقط نگاهت کنم؟

 پر حرف بود . صداش خش دار بود . نفس کم می آورد . صداش تو گلوش می ماسید . هی جمله ها را می برید . زیاد مکث می کرد . حوصله ام را سر برد .یک جمله را هزار بار تکرار می کرد . و با چه حوصله ای . و چقدر مکث میکرد وسطش . کار کردنش  هم مثل حرف زدنش بود . یک تکه کاغذ سفید را که حسابی نخ پیچ شده بود گرفته بود دستش و نخ ها را باحوصله باز می کرد . این دیگر چه صیغه ای است؟

از بقیه اتاقها صداهایی می آمد . اما در نشیمن فقط من و او بودیم با دختر کوچکی لیلا نام که منقل بزرگی که بین ما روی زمین بود را باد می زد . منقل به این گندگی به چه کارش می آمد؟

تو نخ انگشتهاش رفتم . اگر من جاش بودم نخ را دستم می گرفتم و کاغذ را رها می کردم تا  چرخ بخورد و باز شود. مثل پروانه ها به نظر می آمد آنطوری . حالا چرا اینقدر نخ پیچش کرده تحفه را؟ همین قدر هم وقت صرف پیچیدن این نخ ها کرده لابد .

سر انگشتهاش سیاه تر از بقیه ی جاها بود . ناخنها و مفصلهاش کج و معوج ٬ لاغر ٬ پوست و استخوان و پر از سوختگی و تاول و پینه . ولی جای بر آمدگی ناجور روی بند اول انگشت وسط دست راستش تو چشم میزد . 

 -چه فرقی می کند ؟... همش بر باد رفت ... چه مهم است ؟... تو خیلی به او مانده ای ... خودش هستی انگار ... همه ی عمر آرزو داشتم ...  که بنشینم روبروش...  و یک دل سیر نگاهش کنم ...

حوصله ام را سربرد.گفتمش : حالا من را به جاش نگاه کن . نشسته ای یک ساعت است با این تحفه ور میروی . بده من بازش کنم . دستش را پس کشید : به وقتش...

چشم دوختم بهش . پير بود. موی سرش ریخته بود . پیشانی و دور چشمهای ریزش که سرخ شده و به زور باز مانده بودند پر از چروک بود. بقیه ی صورتش پشت انبوه ریش خاکستری تیره پنهان بود . لبش سیاه و سبیل و ریشش از اطراف لبش قهوه ای سوخته بود و هر چه دور میشدی از لبهاش روشن تر می شدند  رنگ فیلتر سیگارهایی که کشیده بود و همین طور پخش بودند رو زمین . کریه بود در مجموع . لباسش پر از سوختگی ٬ و لکه های کثافت مثل چاپ روش نشسته بود و به تنش زار می زد . خدا می دانست چند سال یک بار حمام می رود . اما بوی دودی که به تنش ٬ به عمق استخوانش ٬ رسوخ کرده بود و مثل هاله ای اطرافش بود نمی گذاشت چیزی حس شود.

-نمیخواهم دستت بزنم ... تو مثل او هستی... یک گلوله آتش بود... اگر دستش میزدم ...خاکستر می شدم ...تو هم... مثل او هستی...  خودش هستی اصلا...

قشنگ حرف میزد . اما حوصله ام را سر می برد. بالاخره از لای کاغذ گلوله ی تریاک را در آورد . سیم بلندی را که سرش را گرد کرده بود از پای منقل برداشت و تریاک را بند کرد تو حلقه و گرفتش رو آتش منقل و بعد میله ی دیگری را که تو منقل سرخ و داغ شده بود درآورد و زد به تریاک که جلز و ولز کرد و دود کرد . دود را با یک لوله ی خودکار کشید تو ریه اش.

اتاقها کم کم خالی می شدند . جلوی پیرمرد تپه ای از اسکناس جمع شد تا شب . مقداریش را می داد زنها . هنوز حرف میزد . چرت و پرت می گفت : کشتی مرا تو... هر چه نوشته بودم ریختم تو آتش ... خودم هم سوختم ... آخریش مانده ... شرح عاشقیم ... دو سه هزار صفحه ای می شود ... بخوان و بعد بسوزان ... نشان نده به کسی ... روحم عذاب میکشد ... من امشب می روم ...

نمی فهمیدم چه میگوید . صداش مثل یک قصه مثل یک لالایی گرم بود . دورم کرد از آن خانه و آن محیط و کم کم خودش هم محو شد .

صبح با صدای لیلا بیدار شدم . پیرمرد را دیدم که با صورت رو منقل افتاده بود . حالم بد شد . حنجره اما می خواست جیغ بکشد اما صدایی ازش در نیامد . صدای لیلا را باز شنیدم که گفت : پاشو خودت را جمع کن . زنگ زدم بیایند ببرندش وقتش بود دیگر .بسش بود . اینجا بمانی دردسر می شود برات . پاشو ۴ تا تکه چیز به دردبخور دیدی بردار و برو . ضجه مويه ندارد. بسش بود دیگر .

+ نوشته شده در 11:38 توسط مریمی .
چهارشنبه دوم مرداد 1387

لگن فلزی را خالی کرد و رفت بالا سر پیر مرد و از همان بالا رهاش کرد تو ایوان کنار پیرمرد. لگن دنگی صدا کرد و بعد چند بار به زمین خورد و لرزش کشداری تا آرام گیرد ...

 بعد مشتی آت و آشغالی را که چیده بود لب حوض ریخت تو هاون سنگی بزرگ و شروع کرد به کوبیدن . همراه با همه ی این کارها صدای جیغ جیغوی غر زدنش قطع نمی شد که نفرین می کرد و فحش میداد :

بمیر لعنتی . زنده مانده ای چه کنی؟ چقدر کوفت و زهر مار ریختم تو غذات تا بمیری و خلاصم کنی؟ سگ جانی . دیو بود تا به حال مرده بود . در این خانه که ۱۰۰ سال هم یکی درش را نمی زند اسیر و برده ی تو ام . بسکه همه را از خودت تاراندی روزگار سالمیت . اگر بمیریم اینجا ۱۰۰ سال هم بگذرد کسی نمی فهمد . بمیر تا راحت شوم . بمیر می خواهم بروم مکه . بروم سوریه . بمیر بلای جان . چرا نمی میری؟ چه از جان من و این دنیا می خواهی؟

پیرمرد لاغر و نحیف گوشه ی ایوان نشسته بود . در میان ملافه های سفیدی که از کثیفی قهوه ای می زدند . آب دهان کجش مدام می رفت و اطراف چشمش قی نشسته بود . موهای سرش دیگر دسته دسته می ریخت و از همه بد تر بوی ناجور تنش ...

تنش پر از زخمهای دردناک و بی ناله بود . نمی توانست ناله کند . صدایی از حنجره اش در نمی آمد . از زیر نشیمنگاه تا نزدیک ران و پشت کمرش و قوزک پایش . پیرزن گاهی دمرو می خواباندش و روی زخمهاش دوا می زد . آن وقت٬ وقت خوشیش بود . اما چند ساعتی بیشتر نبود و باز نشستن روی درد زخمها ...

چیزی را که کوبیده بود حالا در ظرفی ریخت و برداشت که بیاید سمت ایوان . اما ناگاه خشکش زد .هاج و واج ماند و  چشمش به باریکه ی شاش که از ملحفه و زیر انداز گذشته بود و در ایوان راه افتاده بود خیره ماند. علاوه بر بوی آزار دهنده ی شاش بوی گند تعفنی که تازه اضافه شده بود و غیر قابل تحمل بود . ناگهان انگار نصف تن پیرزن زیر فشار منگنه ی درد فلج شد . سینی از دستش رها شد . نفسش بند آمد . به نرده ها تکیه داد و بعد آرام سر خورد روی پله ها و همانطور ماند . رنگ پوستش برگشته بود . چشمهاش برگشته بود .

پیرمرد اما ٬ همانطور آرام نشسته بود و از پشت عینک ته استکانی به جایی دور و عمیق خیره مانده بود ....

 

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .