تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
شنبه سی ام شهریور 1387
لباسش را كه در آورد روی بازوی دست راستش 9 رديف 4 تايی داغ سيگار بود . منظم ٬ و بقيه ی قسمتهای دستش جا به جا . گفتم اين چيست؟ با تكه آجری از بنای نيم ساز سمتم حمله كرد و عقب نشينيم را كه ديد شوق حمله اش فرو نشست . شب كه خوابيد ناله ميكرد و جيغ می زد . می سوخت و تشنه اش بود . اما تا بيدارش كردم سمتم حمله كرد و صورتم را چنگ زد . خون آمد . عقب نشستنم را كه ديد باز آرام شد . خوابش که برد پوست صورتم را زیر ناخنهای بلندش چروک خورده دیدم .

هر شب تكرار می شد . يك شب دیر آمد . خیلی دیر . لباسش را كه در آورد روی بازوی راستش اول رديف دهم جای تازه ی تاول خاكستری رنگ سيگار نشسته بود. نپرسیدم هیچ .

تا سر روي بالش گذاشت خوابش برد . آن٬ اولين شبی بود كه آرام خوابيد.

+ نوشته شده در 11:50 توسط مریمی .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387

از نصف شب صدای جیغ جیغ نحسش شروع شد و آرامش را از پیرزن گرفت . صبح که بیدار شد گوشه ی حیاط گربه را دید که روی چند تا گونی که توی فرغونی گوشه ی حیاط مانده بود ۴ تا بچه ی تازه به دنیا آمده اش را شیر می دهد . متنفر بود از گربه . از وقتی که بچه بود و زگیل های درشت روی دست و صورتش باعث مسخرگیش شده بودند و بهش گفته بودند که دلیلش این است که به گربه آب پاشیده از گربه ها متنفر شد. در روزگار جوانی هیچ وقت گربه ای از دستش در امان نبود .اما حالا پیر بود و می دانست تاراندن گربه کار سختی است .

روزهای اول ماده گربه از کنار بچه هایش تکان نمی خورد کار پیرزن شده بود صبح تا شب کشیک دادن تا ماده گربه از بچه هاش دور شود . گربه مدام از داربست مو بالا می رفت و گنجشک شکار می کرد و  حیاط را به گند می کشید .عاقبت که روزی گربه رفت و مدتی گذشت و نیامد ٬ پیرزن رفت سر وقت بچه هاش و کردشان تو یک گونی و درش را بست و رفت جایی خیلی دور رهایشان کرد .

بعد برگشت خانه تا حمام بگیرد و لباسهاش را که صد در صد نجس شده بود بشوید . رفت سمت حیاط تا لباسهای شسته را پهن کند گربه را دید که دارد بچه هاش را به نیش می کشد و یکی یکی می آورد سر جایشان می گذارد . چند تا سنگ بزرگ برداشت و با حرص پرت کرد سمت گربه . خورد به پیشانیش و خون راه افتاد .

صدای زنگ تلفن پیرزن را از نبرد باز داشت . عروسش بود . با گریه گفت که پسرش تصادف کرده و پول لازم است . پیرزن ناراحت شد . پولی نداشت که بدهد و پا نداشت که برود . یادش آمد که مادرش از بچگی بهش گفته بود هر بلایی سر گربه ها بیاوری از عزیزانت انتقام می گیرند . می دانست که این مکافات عملش است . تصمیم گرفت جبران کند . دو تا تکه ماهی بزرگ از یخچال برداشت و آورد جلوی گربه گذاشت و بعد رفت که نماز بخواند و برای پسرش دعا کند .

نفهمید کی خوابش برد اما صبح از صدای زنگ تلفن بیدار شد . عروسش بود باز . گفت که حال مریض خوب است و پول هم فراهم شده . پیرزن خوشحال رفت سمت حیاط تا خانواده ی کوچک گربه را نگاه کند. اما انچه دید نفسش را بند آورد . تنش اول زیر فشار درد له شد و بعد بی حس شد و از حال رفت و رها شد روی زمین و تکان خفیفی خورد و بعد خشکش زد  همانطور ماند .

۷-۸ تا گربه ی کثیف و زشت  بد هیبت به گربه های قبلی حیاط اضافه شده بودند و همه جا برای خودشان لمیده بودند و بازی می کردند و حیاط را به گه می کشیدند.

 

پ.ن : تقدیم به مینا

+ نوشته شده در 11:6 توسط مریمی .
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

دخترک ۱۰ - ۱۲ ساله موهای بورش را خرگوشی بسته و چشمهای آبی شوخش را اندکی به بالا گردانده و جعبه ی شکلات را نگاه می کند ٬ بسته ی شکلات گاز زده ای هم تو دستش است و لپ پرش و لب سرخش با قطره ی قهوه ای شکلاتی که بهش آویزان شده پر از خنده است .

هر روز پشت وانت نیسان لا به لای گونی های آت و آشغال ایستاده که چند ثانیه طول می کشد دخترک را روی بیلبورد می بیند و دلش شکلات می خواهد .

درست بعد از اولین شبی که پر از هیجان ٬ از خواب پرید ٬ که خواب دخترک را دیده بود و قلبش تند می زد و نفسش بند آمده بود و از نم غلیظ توی لباسش متعجب مانده بود ٬ دخترک را از روی بیلبورد برداشتند

 

+ نوشته شده در 9:35 توسط مریمی .
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
کانون گرم

نگرانی و دست و دلت به هیچ چیز نمی رود . همین طور مانده ای معطل . یک دقیقه غفلت کردی و نفهمیدی کجا رفت و حالا هر چه منتظری ٬ بر نمی گردد . اصلا از این سابقه ها نداشت . اصلا یادت نمی آید که بدون همدیگر جایی رفته باشید . اما حالا از صبح معلوم نیست کجا رفته و حالا دم غروب است و تو همانطور نشسته ای و سرت را به این سو و آن سو می چرخانی و دارد شب می شود و میخواهی بروی سر جات بخوابی . کاری ازت بر نمی آید . و اصلا کجا را بروی بگردی؟ هیچی نمی خواهی بخوری و کاری نداری بکنی . تا صبح هی این سو و آن سو می غلتی و آفتاب که می زند باز از جات می زنی بیرون و منتظر می مانی . نمی دانی چه کنی . از آن بالا فواره ها را می بینی که مثل هر روز قطع و وصل می شوند و اشکال عجیبی را می سازند . دیگر برایت جالب نیستند . دل و دماغ تماشا کردنشان را نداری . سایه ها را می بینی که کوتاهتر می شوند و آدمها را می بینی که تک و توک برای اولین کارهای روزانه شان بیرون می زنند .

بعد همانطور که نشسته ای یک گوشه کنار نیمکت پارک انگار می بینیش . انگار خودش است. اصلا خودش است . تیرگیش٬ نقش و نگارش٬ آشنا ترین است . تا می خواهی پربکشی به سمتش جامی خوری . با نسیم ملایم جابجا می شود .

آخخخخخ ... این فقط بالش است . همانوقت سنگینی سنگی را کنار تنت حس می کنی که دردش از زیر بالت شروع می شود و به همه ی تنت منتشر می شود . سرت گیج می رود و سقوط می کنی . دست پسر بچه تنت را لمس می کند و جیغ بلندش فضا را پر می کند که :

جون! چه چاق و چله . دیروزی هم همینجور بود . جفتش بود . نگا! همینجا نشسته بود . صبونه ی امروزم درس شد .

رفیقش داد می زند : بریم ببینیم تخم هم دارند؟ از درخت بالا می روند و تخم ها را که می شکنند زرده و سفیده ی کدر و نیم بند و قاطی شده و جنین های لاغر و نصفه نیمه حالشان را به هم می زند . تف می کنند روی زمین و جعبه آدامس هایشان را بر می دارند و می دوند سمت اولین رهگذر ...

+ نوشته شده در 21:54 توسط مریمی .