تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
سه شنبه سی ام مهر 1387
آقا معلم

- وه!  لامصب!  عجب خوشگله . هوش از سرم پروند پفیوز!  واسه وصال یه همچی تیکه ای چقد میدن ینی؟

-بمیر مردک! با اون سن و سالش خجالت نمی کشه . وصال! نکبت! کی به تو نگا می کنه آخه؟

پیرمرد دستش را لرزان بالا برد و عینکش را عوض کرد و سرش را بر گرداند سمت صدای زنش که داشت شمعدانها را  به جان کندنی جا به جا می کرد تا گرد زیرشان را بگیرد . همانطور که سرش روی گردن لاغرش می لرزید خواست تا حرفی بزند اما دید که زنش هم بر گشته و دارد از بالای عینک نگاهش می کند :

- حالا این چی چی هس؟

-brokeback mountain

زن با بی تفاوتی سرش را بر می گرداند و همانطور که لرزان به گردگیریش ادامه می دهد . زیر لب می گوید :

- همه تون مث همید . از ۹ ماهگی تا ۹۰ سالگی . همش دنبال فیلم و بازیگوشی و مسخرگی ... 

- دوباره شروع کردی غرغرو؟ عجب روزگاری داریم از دست تو زن!

بعد سرگردان اطرافش را نگاه می کند . روی زمین ٬ روی مبلها٬ روی میزها ... لرزان از جا بلند می شود و دستش را به مبل تکیه می دهد و می گوید:

کجا گذاشتی این کنترل نکبت و ؟ اه...

زن مدتی همانطور عاقل اندر سفیه از بالای عینک نگاهش می کند : تو دستته هواس جمع

- هواس نمیذارید برا  آدم

کنترل را دراز می کند سمت تلوزیون . دستش می لرزد . با دقت و طمانینه دکمه ی قرمز رنگ را فشار می دهد . خاموش که شد آرام آرام می رود سمت اتاق خواب. زن همین طور از بالای عینک نگاهش می کند ٬ خنده اش می گیرد : جلو شلوارت چرا اینجوری شده حالا؟

مرد طوری که انگار نشنیده می رود تو اتاق و در را محکم می کوبد به هم . پیرزن غش غش خنده را سر می دهد .

پیرمرد تو هم و غمگین دور اتاق را نگاه می کند . آلبوم عکسهایش را تو کتابخانه می بیند که گرد گرفته . هوایی گذشته می شود . لنگان و لرزان سمت قفسه می رود و آلبوم را بر می دارد. یکی یکی ورق می زند . عکس شاگردهایش ٬ عکس اردو هایشان بیش از همه منقلبش می کند . به گذشته می بردش . به روزگار خوشی که از دست رفت . نگاهشان می کند . خوشگلها را بیشتر . شاگردهایی که خوابشان را می دید ٬ چند تایی را که ترتیبشان را داده بود ... یادش می آید که اصلا چرا معلم شده بود .  بغض می کند و زیر گلویش درد می گیرد . اشکش و آب دماغش راه امی افتد . همانطور نشسته و با دندانهای مصنوعیش خوابش می برد و خواب ennis و jack را می بیند و عجب خوابیست . از خواب که می پرد از سر و صدای توی هال خانه می فهمد که  پیرزن هنوز دارد لا به لای شیار های کنده کاریهای روی شمعدان جان می کند .

 

+ نوشته شده در 14:30 توسط مریمی .
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
خز

تصمیم گرفته بود دختر خوبی شود . شیطنت را کنار بگذارد و هدف درستی برای زندگیش مشخص کند و شروع کند به درست درس خواندن . سرش همش توی کتاب و سایتهای آبرو مندانه و علمی و تفریحات سالم بود . نه اینکه از شیطنت بیزار شده باشد . می خواست تعادل به زندگیش بدهد و پیش از آنکه از آن ور بام بیفتد ٬ غلتک را هل بدهد سمت میانه روی . خودش هم میدانست تنها یک بار تخطی کافیست تا دوباره همان شلخته ی بی بند و باری شود که بود . خیلی وقت بود که شروع کرده بود به عملی کردن تصمیمش . اما مخصوصا حالا که فصل امتحانهاش شده بود بیشتر خود داری و پرهیز را در زندگیش پیشه کرده بود . یک روز از اول صبحی که هدفمند و با برنامه رفته بود که یکی از بهترین روزهایش را بسازد ٬ خودش هم نفهمید چطور شد که خواست عرض ادبی به یکی از جگر ترین استادهاش کرده باشد . بر عکس همیشه که دفتر استاد غلغله ی آدم بود و بوی عرق آدمهایی که در هم می لولیدند و یکدیگر را هل می دادند نفس را تنگ می کرد و استاد وقت سر خاراندن نداشت ٬ این بار٬ دفتر خلوت و تمیز و مرتب و معطر بود و استاد پشت میزش دست به سینه نشسته بود و با لبخند انگار انتظار چنین کسی را می کشید . نگاه دعوت کننده و مهربان استاد را از خدا خواسته پاسخ داد و در که پشت سرش قفل شد ٬ دلش تپید و نیشش تا بنا گوش باز شد و هدف و برنامه و زندگی و همه را به گای یک لحظه داد . عوضش نمره ای گرفت که عمرا در زندگیش پیش نیامده بود و بعد از آن هم هیچ وقت پیش نیامد ...

+ نوشته شده در 14:11 توسط مریمی .
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
از روي دست رابيت
کودک از بغل مرد غریبه سرید تو بغل مامان و در حالیکه اشک رو گونه هاش به سمت پایین می غلتید، گریه کنان با نفس بریده بریده پرسید:

+ مامان بابا كجا رفته؟

- رفته بهشت دخترم

+ بهشت كجاس مامان؟

- دوره دخترم  يه جاي دور.

+ پس اگه دوره بابا با چي رفته؟

- من فرستادمش دخترم . من فرستادمش .

+ با چي؟

ـ با تبر عزیزکم.

+ چرا؟

ـ برو از خانومي كه باهاش بود بپرس . 

+ مامان اين آقاهه كيه؟

ـ اينم امروز فردا ميره بهشت .

+ كي ميرفسّدش؟

ـ خانومش

+ چرا؟

ـ هان؟

+ مي گم چرا؟

ـ آهان!

+ نوشته شده در 17:14 توسط مریمی .
شنبه بیستم مهر 1387
اولین

- الو سلام . خوبین شما؟ محمود هستش؟

- سلام آقا رضا . ممنونم . شما خوبین ؟  ناهید خانم خوبن؟ والا محمود نیستش . به گوشیش زنگ بزنین خب .

- زنگ زدم راستش . من دم در مجتمعتونم میشه درو باز کنین ؟

زن مردد می ماند و بعد از کمی مکث در می آید که : بله ... بفرمایین بالا  ...

و بعد پیش خودش که : یعنی چه کار دارد این وقت روز؟

زنگ در را که می شنود چادرش را محکم می پیچد و در را باز می کند اما زنجیر قفل را پایین نمی اندازد . از همان پشت احوال پرسی می کند و می پرسد : کاری از دستم بر می آید؟

آقا رضا نفس نفس می زند : یه لیوان آب بدین اول. این درم باز کنین . آقا گرگه ام مگه؟

زن خنده اش می گیرد . پیش خودش حس می کند کارش زشت است . در را باز می کند و می رود که آب بیاورد . تو آشپز خانه چادرش از سر رها می شود و رو شانه هاش می افتد . دارد آب می ریزد که ضرب ملایم انگشتهایی را پشت گردنش حس می کند . فلج ترس و لذت تا پایین مهره های کمرش کشیده می شود . خودش را پس می کشد . لیوان از دستش رها می شود و پیش پاش می شکند . یک تکه شیشه توی پاش فرو می رود و زخم می کند. خون فواره می زند و درد با لذتی که از زیر گردنش شروع می شود و تا عمق جانش ادامه می یابد قاطی می شود .

وقتی آقا رضا می رود . غم روی دلش چنبره می زند . شماره ی محمود را می گیرد و گریه را سر می دهد .

پ.ن : بعضی ها این جوری اند دیگر

+ نوشته شده در 18:25 توسط مریمی .
یکشنبه چهاردهم مهر 1387

- وای ... حاجی آقا؟ آخه چرا ؟ ... تو رو خدا .... اه ... آخه حاجی جان شما به من قول نداده بودین؟ آخه این وخت شب جلسه؟ ...

حاجیه خانم بعد از کلی جر و بحث گوشی را گذاشت و ولو شد روی مبل و داد زد : تهمینه

تهمینه تر و فرز دوید مثل یک بنده ی کمترین جلوی ولی نعمتش قوز کرد و تند تند شروع کرد به قربان صدقه رفتن که : چی شده حاجیه خانم ؟ حالتون بده خدای نکرده؟

- چی می خواستی بشه ؟ طبق معمول ...امشب جلسه ی کمیسیون فرهنگیه

- ای وای ... بمیرم براتون حاجیه خانم ... با این همه تدارک ... چی بکنیم حالا؟ آخه این وخت شب فرهنگ کجا بود؟

حاجیه خانم پرید که : فک نزن زنیکه . برو پی کارت ببینم چه خاکی تو سرم شده

همین وقت زنگ در را زدند و تهمینه دوید و در را باز کرد . همه ی مهمانها فامیل و دوست و آشنا با هم رسیده بودند . یکی یکی بعد از ماچ و بوسه و حال و احوال از دلیل غیبت حاجی آقا در مهمانی سالگرد ازدواجش می پرسیدند و همه به خاطر داشتند که حاجی آقا این روز را چه روز خوش یمنی در زندگیش می دانست و برای حاجیه خانم هم باز گو می کردند . سیل کنایه ها و متلک ها به سمت قلبش نشانه رفته بود . می شکست و می شکست و چیزی نمی گفت . رفت سمت آشپزخانه و پشت میز نشست . غذاهای رنگ رنگش و سالادها و دسرها و شرابها شربتها و شیرینی ها را نگاه کرد . این همه تدارک دیده بود برای به دست آوردن دل حاج آقایی که امشب ...

به دیوی که سالها٬ از اولین خیانت حاج آقا روی دلش خانه کرده بود فکر کرد . دیوی را که زمانی ازش می ترسید و فراری بود حالا کم کم دوست می داشت . یاد راننده اش افتاد که بارها به روشهای مختلف سر این قضیه باهاش به توافق رسیده بود . زحمتش فقط یک شماره گرفتن بود .

وقتی مهمانها مست لذتهای سفره ی همیشه پهن حاجی آقا بودند٬ حاجی آقا و نو عروسش در حجله غرق خون بودند و حاجیه خانم و راننده اش طعم شیرین اولین خیانت را می چشیدند .

 

به ریرا و برای این

+ نوشته شده در 19:2 توسط مریمی .
یکشنبه هفتم مهر 1387
زخم

درست نفهمید سوزش کنار ناخنش از کی شروع شد . اما اعصابش را خرد کرده بود . یک تکه کوچک پوست کنار شست دست راستش جدا شده بود و به هر جا گیر می کرد و پیشتر می رفت  آزار دهنده تر می شد . متنفر بود از چنین زخمهایی . هیچ وقت یادش نمی آمد در زندگیش یک روزی بوده باشد که از شر زخم کنار انگشتش راحت باشد . داشت آخرین تمرینش را می کرد که در جلسه ی هیات مدیره چطور باشد و چه بگوید . خیلی برایش مهم بود اما حالا این زخم مدام حواسش را پرت می کرد . کیفش را گشت دنبال ناخن گیر اما پیدا نکرد . درست هر وقت خیلی لازم بود گم می شد . گوشه ی زخمش گیر کرد به منگنه ی بالای کاغذهاش و دوباره عمیق تر و دردناک تر شد . خواست با دندان بکندش  از شرش خلاص شود اما بدتر شد و خون آمد . با دستمال جلوی خونش را گرفت و با عجله سر و صورتش را مرتب کرد و دوید سمت محل جلسه . نشست و کاغذهاش را از کیفش در آورد و خواست زیپ کیف را ببندد . گوشه ی پوستش که ول شده بود زیر زیپ گیر کرد اما آنقدر نگران جلسه بود که حس نکرد . زیپ را محکم کشید و دستش را که بالا برد ٬ این بار از درد بی حال شد و خون به شدت از دستش جاری شد . پوست و گوشتش تا مچ جدا شد و به انتهای زخم آویزان شده بود و خون فواره زد . اعضای هیات مدیره منزجر و بد حال رو گرداندند و ازش خواسند که جلسه را ترک کند و به زخمش برسد. ناچار بود٬ هر چند که به دست آوردن این موقعیت برای بار دیگر تقریبا محال بود. بی هدف و نا امید سمت خیابان رفت . تمایلی برای رسیدگی به زخمش نداشت. خون می رفت و لباسهاش را کثیف می کرد . درد از دست رفتن موقعیت اما٬ نمی گذاشت که به چیز دیگری فکر کند . بی اراده به سمت درمانگاه تاکسی گرفت . بی اراده پیاده شد و وقتی در را می بست آستین کلوش مانتوش همراه پوستش که آویزان شده بود ماند لای در تاکسی و راننده گازداد و ناگهان پوست و گوشتش جدا شد و زخم تا آرنج پیش رفت و بعد همراه آستینش کلا کنده شد و لای در تاکسی جا ماند .

از شر پوست آویزانش خلاص شد. اما موقعیتی را که همیشه آرزو می کرد و به آن سختی به دست آورده بود از دست داد.

 

 

+ نوشته شده در 11:9 توسط مریمی .
چهارشنبه سوم مهر 1387
زيپ

هي سعي كرد جلوي خودش را بگيرد و سر و صدايش را در نياورد و تحمل كند تا به جايي كه در حضور جمعيت رودربايستي داري كه همسفرشان بودند زياد آبرو ريزي نباشد برسند و خودش را خلاص كند اما آنقدر فشار آزارش داد که طاقتش از دست رفت و حرف دلش را زد و همراهان اولین جایی که توانستند ایستادند تا از ترکیدن نجاتش دهند اما حالا ...

- اه ... هر کارت کردم یاد نگرفتی شورت بپوشی . بی آبرو . حالا چه کارت کنم مرد گنده؟ مردشورت را ببرند . با آن سن و سالت ...

همین طور که مادرش غر می زد سعی می کرد تکه ای از پوست بیضه اش را از لای گیره ی زیپ شلوار رها کند . اما نمی شد .  دقیقا نه "پيش" برایش مانده بود و نه راه پس  . تمام اعضای خانواده و همسفرانشان روی خشتک آقا خم شده بودند و هر کس راهکاری ارائه می داد . اما هیچ یک موثر نیفتاد و فقط درد و زخم و جیغ و فریادش را بيشتر مي كردند . بدتر از آن عکس العمل  مردم رهگذر بود که انگار دقیقا می فهمیدند اینجا چه خبر است و با سوت و متلک و هر چه می توانستند هر چه می خواستند بارشان می کردند.

عاقبت مادر تحملش را از اين همه بي آبرويي از دست داد در یک حرکت عصبی ناجور با یک تیغ کل ماجرا را ختم به خیر کرد و از هر چه آلت و دم و دستگاه و فشار و  لای زیپ گیر کردن خلاصش کرد و تمام امید و آرزو و آینده اش را به ته دره پرتاب كرد.

+ نوشته شده در 19:50 توسط مریمی .