تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
پنجشنبه سی ام آبان 1387
جَو

ارنستو روی لبه‌ی الوارهایی که نرده‌ی مزرعه کرده‌اند می‌دود٬ راه مدرسه تا خانه را. با قوطی های حلبی کنسرو که به تن مترسک‌های مزرعه بسته‌اند برای خودش ماشین می‌سازد. ذرت‌های مزرعه‌ی خوآن‌کارلو را می‌دزدد و برای فیلیپوی کوچک نابینا چس فیل درست می‌کند. بسکه ارنستو ذرت خورده قدبلند و خوش استیل شده و بسکه با بچه‌های همسالش جفت چارکش و دوز و هف سنگ زده راه بردن بی کمترین امکانات را خوب یاد گرفته.

- ارنستو به خواهر و برادر کوچکت فکر کن. به من و پدر پیرت!
- به خواهر و برادرهای کوچکم فکر می‌کنم مادر! به مادرها و پدر‌های پیرم!

چاره‌ای نیست. مادر دوست دارد بایستد و آنقدر ارنستو را نگاه کند تا در افق نارنجی رنگ غروب محو شود. اما دیوارهای بلند آپارتمان‌ها جلوی افق را گرفته‌اند و دود اگزوزها غروب را خاکستری کرده.

آبی را که ریخته تو کاسه‌ی مسینی که دست ابوالفضل را وسطش عَلَم کرده‌اند٬ می‌ریزد پشت سر پسرش و کاسه را نذر سقاخانه می‌کند که بچه اش سالم برگردد. اشکش را با پر چادرش پاک می‌کند و می‌رود تو خانه. پشت در را هم یادش نمی‌رود که بیندازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره از مسخ در آمدیم

+ نوشته شده در 16:23 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
ذات مزخرف من

حضور انورتون عارضم که تا اطلاع ثانوی٬ که معلوم نیست این اطلاع ثانوی کی باشد٬ از داستان خبری نیست. یعنی داستان هست٬ اما برای من در اولویت نیست. می خواهم این پست را حداقل٬ به ذات مزخرف خودم بپردازم.

چیزی که می خواهم ازش حرف بزنم درونگرایی است. برای آدمی مثل من گفتن اینکه درونگرا هستم٬ در محیط وب اصلاً کار ساده ای نیست. چون اینجا همه من را آدم شاد و پر حرف و اکتیو و خل و چلی می دانند. دقیقا همین است. هر چقدر من در دنیای خودم محدودتر و بسته تر می شوم٬ در دنیای وب گسترده تر و فعال تر می شوم.

اول این را بگویم که درونگرایی مساوی خجالتی٬ ترسو٬ یا وابسته بودن نیست. تا جایی که خودم را می شناسم خیلی هم پررو و کله خرابم و حرف هم حرف خودم است. تا جایی که ترجیح می دهم تجربه بهم ثابت کند که اشتباه می کنم٬ نه نصیحت دیگران. درونگرایی مساوی غمگین بودن هم نیست. من درون شاد و اکتیو و هاتی دارم. مشکلی که ازش حرف می زنم گم شدن راهی است که درون را به بیرون ارتباط می دهد. چیزی که نگرانم می کند احتمال انفجار است.

نتیجه ی مستقیم و بدیهی درونگرایی تنهایی است. شاید خیلی ها حاضر باشند خیلی چیزها بدهند که یک دقیقه تنها بشوند اما برای یکی مثل من که همیشه تنهاست٬ تنهایی خیلی درد آور است. این را احتمالا پگاه تایید می کند که من را اینجا بیشتر از همه -و نه الزاما بهتر از همه- می شناسد٬ که زمانی که با پگاه بوده ام٬ دوستان خیلی کمی داشتم که همانها هم کم کم از اطرافم پراکنده شدند. احتمال قوی می دهم که آنها مرا آدم گنده دماغ مزخرف سر خود معطل ِ به قول اصفهانی ها خود کِ کِ پنداری (یعنی فک می کنی یه گهی هستی اما نیستی) می دانند. نیستم. اما بهشان حق می دهم که این تصور را داشته باشند. آدمها دوست دارند وقتی با کسی نشست و برخاست می کنند حرف بزنند و وقتی با یکی مثل من روبرو می شوند که به قول دوستی که خیلی جگر است٬ در حرف زدن پسیوم٬ یعنی باید بهم موضوع بدهند تا حرف بزنم٬ طبیعی است که از اطرافم پراکنده می شوند. نه فقط دوستانم که آدمهایی که ارتباط خونی قوی ای با من دارند و همچنین کسانی که ازشان به "فامیل" یاد می کنیم و به نظر من چندان فرقی با غریبه ها ندارند٬ همه از اطرافم پراکنده می شوند. کم حرفی اولین عقوبت درونگرایی بود که من دچارش شدم. و باعث تنهایی می شود. وقتی تنهایی٬ حس دیگری هم به سراغت می آید٬ بی محتوایی و علی السویه بودن مرگ و زندگی. باز هم می گویم با وجود اینکه درونت آدم شادی است٬ به شکل بیرحمانه ای آماج این احساسات می شوی.

چند ساعت است که با کسی حرف نزده ام؟ از دیروز عصر که با وحیده حرف زدم٬ این وحیده از آن دوستهایی است که حاضرم بمیرم اما دوستیش را از دست ندهم. و این را هم می دانم که کانکشنی را که من با دوستانی که دوستشان دارم٬ برقرار می کنم آنها عمراً با من ندارند. یعنی یک ارتباط حسی خیلی یک طرفه ایست که دلیلش هم همان درون گرایی است.

این دیالوگ را اکثر کسانی که من را می شناسند تصدیق می کنند:

- خب٬ تعریف کن

- چی بگم؟

یکی از بچه ها گفت اگر یک بار دیگه گفتم تعریف کن٬ گفتی چی بگم تلفنو قطع می کنم و دیگه هم جوابتو نمی دم. برای یکی مثل من که یکی دو تا دوست بیشتر ندارد که گاهی بهشان زنگ می زند و بهش زنگ می زنند خیلی دردناک است از دست دادن یک دوست.

اینها را اینجا نوشتم تا اگر کسانی که می خوانند راهی برای دور انداختن این خلق مزخرف داشتند کمکم کنند. حتما بین ۳۰-۴۰ نفر (رقمی که در دنیای واقعی تصورش را هم ندارم) یک راه حل پیدا می شود. روان شناس را هم توصیه نکنید. رفتم. کمکی نکرد.

این آهنگو خیلی دوس دارم.

+ نوشته شده در 12:11 توسط مریمی .
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
مواضع

وا؟ طلاقش دادن؟ چطور؟ نه من خبر نداشتم! خب دیگه! بیشتر از اینم انتظار نمی‌رف! دیده بودیش شما دختره رو؟ واه واه! با اون سر و ریختش! تقصیر زهره خانمه که اختیار را داد دست بچه! آن هم پسر! پسرهای سر و ساده‌ی ما! معلوم نبود چه طوری سرش کلاه گذاشته بودند! آدم دلش کباب می‌شود! بیچاره پسره! بیچاره زهره خانم! خودش به این خوبی، مهربانی! عروسش این‌جور! خب! دیگه چه خبر؟ کی؟ سر ِ کی؟ شوهر زهره خانم؟ از بسکه بلانسبت شما زهره خانم شلخته و کثیف است! آدم دلش کباب می‌شود برای مردش! حق داشته بیچاره! بعله! شما یک بار خداییش دیده‌ای زهره خانم به خودش برسد؟ یا سر و رویش مرتب باشد؟ خب مرد بیچاره چه گناهی کرده؟ آدم دلش کباب می‌شود! حالا کی هس هووش؟ اوففف!  اونه؟ بمیرم الهی برای زهره خانم! بمیرم برای شوهر بدبختش! خدا به دادش برسد! آدم دلش کباب میشود! بعله می شناسمش! تا هف پشتشونو! معلومه اصلا! دختره خودشو انداخته به شوهر زهره خانم! مرد بیچاره! آدم دلش کباب می شود! بعله! دختره از اوناشه! نذاشته مادرش پا ورداره ! از دریدگی!  مادرش هم دوره‌ی ما بود! من یه خواستگار داشتم! اینقدر پسره خوب بود! اینقد آقا بود! نه اینکه حالا حاج آقامون بد باشه‌ها! نه! اما خب آدم تو ذهنش می‌مونه! بعله! از من خواستگاری کرده بود، منتظر جواب بود. یهو شنیدیم که عقدشه! با همین خشتک بریده، مادر هووی زهره خانم! معلوم نبود چطوری خودشو انداخته بود به پسره‌ی بیچاره! پسره ساده، نجیب! آدم دلش کباب می شود! نخیر! بعد معلوم نبود زنه چه گندی بود که تو همون عقد طلاقش دادند! بعله! بیچاره پسره! آدم دلش کباب می شد! بعد هم همین شوهر الانش را گیر آوردند و دخترشان را انداختند بهش! بعله! مرد ساده! آدم دلش کباب می‌شود! چطور یک عمر با این زن سوخته و ساخته! حالا دختره دریده! کپی مادرشه! خودشو انداخته به شوهر بیچاره‌ی ساده‌ی زهره خانم! مرد بیچاره! آدم دلش کباب می‌شود!

پ.ن: اومدم یه چیز دیگه بذارم . نمی دونم چرا اینو نوشتم.

 

+ نوشته شده در 20:23 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

دو ماه بود که شوهرش گذاشته بودش و رفته بود. با دو تا وروجک زبان نفهم که همش به هم می پیچیدند و دعوا داشتند یا در مدرسه شری به پا می کردند و اعصاب همه را به هم می ریختند. بی صبر شده بود. ذله شده بود. هر ماه مردک پول به حسابش می ریخت. خیلی بیشتر از نیازش٬ اما مگر مشکل فقط پول است؟

هر جا را که بگویی گشته بود از هرکس که فکرش را بکنی سراغ گرفته بود. دست اخر رفته بود پیش پلیس و تازه اول از همه خودش کلی سین جیم پس داده بود و حالا مگر ول کن بودند؟ از بد بختی بغضش ترکیده بود و زار زار اشک ریخته بود. با اینکه همه کار خانه روی دوش خودش بود و رتق و فتق همه چیز را رسما خودش بر عهده داشت اما انگار وجود مردک یک چیزی بود که حالا که ناگهان غیبش زده و معلوم نیست سرش بند کدام سلیطه شده٬ حسش می کرد.

امروز سر صبحی که از خواب بیدار شد دختر کوچکه تب داشت و بی حال بود. گفت مدرسه نرو . هزار تا هم کار داشت . بچه را برد دکتر اما تبش بند نیامده بود. یکی دو ساعت بعد از مدرسه ی آن یکی زنگ زدند که بیا بچه ات مریض است. اه . همین امروز که همه کار با هم قاطی شده٬ خستگی و مریضی بچه ها هم قوز بالا قوز شده بود. به سیم آخر زده بود و دلش میخواست مردک بر می گشت. بغض کرده بود: کاش همین الان می آمد. اصلا ازش نمی پرسیدم کجا بودی و چه کردی. فقط کاش می آمد.

نشست پای دفتر تلفن تا شماره ی علی٬ دوست شوهرش را پیدا کند که دکتر بود تا ازش خواهش کند بالای سر بچه ها بیاید. علی را پیش از شوهرش می شناخت٬ زمانی که دانشجو بودند با هم یک کار نیمه وقت داشتند و او همیشه فکر میکرد که علی برایش نقشه ای در سر دارد و به زودی پا پیش میگذارد. شاید هم بر عکس٬ خودش برای علی نقشه ای داشت. اما دوست داشت برعکسش را تصور کند.

تلفن را که قطع کرد از جاش بلند شد و خانه را در چشم به هم زدنی مرتب کرد و بعد از مدتها گرد را از ظاهر خانه گرفت و دوشی گرفت و خودش را در آینه نگاه کرد و سر و صورتش را صفایی داد و منتظر ماند کز در درآید.

زنگ در٬ با اینکه انتظارش را میکشید٬ از جا پراندش. علی از پارسال که ندیده بودش خیلی بهتر شده بود. جذاب تر. هر چه سنش بالاتر می رفت بیشتر به دل می نشست. و نگاهش همان نگاه جوانی. دلنشین و یاغی. سرم وصل کرد به بچه ها و دار و دوا تجویز کرد و بعد آرام نشست روی کاناپه٬ کنارش. حضورش گرم بود. ازش سراغ شوهرش را گرفت. ناخودآگاه بغض کرد و اشکش سرازیر شد. علی نرم٬ با سر انگشت اشکش را پاک کرد و دستش را آرام در دست گرفت. سرش را بلند کرد و نگاه پر از اشکش را دوخت به نگاه وحشی علی. مدتي چشم در چشم ماندند. مثل اينكه نمی خواهد دل بکند و نمی خواهد دل ببندد٬ همانطور که چشم در چشمش بود سرش را برگرداند و نگاهش را کمی دیرتر٬ زیر انداخت. دستش را فشرد و بعد از جاش بلند شد و همانطور که پشتش بهش بود سریع خداحافظی کرد و رفت. صدای درکوچه را هم که پشت سرش بسته شد٬ شنید. همانجا که نشسته بود دوباره بغض کرد و زار زار اشک ریخت.

+ نوشته شده در 13:7 توسط مریمی .
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
هدیه

غلغله ای شده بیرون در مسجد٬ دختر بچه ها که با مقنعه های سفید لکه گرفته شان با موهای چتری شلخته و صورتهای یخ زده و سرخ شده و کاپشنهای رنگارنگشان صف گرفته اند٬ طبق دستور مدیر و ناظم مودب و مرتب یکی یکی کفشهایشان را بر می دارند و یک پاکت پلاستیکی مشکی از توی يك سطل در می آورند و کفششان را توش میگذارند و دست می گیرند و بعد آرام داخل مسجد می روند. اطرافشان را اصلا نگاه نمی کنند. جماعتی را که دور تا دور نشسته اند و پچ پچ میکنند رد می کنند و به بالای مجلس می رسند که صاحبان عزا نشسته اند. همه چادر مشکی. سخت می شود پیدا کردن خانم معلم. اما چادرش را از روی صورتش کنار میزند . انگار که فهمیده باشد بچه ها آمده اند. یکی یکی بهش دست می دهند و رویش را می بوسند و کادویی را که قرار بوده امروز بهش بدهند یواشکی کنارش میگذارند. و بعد به همان ترتیبی که وارد شده اند از یک گوشه مجلس می نشینند کنار هم. همانطور صف گرفته. طبق دستور ناظم.

نقشه کشیده بودند که جشن بگیرند و کیک بخرند و کادو ها را بهش بدهند اما سر صبح که رسیدند به مدرسه پارچه ی مشکی را دیدند که روش نوشته بود سرکار خانم "..." در گذشت نا بهنگام پدر گرامیتان را ....

لاغرترین و ریزه ترین شاگرد آخر از همه از می نی بوس پیاده می شود . با کلی تاخیر. بعد چشمش به لوازم التحریر فروشی آن طرف خیابان است و بی حواس ته صف می ایستد و اصلا متوجه نگاه چپ ناظم نمی شود. بعد چکمه ی پلاستیکی مشکیش را آخر از همه در می آورد و اصلا هم حواسش نیست که باید برشان دارد تو پلاستیک بگذارد. با عجله میرود داخل مسجد تا از نگاه مدیر و ناظم دور بماند. نوک انگشتهای یک پاش را خم کرده و پای دیگرش را بالا می برد و سعی می کند با انتهای پاچه ی شلوارش لنگه به لنگگی جوراب سوراخش را پنهان کند.

لرزان و بی اعتماد به نفس٬ همچنان که سرش را پایین انداخته که نگاه کسی را نبیند جلو می رود و سلام می کند و تسلیت می گوید دستهای یخ کرده اش بین دستهای گرم معلم حال می آید . به جای بوس لپش را به صورت گرم خانم معلم می چسباند و می خواهد که جدا نشود ازش٬ اما نمی شود. تند تند می رود تا آخر صف بنشیند. اسکناس ۵۰۰ تومانی توی جیبش را در مشت می فشرد و از فکر مغازه ی لوازم التحریر فروشی آن طرف خیابان در نمی آید. به ذهنش می رسد که به هوای دستشویی خارج شود. از مبصر اجازه می گیرد. اول می خواهد اجازه ندهد. اما اجازه می دهد و با نگاه دنبالش می کند و راه می افتد دنبالش تا ببیند کجا می رود. بعد می دود سمت ناظم و تو گوشش می گوید: "خانم اجازه٬ کمالی اجازه گرفت برود دستشویی اما از مسجد رفت بیرون" ناظم با حرص از جاش بلند می شود و می گوید: "خیلی خب تو بشین سر جات من می روم ببینم کجا رفت" اما اثری از دخترک نمی بیند. تا جایی که چشمش کار می کند نگاه می کند که ببیند دختر بچه ای را با مقنعه ی سفید می بیند یا نه

دختر بچه از مغازه ی لوازم التحریر فروشی می آید بیرون و ناظم را که می بیند که دارد آن طرف خیابان سرک می کشد تندی می دود تا از خیابان رد شود٬ قبل از اینکه ناظم ببیندش.

صدای بلند بوق و کشیده شدن چرخهای یک وانت و بعد صدای برخورد٬ ناظم را از جا می پراند. يك دختر مقنعه سفید پرت می شود و غرق خون٬ چند بار کف خیابان می غلتد و هنوز تو مشتش یک خودکار آبی AIHAO را که توی کاغذ سفید دفتر نقاشیش کادو پیچی کرده محکم نگه داشته .

 

+ نوشته شده در 12:28 توسط مریمی .
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
جنتلمن من

من چنتا اسکناس داشتم. یه مداد و یه پاکن و یه مداد تراش خریدم. لازم ترین چیزارو. بعد با مدادم یه کلاف تو جمجمه ام کشیدم. نمیدونم از کجا یاد گرفته بودم. اما می دونسم لازم ترین چیزه. بعد یه ساندویچ برا خودم کشیدم. میدونسم اینو که ساندویچ لازمه الان٬ کلاف جمجمه ام بهم فهمونده. بعد نشسم رو نیمکت پارک تا ساندویچمو بخورم. یه آقایی اومد از جلوم رد شد. رف. بعد چند ثانیه برگش. گف: "خانم میتونم اینجا بشینم؟" من نفهمیدم که اونجا مال منه و من نمی دونم یا اون آقا مال منه و من نمیدونم. به هر حال یه چیزی بود که من نمیدونسم. پس شونه هامو انداختم بالا. آقای پرحرف کنارم نشس. یادم نیس چیا می گف. اما یادمه که راحت فهمیدم که جنتلمن نیس. نمی دونم "جنتلمن"و از کجا بلد بودم یا قبلا کجا دیده بودم. ساندویچم که تموم شد مداد و پاکن و مداد تراشمو برداشتم و رفتم. توی سرم جنتلمن هی می چرخید. بعد به یه جای خیلی خوشکل رسیدم که یه عالمه آدم خوش لباس و خوش عطر یکی یکی و دوتا دوتا رد می شدن. هیشکس عربده نمی زد و هیشکس به هیشکس متلک نمی گفت و هیشکس بلند نمی خندید. فقط صدای کفشاشون میومد. یاد کلمه ی جنتلمن افتادم.  تصمیم گرفتم برا خودم یه جنتلمن بکشم.

کشیدمش. خوش تیپ ترین و جذاب ترین جنتلمن دنیا رو. اسمشو هم گذاشتم "جنتلمن". جنتلمن حالا یه "کلمه" نبود. یه "نفر" بود. این خیلی مهمه. اون مهربون بود. به من اهمیت میداد. احترام میذاش. من هم براش خونه و ماشین و کار کشیدم. نمیدونس بایس باهاشون چی کار کنه. یه جای کار می لنگید. رسوندمش خونش و تا صبح هی فکر کردم کجای کار میلنگه؟ اما نفهمیدم.

فردا رسوندمش سر کار و بعد از ظهر باهاش رفتم همون جای قبلی. "همون جای قبلی" خیلی خوش گذش. دیگه هیچ آقای ناجنتلمنی نیومد که از من اجازه بگیره که بشینه روی نیمکت یا نه. ما راه رفتیم. تفریح کردیم. شام خوردیم و بعد دوباره رفتیم خونه هامون. هر روز همین کارو تکرار می کردیم. یه شب که "جنتلمن"و رسوندم خونش و خودم تنها شدم یه حس بدی بودم. گلوم می سوخ. چشام اشک داش. دلم تنگ بود . فک کردم: "باید کار اون کلاف لعنتی توی جمجمه ام باشه. حتما داره بزرگ میشه"

کلی فک کردم تا بفهمم چی شده . عاقبت فهمیدم. فردا صبح وقتی رفتم تا "جنتلمن" و برسونم سر کار٬ در اولین لحظه ای که دیدمش فهمیدم چی شده. اما هیچی نگفتم. صب کردم تا بعد از ظهر. باید وقتی آسمون نارنجیه و آفتاب غروب می کنه این چیزا رو گف.

وقتی آسمون نارنجی بود و آفتاب داش غروب میکرد من و "جنتلمن" همون جای قبلی قدم میزدیم. اما این دفه خیلی قشنگ تر شده بود . من سرعت قدم زدنمو کند کردم و دست "جنتلمن" و توی دو تا دسام گرفتم . اما "جنتلمن" همون طور عین تراکتور راه می رف. این جوری حرفام اونجوری که میخواسم از آب در نمیومد. اما مجبور بودم. ناچار تند تند راه رفتم و در حالی که دسشو دو دسی گرفته بودم گفتم: "عاشقت شده ام" گفت: "چی هس؟" ندونسم چطوری بش بگم. حالا فهمیدم کجای کار می لنگه. "جنتلمن" و رسوندم خونش و باش خداحافظی کردم و رفتم  با بقیه ی اسکناسام بهترین کتاب پزشکی ای رو که پیدا کردم خریدم و از روش یه مغز حسابی کشیدنو تمرین کردم . اونجوری که آدم برای عشقش مغز میکشه. یه عالمه تمرین کردم. هزار تا بهترین مغز حسابی دنیا رو کشیدم. با یه عالمه سلول خاکستری. حساب شده. نه عین کلاف جمجمه ی خودم خط خطی و درب و داغون.

فرداش که "جنتلمن" و دیدم بهترین مغز حسابی ای رو که کشیده بودم تو جمجمه اش کپی کردم. "جنتلمن" یه دفه خیلی عوض شد. عالی شد. رفتارش٬ نگاه کردنش٬ همه چیزش. یه "جنتلمن" خوش تیپ و خوشکل و باهوش و پرطرفدار. هرکی از کنارمون رد می شد مشخصاً مجذوبش می شد. و من افتخار می کردم. یه جنتلمن واقعی داشتم.

دسشو تو دوتا دسام گرفتم و با بغض بی اختیاری گفتم: "عاشقت شده ام". نگام کرد. نگاش باهوش و مهربون و پرمعنی ٬ مث جنتلمنا بود. مث جنتلمنای واقعی. نه مث نگای بقیه ی آدما هیز و لوچ و خنگ و بی معنی. گف: "دختر دیوونه شدی؟" بعد دسمو برای دلداری دادن فشرد و بم گف که به زودی فراموش می کنم و رهام کرد و سوار ماشینش شد و رف.

خیلی تنها شدم. کلی فک کردم. کلی گریه کردم. باز فک کردم. باز افسرده شدم. باز گریه کردم. مدادم خیلی کوچیک شده بود. قد سر انگشتم. پاکنم هم گرد و قلقلی و کوچیک شده بود. هر لحظه ممکن بود قل بخوره و دیگه پیدا نشه. تصمیممو گرفتم . پیش از اینکه همه ی شانسا رو از دست بدم اونقد جنتلمن کشیدم تا از مدادم یه میلیمتر گرافیت موند. اما هیچ کدوم "جنتلمن" نمی شدن. غمگین بودم. اما بهترینشونو سوا کردم. اسمشو "جنتلمن" گذاشتم. براش این بار هیچ مغز و هیچ کلافی نکشیدم. یه چیزی لای پاش کشیدم عوضش. نمی دونسم چیه خودمم. اما حتما مهم بوده دیگه. خیلی مهم. خیلیم هوسی. کلاف توی جمجمه ی خودمو هم که هی بزرگ می شد و کار دسم میدادپاک کردم.

مداد و پاکنم کاملا از بین رفتن. دیگه هیچ اسکناسی هم نداشتم. هیچیو هم نمی تونسم عوض کنم.

 

+ نوشته شده در 20:8 توسط مریمی .
یکشنبه دوازدهم آبان 1387

ترافیک بود جاده . نمناک و مه گرفته و پر از دره های جنگلی . خوشش می آمد . بر عکس شوهرش که حوصله اش سر رفته بود و غر می زد . موزیک آرام و ملایم با شکل و شمایل جاده و حرکت کند رو به جلوشان هماهنگ شده بود . خوشش می آمد . بر عکس شوهرش که موزیک تند پاپ هوس کرده بود و با حرص می گشت و پیدا نمی کرد.

از پنجره بیرون را نگاه می کرد . یک پرادوی مشکی رنگ را . که گهگاه از ماشینشان جلو می زد و گاهی عقب می ماند . راننده ی خوشگل جوانش هر بار از کنارشان رد می شد با نگاه گرم مهربانش خون را به رگهای زن جوان می دواند. هر بار کنار هم قرار می گرفتند می شد شنید که دارد یک سمفونی آرام و ملایم گوش می کند . از همانهایی که زن عاشقش است و مرد ازشان متنفر است .

کمی بعد سرعت بیشتر شد. و بعدتر کامیونی را که حادثه آفریده بود کشیدند کنار جاده. دوباره ماشینها سرعت گرفتند . خوشش نمی آمد . بر عکس شوهر که انگار می خواست پرواز کند . دنبال پرادوی مشکیش می گشت .می دانست با این طرز رانندگی شوهرش گمش خواهد کرد.

 دلش گرفت . بعد دوباره دیدش . شوهرش که با شتاب می راند بهش نزدیک شده بود . خودش بود . با همان عروسک کت فیش با مزه ای که پشت شیشه اش چسبانده بودند .

بعد معلوم نشد چی شد٬ یک بوق کشیده و بعد پرادو که ناگهان ترمز کرد و ماشین زن و شوهر که با فاصله ی کمی پشتش حرکت می کرد و راه برای سبقت می خواست محکم کوبید پشتش و راننده با شتاب به سمت جلو پرت شد و مغزش روی شیشه له شد . باز یادش رفته بود کمر بند ببندد . راننده ی جوان خوشگل پایین پرید و همانطور که مات مانده بود و مرد مرده را که خون از دماغ و دهن و گوشش سرازیر بود نگاه می کرد ٬ شمرده شمرده و بی اختیار شماره ی موبایلش را هم می گفت تا زن سیو کند ...

این

+ نوشته شده در 9:5 توسط مریمی .
جمعه دهم آبان 1387
گره

کاپشن صورتیش را به زور تنش کرد و کلاه پشمالوش را روی سرش کشید و کلاه صورتی کاپشن را هم کشید رو کلاه پشمالو و بعد هم بند زیر گلوش را محکم گره زد و دماغش را محکم تو دستمال گرفت و کفشهاش را هم پاش کرد و بندشان را گره زد و دستش را گرفت و از خانه زدند بیرون . 

جیغ و دادهاش مانع هیچ کدام از این کارهای مادرش نشد .حس می کرد دارد خفه می شود . به بند زیر گلویش هی ور می رفت و می کشید بالا و زور می زد که گره اش را نگاه کند اما نمی دید .

مادر دم همه ی مغازه های شلوغ بازار می ایستاد . انگار هر جا که چند نفر ایستاده اند او هم باید بایستد . حوصله اش سر رفت . هوای سرد دوباره آب دماغش را راه انداخته بود . موفق شده بود که بند کلاه را بکشد تا نزدیک دهنش و هی با دندان گره را می گرفت و می کشید . نخ خراب می شد اما گره باز نمی شد . با دندان آنقدر فشارش داد تا پاره شود . دندانش درد گرفت و جیغش در آمد . مادرش را صدا کرد . مادرش سمتش نیامد . ترسید . تند تند دور خودش می دوید و اطرافش را نگاه می کرد و مادرش را صدا می کرد . مادرش میان همه ی زنهایی که مثل مثل هم بودند ٬ مثل هم پوشیده بودند و مثل هم دم در مغازه ها می ایستادند و نگاه می کردند و نمی خریدند ٬ محو شده بود و جیغ هاش میان همهمه ی مردمان سردرگم و فریاد های شاگرد مغازه ها گم شد .

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .
شنبه چهارم آبان 1387
من عاشق اون نگاهیم که ...

معلم فیزیک سوم دبیرستانمان یادش بخیر تمام فیزیک مکانیک را با مسئله یادمان داد . از در کلاس وارد می شد که : یه مسئله بنویسید :

نگاهش با زاویه نسبت به افق بی رمق با شتاب جاذبه ای که هی زیاد می شود ٬ پرتاب می شود به سمت قلب ناظر ٬ قلب ناظر نه تل آویو است و نه نوار غزه حتی ٬ که اگر شهاب ۳ ی نگاهش خطای "ایرانی بازی" زیاد داشته باشد بیفتد روش ٬ قلب ناظر ٬ قلب ناظر است که منم ٬ که نشستن در حاشیه ی خوش نقش این جور مهر ورزی ها برایم کنار آب است و پای بید و طبع پست نویسی از سر مستی .

"من عاشق اون نگاهیم که "و" به "ع" می کنه" مثل اونی که "س" به "ا" ٬ "ا" به "م" ٬ "م" به اون یکی "ا" ٬ اون یکی "ا" به اون یکی "م" و اون یکی "م" به "ر" و "ر" به ..."

من عاشق این زنجیرم که نمیدونم "نخود و کیشمیش" اش را عاقبت با صدای چی باید خورد . اما می دونم ۵- ۶ قرنه که اون صدا٬ یادگاریست  که در این گنبد دوار مونده و نوسانش میرا نمیشه . نمی دونم چرا ...

شما که غریبه نیستید آقا جان . مسئله حل نمی شود . ما با ۱۱ پاس می شویم و میان ترممان را ۵ داده است استاد به مدد مهربانیش . پس ما ۶ شده ایم از ۱۵؟ (!!!) و معلوم نیست آن ۶ را هم از کجای برگه مان کشیده است بیرون استاد ٬ باز هم به مدد مهربانیش . "نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست" ی  که پای مسئله های مغناطیس بنویسند نمره ندارد . نمره ندارد "گویند بهشت حور عین خواهد بود / آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود/ گر ما می و معشوق گزینیم چه باک/ چون عاقبت کار همین خواهد بود" استاد یحتمل مست بوده وقت تصحیح ورقه ی ما و داشته شهرام گوش می داده . "تو کلاس درسی که معلمش تو بودی" نه ٬ "تا با غم عشق تو مرا کار افتاد"

پ.ن ۱:برای  sms های شب تا صبح تو و مستی و سیگار های ما که پی در پی خاموش می شوند و داس و چکش تو و او روی شیشه ها و کاپوت های ماشین های خاک گرفته ی نه چندان سرمایه دارانه ...

 

+ نوشته شده در 11:54 توسط مریمی .