تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
شنبه سی ام آذر 1387

به دلیل فیلتر شدن در تعدادی از isp ها بقيه اين وبلاگ را در اینجا زير پی بگیرید:

http://abrikezanshod.blogfa.com

پ.ن: این مطلبو حاضران به غایبان و پدران به پسران برسونن.

+ نوشته شده در 11:23 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
نامه ها

تقصیر من نبود به خدا خانوم... الهی مطهره بمیره... من فهمیدم که مطهره به همه گف... منم به خدا به همه میگم چی کار می کنه. آبروشو می برم. تو رو خدا خانوم... به بابام نگین... به هیشکی نگین... من می دونم با مطهره چیکار کنم... همون روز که بهش گفتم٬ فهمیدم دوید رف پیش بچه ها. قبلاً فقط با من را می رف زنگ تفریح... با هیشکی دوس نمی شد. بعد تا بش گفتم دیدم چه رف چسبید به بقیه بچه ها. من از اولشم تنها بودم. هیشکی باهام دوس نمی شد. فقط مطهره که پارسال وسط سال اومد این مدرسه خانوم علوم مون آورد نشوندش پیش من. هیشکی قبلشم پیش من نمی نشس. باهامَم دوس نمی شدن. اولش پارسال صادقی پیشم می نشس... اما یه بار شکوفه بهش گفته بود این کاپشنمو دوروغ می گم مال داداشم بوده٬ مامانم از مامانش خریده. آخه مامانش تاناکورا داره. اما دوروغ می گف به خدا. مال داداشم بوده. بعد صادقی هم از پیشم رف. فک کرده بودن دوروغ میگم. بعدش مطهره اومد. با هم دوس شدیم. من همه رازامو بهش گفتم. حتی نامه ها که اون پسره بهم داده بود. که لباس مشکی می پوشید پشت لباسش یه عکس اژدها بود٬ دادم خوند. اما بهم پس دادشون. نامه ها رو میذاشتم تو لباسم که هیشکی نبینه آخه داداش کثافتم چیزامو میگشت. بعد هر وخ تنها بودم تو خونه میفهمیدم حالا میادش از تو لباسم در می آوردم میذاشتم زیر قالی. اینقد خونده بودمشون که دیگه داشتن پاره می شدن. روزی هزار باز می خوندمشون. می نشسم تو اتاقم کتابمو باز می کردم میذاشتم لای کتابم می خوندمشون. داداشم اما بار اول که اومد٬ دیدشون. من اینقد ترسیده بودم. بهم گف اگه به کسی بگم٬ اونم نامه ها رو نشون بابا میده. اون وخ میدونی که چی میشد؟ همون بلایی که سر آبجی بزرگم اومد.

هر وخ مامانم می رف بیرون داداشم میومد پیش من. بابام تو زیر زمین خونه یکی از همسایه ها تعمیر می کرد وسایل مردمو. داداشم پیشش وامیساد. اما تا می فهمید مامانم میخواد بره بیرون اجازه می گرف از بابام. الکی بونه می کرد. بعدش میومد پیش من. اولین بار اینقد ترسیدم و گریه کردم. با دستش محکم دهنمو گرفته بود و لباسامو به زور می کند. در اتاقمم قفل کرده بود که یه وقت بابام نیاد. خیلی ترسیده بودم. بعدشم بهم گف اگه به کسی بگی٬ نامه هاتو نشون میدم. اون وخ سرتو با چاقو می برن. چاقوشو دیده بودم. خیلی گنده بود. من یه بار قبلش رفته بودم سرش. تا اون دکمه شو فشار دادم تیغش پرید بیرون. یهویی ترسیدم انداختمش زمین. داداشم خواب بود. بیدار شد یه عالم زدم.

اون روز اولی٬ یه عالم خون اومد. به هیشکی نگفتم. داداشم دسمال بهم داد بذارم تو لباسم. همون روز که داشت لباسامو می کند به زور٬نامه ها رو دید. اما محل نذاشت. بعد که کارش تموم شد خوندشون. بعدش گف به بابا می گم اگه بگی. بعد سرتو با همون چاقو می بره. راس میگف. می برید. من خیلی ترسیده بودم. مامانم همون روز فهمید خون میاد. فکر کرده بود پریود شدم. اما بعد دید دیگه نمیاد. فک کرده بود اتفاقی بوده. گف بعداً درس میشه خودش. بچه های مدرسه قبلی که توش بودم یه چیزایی می گفتن که زن و مردا با هم چیکار می کنن که بعداً بچه میاد. اما من درس نمی دونسم. تو این مدرسه هم با هیشکی دوس نبودم. بدشون میومد از من. بعدش مطهره اومد نشس پیشم. با هم دوس شدیم. همه رازامونو می گفتیم. اما اون یکیو هیچ وخ بهش نگفتم. می ترسیدم بگه به کسی. به هم جوک هم می گفتیم. مطهره جوکای زشت بلد بود. بعد من خیلیاشو نمی فهمیدم برام می گف. آخه مطهره بزرگتر بود. خودش گف من روفوزه شدم قبلاً. دو سه سال بزرگتر بود. بعدش من یه روز ازم خون اومد. اینقد ترسیدم. فک کردم آدم حامله بشه اینجوری میشه. به مطهره گفتم. خندید بهم. گف: "نه خره پریود شدی. من سه سال قبل پریود شدم. خب تو کوچیک تری. باید بری به مامانت بگی" بعدش گف چرا حامله؟ مگه کاری میکنی؟ بعدشم خندید. من ترسیدم اما هیچی نگفتم... ترسیدم فهمیده باشه.

بعد یواش یواش ازش می پرسیدم چه جوریه. چون بلد بود... نمی دونم از کجا می دونس... بهم گف وقتی آبجی بزرگاش حرف می زدن وامیساد گوش می داد. من کم کم ازش یاد گرفته بودم چه جوریه. به داداشم می گفتم. اما آخرش نمی دونم چی شد. داداشم همیشه می گف مواظبه. اما نفهمیدم دیگه چرا اینجوری شد. وقتی پریود نشدم فهمیدم چی شده. یه کم صب کردم. اما بازم نشد. اینقد ترسیده بودم. می خواسم خودکشی کنم. یه عالمه قرصای مامانمو خوردم. اما نمردم. فقط استفراغ کردم. نصف شب تا صب همش بیدار می شدم و میرفتم تو دسشویی یه آب سبزی استفراغ می کردم. به هیشکیم نگفتم. چون آبجی بزرگم که قرص خورده بود خودکشی کنه بابام که فهمید یه عالم زدش... بعدم کردش تو لونه کفتراش رو پشت بوم... یه اتاق سیمانی بود رو پشت بوم٬ یه در آهنی میله میله داشت. کرده بودش لونه کفتراش. کردش اونجا. درم قفل کرد روش. آبجیم اینقد گریه کرد... همش گریه می کرد... بعد نفهمیدم کی اومد رو پشت بوم بردش. یه بار بابام پاشد صب رف رو پشت بوم دید قفل درو شکستن و آبجیمو بردن. یه عالمه با لگد مامانمو زد... گف تقصیر توئه که اینجوری شده... من ۵ سالم بود... اما یادمه... بعدا که پیدا شد بابام اصن نذاش من ببینمش. نفهمیدم باهاش چیکار کردن. من ۵ سالم بود... مامانم فقط هی گریه کرد٬ گریه کرد. هنوزم گریه میکنه مامانم. اینقد گریه کرد که پیر شد. چشای سیاهش آب آورد. من میدونم مال گریه اس.

من می ترسیدم بگم. به داداشمَم ترسیدم بگم. اگه می فهمید قبل اینکه بابام بکشه خودش منو می کشت. برا همین به مطهره گفتم. آخه اون رازامو به هیشکی نمی گفت. شاید می دونست باید چی کار کنم که بچه بمیره. اما اون به همه بچه ها گف... همه معلما فهمیدن... تو رو خدا به بابام نگین... به خدا خانوم تقصیر من نبود... اگه می گفتم... بابام...


در تب نوشتمش

+ نوشته شده در 15:42 توسط مریمی .
شنبه بیست و سوم آذر 1387
به تلنگر

من دوست دارم تنها و در دل سیاه شب برم آخر دنیا .( میدانی آخر دنیا کجاست ؟) سکوتش را دوست دارم . احساس امنیت میکنم . آنجا که تهی از هیاهوی های روزانه است و از بوی تعفن لجنزاری که آدمی برای خود درست کرده خبری " نیست که نیست " زمان ایستاده است و سقف آسمان بلند .

این جمله ها مرا می کشاند به وسوسه ی شب. نزدیک نیمه شب است. هوا سرد. و من عاشق این سرما. عاشق اینکه نوک دماغم یخ بزند و ماهیچه های تنم بلرزند و دندانهام به هم بخورند و انگشتهام سر شود. شب اینجا اینطور است. بر عکس روزش٬ دلگیر و لنجزار و سقف آسمان کوتاه. می زنم بیرون.

- کجا دختر نصف شبی؟

- کار دارم. بر می گردم کارم تمام شد.

- زود نیست یه کم؟ میخوای کارتم تموم شد برنگرد٬ ها؟!

در که پشت سرم بسته می شود در جهان دیگری هستم. وای. چرا پیش از این لذتش را از خودم گرفته بودم؟ وقتی که اندیشه های پلید و نفس های متعفن خوابند... دراز ترین خیابان شهر را می گیرم و از کنارش می روم پایین. که شهر شب را ببینم٬ مثل زیبای خفته ای که افسون جادوگر صبح نمی گذارد ببینیش. کمی که می روم پایین صداهایی می شنوم. آه پس مردمانی هستند مثل من که شب را با همه ی پاکیش دوست دارند. جلوتر که می روم نور آتشی را می بینم. جای خالی خانه ای که خرابش کرده اند و هنوز هیچ به جاش نساخته اند جماعتی را می بینم گرد آتشی نشسته. بهتر که می بینمشان٬ ناله ی درد خماری٬ التماس برای گرت و دوا٬ بچه هایی که تو کیسه های آشغال دنبال غذا می گردند...

دردم می گیرد. می گذرم از کنارشان. پایین تر می روم... باز صدای ناله ی خفیفی می شنوم٬ نزدیک تر که می شوم شدیدتر می شود. هم ترسیده ام و هم کنجکاو. تو پیچ کوچه ی بن بست تاریک و خلوتی می ایستم. صدا از اینجاست. آهسته سرک می کشم. چند مرد٬ زنی را آزار می دهند. نمی شود راحت بگذرم. می روم عقب تر و ۱۱۰ را می گیرم. آدرس می دهم. تا راه بیفتم دوباره٬ زن را رها کرده اند. افتان و خیزان و خونین می رود. پشت جان پناهی که بیرون در خانه ای ساخته اند٬ پنهان می شوم٬ مردها را می بینم که از کوچه در می آیند. کمی که دور می شوند باز راه می افتم. بغض دارم. پلیس تو این خراب شده پس به چه دردی میخورد؟ پایین تر می روم... صدای جیغ کودکی این بار توجهم را جلب می کند. سمت صدا می روم. باز در پناهگاه خرابه ای یک دله آتش می بینم و چندین بچه ی بی خانه که اطرافش نشسته اند و مردی که مثلا بزرگترشان است و مشت و لگد را گرفته به سر و تن بچه ای ۱۰ - ۱۲ ساله. جلو نمی روم. ما بین حرفهاش می فهمم که بچه٬ پول کاسبی امروزش را خورده. می دوم تا از آن همه کثافت دور شوم. خسته از دویدن و با بغض در گلو باز پایین تر می روم. چراغ ماشین پلیس این بار توجهم را جلب می کند و چند مردی که کنارش ایستاده اند٬ نزدیک که می شوم می شناسمسان٬ همانهایی که زن را آزار می دادند. پاشُل می کنم. گوش می دهم. انگار بحث معامله ایست. حالم به هم می خورد. بر می گردم. کمی بالاتر یک آژانس تاکسی هست. می دوم تا بهش برسم. در سرم هزار جور فکر است. متنفر شده ام. گریزانم. کمی که میگذرد حس می کنم ماشین پلیس دارد نزدیکم می شود. همان قبلی است. کنارم ترمز می کند و صدام میکند. می ایستم.

- تو خیابون چی کار داری نصف شبی؟ کجا می ری؟

- خونه دوستم بودم. میرم خونه خودمون.

- الان؟ می موندی تا صبح خونه دوستت. خونتون کجاس؟ خونه دوستت کجا بود؟

جوابش می دهم. می گوید سوار شو می رسانیمت.

- ممنون. کمی جلوتر آژانس هست. با آن می روم.

شهر٬ شهر است. شب و صبح ندارد. آدمها همانند. خواب و بیدار ندارد. اصلا من شکر خوردم که حرف زیادی زدم.

+ نوشته شده در 14:27 توسط مریمی .
چهارشنبه بیستم آذر 1387

- کی گفته اصن باید آدمایی که همدیگه رو دوس دارن حتما با هم عروسی کنن؟ اصن مزه ش به اینکه که نکنن. یه مدت چن وخ با هم باشن. اونوخ مزه ش قشنگ می مونه زیر دندون. وای که وختی عروسی می کنن. اصن من نفمیدم چرا٬ اسم زن و شوئر که گذاشتی روشون می رینن به خودشون. حالا اینا رو به بی بی می گفتم می گف دختر زبون به دندون بگیر این حرفا به تو نیمده. به ننه می گفتم می گف ۴ صبا دیگه پیر می شی تنها می شی غصه می خوری چرا شوئر نکردی. داداشم اگه می شنید می گف تو از آج و داغیته این حرفا رو می زنی. ماتحتت می سوزه که ترشیدی٬ حالا اینجوری میگی. چه مدونم واللا. من که عاقبت نفهمیدم. خب من که بد نیس زندگیم. یه دوره با هم بودیم دیگه. خیلی مث هم بودیم. خیلی به هم میخوردیم. ادم حسابی بود. هنو دلم واسش ضعف میره. اما خو! نشد دیگه... چه مدونم واللا. می گف خونوادش میگن نه! نه بابا! نیمد که خواسگاری. اصن دوس نداشت خودش ازدواج کنه. ها؟ پَ چطو فمیدم خونوادش نمیخواسّن؟!!! اگه خودش نمیخواسه ... خو یقین حرفشم نمی زده دیگه! چه مدونم... من آخه اینقده دلم میسوخ. آخه منو خیلی می خواس. منم یه مدت نمیذاشتم دس بذاره بهم. اما خو. نمی شدم زیاد سردش کنم. خیلی می خواسیم همو. حالا از شوما چه پنهون که بعله دیگه. گفتم شاید آبسّن شدم٬ یه وخ زدی و شد. اما تا بش گفتم قشنگ آتیش گرف. من که باکیم نبود. اون ترسیده بود. بعد چه مدونم چقد داد به قابله تا خلاصش کنه. گف میام میگیرمت اما با این وض بدبخ میشی. بی آبرویی تو فک فامیلم. خو راس میگف. من ناقص العقل که عقلم به ای چیزا نمی رسید. وای اگه بدونی چی کشیدم... مردم تا خوب شدم. همه جونم میسوخ. وَرّه می زدم. نمیشدم بگم به کسی. خون میومد مث چی. ننه م فک کرده بود مال عادتمه. اینقده گز علفی و برنجاس و آوشن به خوردم داد که دیگه حالم به هم می شد.

ای بابا... بعد نفمیدم دیگه چطو شد. دیگه ندیدمش. خو مث حالا نبود که همه یکی یه ازی تیلیفونا دسّشونه. ازی خبرا نبود. خونمونم تیلیفون نداش. من که یادم نرف که. هی سوختم و ساختم. چن وخ پیش دیدمش. یادم نیس٬ پارسال بود! پیرارسال بود؟ یا نه! اون سالی بود که زلزله شد. چن سال پیش بود؟ چه مدونم واللا. آخه ازونجا میدونم زلزله شد که یه چادر زده بودن تو پارک و صندوق صدقه گذاشته بودن و نوشته بودن واسه این زلزله زده ها! ها؟! چه مدونم واللا! شایدم واس جشن شکوفه هاس؟ پروانه هاس؟ چیه؟ ها! همون! شایدم واسه اون بود. گاسم هر وخ بود. جهندم! اما دیدمش. خودش بود. همچی آقا شده بود تو کت شلوار. فداش بشم ایشاللا. چش شیطون کور بشه ایشاللا. دورش بگردم. زنشو اگه بگی٬ ترگل ورگل! مواش از جلو روسریش ریخته بود تو پیشونیش. خوشکل. آره خو. لایقش بود. سه تا بچه داش. یکی تو کالسکه. دو تا دنبالشون. منو نمدونم نشناخ... یادش رفته بود... نمدونم واللا. رفتم جلو ماچش کنم خودشو کشید عقب. ای بابا... جخ من مث الان نبودم. حالم خوب بود. سالم بودم. هنو جوون بودم. خوشگل بودم. زنش جیغ زد دراومد گف: ای داهاتی کیه؟ دلم شیکس. نشسم به زار زار. گفتم حالا دیگه ما شدیم داهاتی. با از ما بیترونا وصلت کردی. مردوم جم شده بودن. تا من به خودم بیام رفته بودن. آره دیگه. دیگه همو وختا بود... یه روز ننه م ناغافل اومد تو صندوخونه٬ دید دارم به خودم ور میرم. خو چیکا می کردم؟ زد توسرم و هی خودشو زد و هی منو زد و هی اومدیم ای دکترو او دکترو حالام من اینجام. چن ساله حالا؟ خانوم شوما میدونی چن ساله؟

- نه عزیزم! من که پرستار اینجا شدم تو بودی. بیا تو. بیا وقت ناهاره. داروهاتم الان عقب میفته. کشتی ما رو بسکه این داستان زندگیتو راست و دروغ بافتی به هم٬ هر بار یه جور به خوردمون دادی.

--------------------------------------------------

پ.ن مثلا: آقا حیوان،حیوان نیست . لومباردو به ما گف اینجا بنویسیم براتون که ایشون وبلاگشو حذف کرده٬ یه قرمدنگ دیگه رفته واس خودش ثبت کرده. البت می تونه٬ می کنه. ولی رفقای لومباردو اوکی باشن. هر چی اون اونجا نوشت لومباردو جوابگو نیس. کامنت خوصوصیم واسش نذارین. ضمنا خیلی بی معرفتین که قلم رفیقتونو تشخیص نمیدین. آیکون برائت از تشخیص ندادن قلم رفیق! (گفتنیس ما دو بار تا به حال تو این چاه افتادیم.) همین دیگه

+ نوشته شده در 23:33 توسط مریمی .
یکشنبه هفدهم آذر 1387
به شازده کوچولوی همه ی قصه های من

قبل نوشت: این داستان را قبل از این نوشته ام. برای شازده کوچولویی. جمله ها و تعبیرهای بسیاری در این داستان٬ جمله های خود آن شازده کوچولو هستند. دلم نمی خواست تغییری بدهمشان. اگر میخوانید آن جوری بخوانید که من نوشتمش. آن جوری که من هربار می خوانمش. اگر نه٬ بگذرید.

----------------------------------------------

آخر وقت بود. داشتم جمع می کردم بساطم را که الهه در زد و تو آمد. یک پاکت سفید بزرگ دستش بود همینطور که می آمد سمت من گفت: پسر جوانی آمد حق ویزیتش را پرداخت کرد و این پاکت را داد و گفت به شما بدهم٬ خودتان می دانید. پاکت را رو میزم گذاشت و رفت. برداشتم و نگاهش کردم. از این پاکتهای پستی بزرگ بود. روش هیچ اسم و آدرسی نبود. بازش کردم. چند تا کاغذ جواب آزمایش توش بود با یک کاغذ معمولی که روش چیزهایی نوشته بودند. برداشتم خواندمش:

«سلام. من را احتمالاً یادت نیست. یک ماه پیش رسیدم خدمتتان٬ برام چند تا آزمایش نوشتید که جوابشان همراه این نامه است. اما برای من مهمتر از آنچه که در آن کاغذها نوشته شده٬ اینهاییست که اینجا نوشته ام.

بیش از یک ماه پیش بود٬ من آمده بودم این ساختمان برای کاری. طبقه ی پانزدهم. سوار آسانسور شدم. درست پشت سر شما. کس دیگری نبود. یک مانتوی آلبالویی پوشیده بودی با شال و کفش لیمویی. یک گوشی موبایل مشکی دستت بود. تا آسانسور برسد طبقه ی یازدهم من سه بار نگاهم را بلند کردم تا صاحب آن انگشتهای کشیده را که روی ناخنهای کوتاهش هیچ لاک و هیچ برقی نبود ببینم. اما هر سه بار خالی که روی گونه ی راستتان است توجهم را جلب کرد و نگذاشت ببینمتان. وقتی آسانسور ایستاد و شما از آن پیاده شدید خشکم زد. انگار قرار بوده من همه ی عمرم را در آن آسانسور بایستم و آن انگشت های کشیده را و آن خال سیاه را که انگار مرکز کائنات است نگاه کنم.

دکمه ی سیزده را فشار دادم. این آسانسور فقط در طبقه های فرد می ایستاد. با بیشترین سرعت و کمترین سر و صدای ممکن دو طبقه را پایین آمدم. اما تو نبودی. هیچ کس نبود. آنجا چند تا مطب دکتر بود و یکی دو تا وکیل و یک دفتر حسابرسی. اسم یک خانم دکتر فقط یادم مانده. دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی. تنها اسمی که می شد روی آن انگشتهای بلند بی آرایش که انگار سرنوشت مرا رج می زدند٬ گذاشت. مردم تا فردا بشود و تو بیایی.

خانم دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی٬ من خوب می دانم که چه دردی دارم. برای نالیدن از دردم نیست که اینها را اینجا می نویسم. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر. یک شب خواب دیدم در اتاقی تنگ و تاریک و نمناک هستم. تو هم بودی. به من گفتی من دارم می روم٬ بیا بیرون. مجبورم درها را قفل کنم. تنها می مانی. آن اتاق چند تا در داشت. گفتم باشد٬ قفل کن. می مانم. گفتی اینجا سرد است. تاریک است. تنهایی. گفتم تنها می مانم. تو رفتی و درها را قفل کردی. باز برگشتی از پشت در گفتی این اتاق یک در دیگر هم دارد. روی سقفش است. اگر پشیمان شدی از آن بیا بیرون. اما نردبان نیست. باید از دیوار بالا بروی. نگاه کردم دیدم دیوارهای اتاق ۱۰۰ متر بلندی دارند٬ مثل تونلی که آن آسانسور توش بالا و پایین می رفت٬ آن اتاق قبر من شده بود.

یک شب دیگر خواب دیدم به خالی گوشه ی لب فرشته ای خیره شده ام. هر چه سعی می کنم نمی توانم بقیه ی صورتش را ببینم. سعی خفقان آوری بود. تب دار بودم. بعد انگشتهای کشیده ای آمدند جلو نبض مرا گرفتند... آن شب آن اتفاقی که دوستانم ازش با شور و هیجان حرف می زدند افتاد. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر.

من همیشه در زندگیم عجله داشته ام. همیشه کارهایی که برایم بزرگ بوده کرده ام٬ با آدمهای بزرگتر از خودم گشته ام٬ با بزرگترها همکلاسی شده ام٬ و عاشق بزرگترها شدم. اولین بار وقتی ۴ سالم بود عاشق شدم. عاشق یک دوچرخه ی ۲۶ قرمز. برای داشتنش گریه کردم. اما برایم بزرگ بود. وقتی من اندازه اش شدم برده بودندش. از آن وقت این طالع من شد.

وقتی که مریضیم تو این سراشیبی افتاد که حالا هست٬ فهمیدم برای لذت هایی که نبرده ام چقدر وقت کم است. از وقتی تو را دیده ام بوف کور را هزار بار خوانده ام. به من خیانت کن خانم دکتر. به من پشت کن. برایم دل نسوزان. به من عشق نورز. میخواهم لذت این رنجها را ببرم. من وحشیم به عشق تو. یک پرنده هست به اسم کوکو که تخمش را در لانه ی پرنده ی دیگری میگذارد. وقتی جوجه از تخم در آمد جوجه های میزبان را می کشد. صاحب لانه به او غذا می دهد. ازش مواظبت می کند. کوکو بزرگ می شود. زیبا می شود. وحشی می شود و صاحب لانه را می کشد. حالا دل من لانه. دریای مدیترانه وقتی توفانی می شود موجهاش یکدیگر را می کشند٬ من مثل این دریای لامصبم. احساساتم خودشان را با کشتن و خوردن حس های دیگرم نشان می دهند. 

عاشقت شده ام. این جمله را می توانی با تف پرت کنی توی صورتم. این جمله در خروجی زبانم هیچ وقت نبود. در ورودی ذهنم بود. من با عقلم عاشقت شده ام. اگر از من بپرسی چرا جوابی ندارم برایت. چون عقلم اسیر شده. اگر عقلم از تو آزاد بود بود می توانستم قشنگ ترین دلیلها را بیاورم.

گاهی خدا انگار می فهمد که کسی را نابجا خلق کرده. آن وقت می بردش. گاهی آدم خودش می فهمد که نابجا بوده. آن وقت راهی برای گم شدن می جوید. مثل من. من یک حرف نابجا بودم که با تو نوشته شدم.»

نامه همین جا تمام شده بود. انگار نا تمام مانده بود. چند بار خواندمش. جواب آزمایشهاش را نگاه کردم. و آن وقت من٬ برای مریضی٬ گریه کردم. از آن وقت هر وقت کسی در این اتاق را می زند منتظرم پسر جوان عاشقی باشد. هر وقت جوانی به دیدنم می آید منتظرم که او باشد. هر وقت به ناخنهای بی برق و بی لاکم نگاه می کنم٬ هر وقت به این خالی که روی گونه ی راستم است و روزگاری می خواستم برش دارم نگاه می کنم٬ یاد پسر کوچکی می افتم که مثل دریای مدیترانه پر تلاطم است. پسر کوچک عاشقی که یک کوکو در دلش لانه کرده.

 

+ نوشته شده در 20:49 توسط مریمی .
شنبه شانزدهم آذر 1387
لعنت خدا به این سه شنبه ها

طرح از ژوست فالش

باز سه شنبه. تا برسم خانه هزار جور فکر تو سرم چرخ می زند. لعنت به من که حنجره ام به حرف باز نمی شود. تو هم حتما آدمی مثل خودم هستی. راحت می شود فهمید. از این نگاهها و حالی به حالی شدن ها چی عاید آدم می شود؟ علی پشت در ایستاده. دست تکان می دهد. رسیده ام وسط کوچه که داد می زند: کجایی تو؟

- می گشتم

- تو؟!

نگاهم را از نگاه متعجبش می گیرم و تو جیبم می گردم.

- معطل شدی؟

- نه. تازه رسیدم. تو رفته بودی بگردی؟ ..س نگو! کجا بودی جدی؟

تو پله های ساختمان سر و صداهایی می آید. یک موزیک تند و صدای بگو بخند. باز محسن و دار و دسته اش. فکر می کنم: عاقبت کار دست همه مون می دن. تو این محله با مسجد سر کوچه اش. با این مردم فضولش٬ با این صابخونه. همین طور که سرمون به کار خودمونه کلی منت داره که در و همسایه شاکین که خونه رو داده به چنتا مجرد٬ وای به اینکه دیگه پای دختر و دود و دم محسن هم کشیده بشه وسط. صدای علی را می شنوم: با این دیوونگیای محسن. حساب کن شب امتحانی زیر این بارون خوار همه مون گاییده اس. آواره بشیم دنبال خونه.

دو تا تخم مرغ می گذارم نیمرو شود و بالا سرش می ایستم. بیخودی ذهنم می رود پیش دختر سه شنبه ها. این اسم را خودم روش گذاشتم. از این دختره و اون دختره که رفقایم به همه ی دخترها می گویند خیلی بهتر است. جور خاصی است. نگاه کردنش. راه رفتنش. همه چیزش. با همه فرق دارد. خداییش تو زندگیم به دختری اینطور فکر نکرده بودم. جایی که ما بودیم اصلا نمی شد از این کارها کرد. و آنقدر هر کس که مرا از نوجوانی می شناخت از آقایی و نجابت و چشم پاکیم حرف زده بود که این سه صفت را رسماً به زور کرده بودند تو پاچه ام و من چاره ای نداشتم جز اینکه آقا و نجیب و چشم پاک باشم. حتی اگر نخواهم. نخواهم؟ انگار یادم رفته که در این مورد من اصلاً کاره ای نیستم و ذات گهم سر رشته ی امور را دستش گرفته.

نفهمیدم بوی تخم مرغ سوخته را اول حس کردم یا اردنگ علی را زیر ماتحتم. به هر حال بی شام ماندیم. علی رفت سراغ محسن. من ماندم و بوی گند تخم مرغ سوخته و کتابهای صد تا یک غاز و یاد چشمهای دختر سه شنبه ها. حوصله ی شلوغیشان را ندارم.

عاقبت سفره ی دلم را پیش محسن باز کردم. بسکه راحت است این بشر. آدم راحت باش کنار می آید و حرف می زند. تا گفتم دختری که هر سه شنبه دم غروب می بینمش تا تهش را خواند. غش غش خندید و زد به شانه ام: پس بچه مثبت  ما هم گرفتار آمد. ایول. سه شنبه میام ببینمش شازده رو.

- محسن! جان عزیزت! گه نزنیا! من حتی روم نمیشه باش حرف بزنم. دمت گرم.

- دارمت بابا! دارمت. می زنی؟

سیگاری را که سمتم دراز کرده بود می گیرم. پک اول سرفه. پک دوم سرگیجه

- باحال نیس؟

- چی بود توش نکبت؟

-طلا!

تا سه شنبه بشود دلم هزار بار می میرد و زنده می شود. لعنت خدا به این سه شنبه ها. عصر که می شود بزک می کنم. به خودم می رسم. در بند یک تار مویم می روم که اینوری باشد خوب است یا اونوری. تک تک زخمها و جوشها و خط های صورتم را می بینم. همه ی چیزهایی را که هیچ وقت متوجهشان نیستم٬ سه شنبه که می شود٬ و هر چه زمان به سمت عصر می رود بیشتر می بینم. بیشتر حس می کنم. غروب که می شود٬ تمام قوای درونی من بیدارند. زنده اند. همه ی سلولهام با هم نفس می کشند. آواز می خوانند. و من عاشقی تک تک ذره هایم را حس می کنم. رقصشان را می بینم.

محسن سه شنبه تا عصر کلاس دارد. قرار می گذاریم همانجایی که من همیشه دختر سه شنبه ها را می بینم. از بعد از ظهر دل تو دلم نیست. صد بار لباس عوض می کنم. از این و آن لباس قرض می گیرم. کلی به خودم می رسم. تا عصر بشود و بزنم بیرون هزار بار می میرم و زنده می شوم.

این همه به خاطر یک لحظه رد شدن از کنارش. چشم تو چشمش شدن و هی نگاه را از چشمش به لب تر وحشیش و از لبش به نگاه کشنده اش بالا و پایین کردن و حالی به حالی شدن. بی حس شدن. فروریختن. غم و انتظار تا سه شنبه ی بعد.

باران می بارد از دیشب. کفشم تو چاله های گلی پیاده رو گند زده می شود. مهم نیست. سر تا پام را ماشینها که رو آسفالت کج و کوله ی استخر شده ی خیابانها با سرعت می روند به گه کشیدند. بی خیال. تمیزش می کنم. عشق آدم را اینطور می کند. در بند نیستی و همزمان اسیری.

پراید قراضه و کثیف محسن را می بینم کنار خیابان. خودش نشسته تو ماشین. سوار می شوم. هنوز مانده تا بیاید. دستم به وضوح می لرزد. محسن دستم را می گیرد. خنده را سر می دهد: هی بهت می گم پاشو بیا اینور٬ هم خانوم هس٬ هم گرت و علف٬ هم آبکی. نشسی همش لا کتاب. یه کم اعتماد به نفس نداری بری جلو با دختره حرف بزنی.

هیچ نمی گویم. می بینمش از دور. شال و کلاه سفید دارد. دستپاچه می شوم. در ماشین را باز می کنم. پنجه ی محسن دور مچ دستم قفل می شود: اومد؟ بشین بینم! کدومه؟

سعی می کنم دستم را از دستش رها کنم: شال و کلاه سفید داره

محسن دقیق می شود روش. از کنارمان رد می شود. متوجه ما نمی شود. انگار دارد دنبال من می گردد. حس می کنم. نگذاشت پیاده بشوم. گاز داد و رفت: درستش می کنم برات. دیگر هیچ نمی گوید. تا برسیم خانه ساکت ساکت است. ساکتیش مشکوک است. تو پاگرد جلوی خانه اش می ایستیم که دست بدهیم ازش می پرسم: چیزی شده محسن؟ جواب می دهد: نه! چیزی نیس. بعد بت میگم.

فردا ظهر که بر می گردم خانه٬ محسن زنگ می زند: پاشو بیا پایین کارت دارم. می روم سراغش. پسری که نمی شناسمش در را باز می کند. محسن لم داده آن طرف هال. مست است. بوی دود هم پیچیده باز: برو تو اتاق. یکی اومده ببینتت.

مردد می روم سمت در اتاق. در را آهسته باز می کنم. انگار آب سردی بریزند روم. تمام تنم یخ می کند. چندشم می شود. دختر سه شنبه های من لخت افتاده گوشه ی اتاق و سیگار دود می کند. من را که می بیند می نشیند. ساکت می ماند. ماتم برده. مغزم کار نمی کند. صداش را می شنوم مثل صدای یک ساز تو گوشم می پیچد که: خب بیا تو! چرا معطلی؟

تو نمی روم. در را آرام می بندم. من تا به حال دختری لخت ندیده ام. موی دختری غریبه را تا به حال ندیده ام. بغض دارم. گلوم خشک است و می سوزد. نفسم سخت است. تنم داغ شده. بر می گردم سمت محسن: چه کار کردی؟

-برو تو! پولتو حساب کردم. میری یا با اردنگی بفرستم؟

دارم می میرم. می روم تو اتاق. لباس هاش یک گوشه رها شده. کلاه و شال سفیدش. پاهاش را جمع کرده تو سینه اش. انگار خجالت می کشد. مانتوش را انداختم رو تنش. نشستم کنارش. سیگار را از لای انگشتهاش گرفتم و پک زدم. عمیق. یکی دیگر. عمیق. سرم گیج رفت. گفتم: پاشو برو.

لباس پوشیدنش را نگاه کردم. موهایش را که با ظرافت بست و یکی یکی تکه های لباس را که روی تنش می نشست. رفت. من ماندم و محسن و این خماری که هیچ مستی و هیچ نشئگی پایانش نمی دهد.

---------------------------------------------------------

چند تا داستان دارم همینقدی و از این بلندتر. نظر بدید که بگذارم یا چند قسمتی کنمشان یا اصلا نگذارم.

+ نوشته شده در 14:11 توسط مریمی .
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
سقط

زن٬ میانسال بود. 200 کیلویی شاید وزنش بود. و شکمش بالا آمده. 4 تا مرد و پسر خوابانده بودندش روی پتویی و به زور می‌کشیدندش. نفرین و ناله می‌کرد و توجه همه را جلب می‌کرد:
آی اصغر تخم سگ. نگیر بالا. بگیر پایین. پام. آی خدا پاااااااااام. آی خدااا. اکبر ذلیل مرده نکش. پاااام. آآآآی خداااااا. پام.
مطب دکتر شلوغ بود. راهرویی که اتاق انتظار کرده بودند تنگ و پر ازدحام. همه‌ی مریضها دست و پا شکسته و کتک خورده و تصادف کرده. تا راهشان را باز کنند و به اتاق منشی برسند، به مریضهای دیگر می‌خوردند و صدای فحش و ناله قاطی می‌شد. منشی با حرص ایستاده بود و شلوغی و شلختگی مردم را نگاه می‌کرد. تا از میان جمعیت دیدشان داد زد که: چرا باز آوردیدش اینجا؟ این مگه مرخص نشد؟
مردی که از آن سه تای دیگر مسن تر بود گفت: خانم پاش خونریزی کرده
- خونریزی کرده یعنی چی؟چه کارش کردید؟ مگر اورژانس و بیمارستان قحط است سرتان؟ اینجا چه کارش کنیم ما؟
زن میانسال دوباره ناله اش به جیغ بدل شد: آی اصغر توله سگ درست! پام آی خدا. آخ آخ . درست بگیر پدر سگ!
مرد مسن رویش را از منشی بر گرداند و یکی زد پس سر اصغر که: "خب درست بگیر دیگه! جیغ نحسشو در میاره." اصغر که جوان بود تو سری را مظلومانه خورد و هیچ نگفت.
مرد دیگری که گوشه پتو را گرفته بود گفت: بابا حالا بذاریمش زمین، از کت و کول افتادیم.
تا بگذارندش زمین دوباره جیغ و دادش مطب را برداشت: "آی خداااا کشتن منو اینا! آی خدا. آخه من اینو می خواستم چی کار؟ آی خداااا آخ آی خدا" و همزمان با مشت روی شکمش گرفت.
منشی باز داشت می‌گفت برش دارید ببرید از اینجا که زن و دختر جوانی هم آمدند بالا سر زن میانسال. دختر رفت دستش را که هنوز داشت مشت می‌زد رو شکمش و ناله می‌کرد گرفت و گفت: نکن مادر، تو این گیر و دار اینم بمیره! قوز بالاقوز! مادر همچنان که هنوز ناله می کرد و فحش می‌داد مشتش را گرفت سمت سر و تن دختر که خودش را کشید عقب و نگذاشت بهش بخورد.
زن جوان و مردها پچ پچی کردند و عاقبت یکیشان گفت: خب پس ببریم بیمارستان. اینجا بمونه رو زمین؟ و بعد رو به منشی کرد که : خانم آخه آقای دکتر عملش کردن ما گفتیم...
منشی پرید تو حرفش که: ببرید بیمارستان اگر لازم شد آقای دکتر میان بالا سرش!
بعد با حرص نگاهش را از روشان برگرداند و رفت پشت میزش.
مردم همه انگار درد و مرض خودشان را یادشان رفته بود.جمع شده بودند بالا سر زن میانسال که یک آن ناله و نفرینش قطع نمی شد.
یکی از زن جوان پرسید: چی شده؟
زن جواب داد: مینیسک هر دوتا زانوش پاره شده. تاندونهاش پاره شده. استخوانهاش هم شکسته
- آخخخ! چرا؟
- از تاقچه پریده
یکی دیگر درآمد که: وا؟ آخه چرا؟
4 تا مرد دوباره سرهای پتو را گرفته بودند و بلندش می کردند که ببرند سمت در خروجی. زن میانسال رو به پرسنده‌ی سوال کرد و همچنان که با مشت رو شکمش می‌کوبید فریاد زنان گفت: که این تخم سگو بندازم! که این پدرنامردو بندازم. آی خدااااااااا. آخ آخ خدا. من اینو میخواسم چیکار خداااا؟ آی اصغر ذلیل مرده درست! آی آی اکبر توله سگ درست!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آدم چه چیزای خوبی تو هاردش پیدا می کنه. ۵.۳ مگ حجمشه. اگه حال ندارین دانلود نکنین :)

+ نوشته شده در 14:8 توسط مریمی .
جمعه هشتم آذر 1387
نصف!

- آخه زن خر! تو که خودت نصف آدمی! ناموست کامله؟! یعنی اینقد تو گوساله بودی که نفهمیدی داری  می‌رینی تو زندگی خودت و توله‌هات ؟... خب طلا بایس گرف دهن اونیو که گف زن عقلش ناقصه دیگه! اگه عقل داشتی یه دو دوتا چارتا می‌کردی. ببینی کی راس میگه؟ لا لنگ شوهر صیغه‌ایت٬ یا دختر از تو خرترت؟! والا به خدا! خر بود دیگه! راس میگن دختر یا یه جو از ننه ش خوشبخ‌تر میشه یا یه جو بدبخ‌تر! الاغ! می‌رفتی سراغ دختره٬ یادش می‌دادی زندگی چیه! تو خودت کم  زیر یارو می‌خوابیدی؟ خب اونم دخترته دیگه. با هم میخوابیدین اصاً. فوق فوقش  بچه‌ت و نوه‌ت خواهر برادر از آب در میومدن. کی میگه بده؟ شوهر ذلیل مردتم که معلومه ازش!  خر جفتتون بوده! چی می‌خواسّی دیگه از خدا؟!  حالا شق القمر کردی؟ هم سایه سر بالا سرت نی! هم رفتی بالا دار. هم اون گوساله‌هات کونشون پاره‌اس ... هه! ساده! ئی مادربده‌ای که دختر توئه٬ ته تهش یه قحبه‌ای میشه جفت خود تو! فک کردی کجاس اینجا؟!!!

+ نوشته شده در 16:30 توسط مریمی .
سه شنبه پنجم آذر 1387
دل و سر (یا به قول ریرا روزی که زن شدم!!!)

به بهانه ی دلدرد دست به سرت می کنم . سر هزار سوداییم دلش هوای آن یکی را کرده که امشب از راه می رسد . ساده دلم که خیال می کنم دست به سر شده ای .

دل به دلم می دهد سر به سر هم می گذاريم مثل حیوان بی دل به سرو تن هم می پيچيم نفسهایمان که تند می شود و دلمان که به تپش می افتد تو سر می رسی ...

او می رود و من می مانم و سر شکستگیم و تو و دل شکستگیت .

[+]

بی ربط: عشق اصولا قدرت بخشش به کسی نمی دهد. احتمالا جنم رنجش را سلب می کند از آدم! عشق در کل چیزی به کسی نمی دهد. فقط می گیرد نسرین خانم !

+ نوشته شده در 11:13 توسط مریمی .
پنجشنبه سی ام آبان 1387
جَو

ارنستو روی لبه‌ی الوارهایی که نرده‌ی مزرعه کرده‌اند می‌دود٬ راه مدرسه تا خانه را. با قوطی های حلبی کنسرو که به تن مترسک‌های مزرعه بسته‌اند برای خودش ماشین می‌سازد. ذرت‌های مزرعه‌ی خوآن‌کارلو را می‌دزدد و برای فیلیپوی کوچک نابینا چس فیل درست می‌کند. بسکه ارنستو ذرت خورده قدبلند و خوش استیل شده و بسکه با بچه‌های همسالش جفت چارکش و دوز و هف سنگ زده راه بردن بی کمترین امکانات را خوب یاد گرفته.

- ارنستو به خواهر و برادر کوچکت فکر کن. به من و پدر پیرت!
- به خواهر و برادرهای کوچکم فکر می‌کنم مادر! به مادرها و پدر‌های پیرم!

چاره‌ای نیست. مادر دوست دارد بایستد و آنقدر ارنستو را نگاه کند تا در افق نارنجی رنگ غروب محو شود. اما دیوارهای بلند آپارتمان‌ها جلوی افق را گرفته‌اند و دود اگزوزها غروب را خاکستری کرده.

آبی را که ریخته تو کاسه‌ی مسینی که دست ابوالفضل را وسطش عَلَم کرده‌اند٬ می‌ریزد پشت سر پسرش و کاسه را نذر سقاخانه می‌کند که بچه اش سالم برگردد. اشکش را با پر چادرش پاک می‌کند و می‌رود تو خانه. پشت در را هم یادش نمی‌رود که بیندازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره از مسخ در آمدیم

+ نوشته شده در 16:23 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
ذات مزخرف من

حضور انورتون عارضم که تا اطلاع ثانوی٬ که معلوم نیست این اطلاع ثانوی کی باشد٬ از داستان خبری نیست. یعنی داستان هست٬ اما برای من در اولویت نیست. می خواهم این پست را حداقل٬ به ذات مزخرف خودم بپردازم.

چیزی که می خواهم ازش حرف بزنم درونگرایی است. برای آدمی مثل من گفتن اینکه درونگرا هستم٬ در محیط وب اصلاً کار ساده ای نیست. چون اینجا همه من را آدم شاد و پر حرف و اکتیو و خل و چلی می دانند. دقیقا همین است. هر چقدر من در دنیای خودم محدودتر و بسته تر می شوم٬ در دنیای وب گسترده تر و فعال تر می شوم.

اول این را بگویم که درونگرایی مساوی خجالتی٬ ترسو٬ یا وابسته بودن نیست. تا جایی که خودم را می شناسم خیلی هم پررو و کله خرابم و حرف هم حرف خودم است. تا جایی که ترجیح می دهم تجربه بهم ثابت کند که اشتباه می کنم٬ نه نصیحت دیگران. درونگرایی مساوی غمگین بودن هم نیست. من درون شاد و اکتیو و هاتی دارم. مشکلی که ازش حرف می زنم گم شدن راهی است که درون را به بیرون ارتباط می دهد. چیزی که نگرانم می کند احتمال انفجار است.

نتیجه ی مستقیم و بدیهی درونگرایی تنهایی است. شاید خیلی ها حاضر باشند خیلی چیزها بدهند که یک دقیقه تنها بشوند اما برای یکی مثل من که همیشه تنهاست٬ تنهایی خیلی درد آور است. این را احتمالا پگاه تایید می کند که من را اینجا بیشتر از همه -و نه الزاما بهتر از همه- می شناسد٬ که زمانی که با پگاه بوده ام٬ دوستان خیلی کمی داشتم که همانها هم کم کم از اطرافم پراکنده شدند. احتمال قوی می دهم که آنها مرا آدم گنده دماغ مزخرف سر خود معطل ِ به قول اصفهانی ها خود کِ کِ پنداری (یعنی فک می کنی یه گهی هستی اما نیستی) می دانند. نیستم. اما بهشان حق می دهم که این تصور را داشته باشند. آدمها دوست دارند وقتی با کسی نشست و برخاست می کنند حرف بزنند و وقتی با یکی مثل من روبرو می شوند که به قول دوستی که خیلی جگر است٬ در حرف زدن پسیوم٬ یعنی باید بهم موضوع بدهند تا حرف بزنم٬ طبیعی است که از اطرافم پراکنده می شوند. نه فقط دوستانم که آدمهایی که ارتباط خونی قوی ای با من دارند و همچنین کسانی که ازشان به "فامیل" یاد می کنیم و به نظر من چندان فرقی با غریبه ها ندارند٬ همه از اطرافم پراکنده می شوند. کم حرفی اولین عقوبت درونگرایی بود که من دچارش شدم. و باعث تنهایی می شود. وقتی تنهایی٬ حس دیگری هم به سراغت می آید٬ بی محتوایی و علی السویه بودن مرگ و زندگی. باز هم می گویم با وجود اینکه درونت آدم شادی است٬ به شکل بیرحمانه ای آماج این احساسات می شوی.

چند ساعت است که با کسی حرف نزده ام؟ از دیروز عصر که با وحیده حرف زدم٬ این وحیده از آن دوستهایی است که حاضرم بمیرم اما دوستیش را از دست ندهم. و این را هم می دانم که کانکشنی را که من با دوستانی که دوستشان دارم٬ برقرار می کنم آنها عمراً با من ندارند. یعنی یک ارتباط حسی خیلی یک طرفه ایست که دلیلش هم همان درون گرایی است.

این دیالوگ را اکثر کسانی که من را می شناسند تصدیق می کنند:

- خب٬ تعریف کن

- چی بگم؟

یکی از بچه ها گفت اگر یک بار دیگه گفتم تعریف کن٬ گفتی چی بگم تلفنو قطع می کنم و دیگه هم جوابتو نمی دم. برای یکی مثل من که یکی دو تا دوست بیشتر ندارد که گاهی بهشان زنگ می زند و بهش زنگ می زنند خیلی دردناک است از دست دادن یک دوست.

اینها را اینجا نوشتم تا اگر کسانی که می خوانند راهی برای دور انداختن این خلق مزخرف داشتند کمکم کنند. حتما بین ۳۰-۴۰ نفر (رقمی که در دنیای واقعی تصورش را هم ندارم) یک راه حل پیدا می شود. روان شناس را هم توصیه نکنید. رفتم. کمکی نکرد.

این آهنگو خیلی دوس دارم.

+ نوشته شده در 12:11 توسط مریمی .
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
مواضع

وا؟ طلاقش دادن؟ چطور؟ نه من خبر نداشتم! خب دیگه! بیشتر از اینم انتظار نمی‌رف! دیده بودیش شما دختره رو؟ واه واه! با اون سر و ریختش! تقصیر زهره خانمه که اختیار را داد دست بچه! آن هم پسر! پسرهای سر و ساده‌ی ما! معلوم نبود چه طوری سرش کلاه گذاشته بودند! آدم دلش کباب می‌شود! بیچاره پسره! بیچاره زهره خانم! خودش به این خوبی، مهربانی! عروسش این‌جور! خب! دیگه چه خبر؟ کی؟ سر ِ کی؟ شوهر زهره خانم؟ از بسکه بلانسبت شما زهره خانم شلخته و کثیف است! آدم دلش کباب می‌شود برای مردش! حق داشته بیچاره! بعله! شما یک بار خداییش دیده‌ای زهره خانم به خودش برسد؟ یا سر و رویش مرتب باشد؟ خب مرد بیچاره چه گناهی کرده؟ آدم دلش کباب می‌شود! حالا کی هس هووش؟ اوففف!  اونه؟ بمیرم الهی برای زهره خانم! بمیرم برای شوهر بدبختش! خدا به دادش برسد! آدم دلش کباب میشود! بعله می شناسمش! تا هف پشتشونو! معلومه اصلا! دختره خودشو انداخته به شوهر زهره خانم! مرد بیچاره! آدم دلش کباب می شود! بعله! دختره از اوناشه! نذاشته مادرش پا ورداره ! از دریدگی!  مادرش هم دوره‌ی ما بود! من یه خواستگار داشتم! اینقدر پسره خوب بود! اینقد آقا بود! نه اینکه حالا حاج آقامون بد باشه‌ها! نه! اما خب آدم تو ذهنش می‌مونه! بعله! از من خواستگاری کرده بود، منتظر جواب بود. یهو شنیدیم که عقدشه! با همین خشتک بریده، مادر هووی زهره خانم! معلوم نبود چطوری خودشو انداخته بود به پسره‌ی بیچاره! پسره ساده، نجیب! آدم دلش کباب می شود! نخیر! بعد معلوم نبود زنه چه گندی بود که تو همون عقد طلاقش دادند! بعله! بیچاره پسره! آدم دلش کباب می شد! بعد هم همین شوهر الانش را گیر آوردند و دخترشان را انداختند بهش! بعله! مرد ساده! آدم دلش کباب می‌شود! چطور یک عمر با این زن سوخته و ساخته! حالا دختره دریده! کپی مادرشه! خودشو انداخته به شوهر بیچاره‌ی ساده‌ی زهره خانم! مرد بیچاره! آدم دلش کباب می‌شود!

پ.ن: اومدم یه چیز دیگه بذارم . نمی دونم چرا اینو نوشتم.

 

+ نوشته شده در 20:23 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

دو ماه بود که شوهرش گذاشته بودش و رفته بود. با دو تا وروجک زبان نفهم که همش به هم می پیچیدند و دعوا داشتند یا در مدرسه شری به پا می کردند و اعصاب همه را به هم می ریختند. بی صبر شده بود. ذله شده بود. هر ماه مردک پول به حسابش می ریخت. خیلی بیشتر از نیازش٬ اما مگر مشکل فقط پول است؟

هر جا را که بگویی گشته بود از هرکس که فکرش را بکنی سراغ گرفته بود. دست اخر رفته بود پیش پلیس و تازه اول از همه خودش کلی سین جیم پس داده بود و حالا مگر ول کن بودند؟ از بد بختی بغضش ترکیده بود و زار زار اشک ریخته بود. با اینکه همه کار خانه روی دوش خودش بود و رتق و فتق همه چیز را رسما خودش بر عهده داشت اما انگار وجود مردک یک چیزی بود که حالا که ناگهان غیبش زده و معلوم نیست سرش بند کدام سلیطه شده٬ حسش می کرد.

امروز سر صبحی که از خواب بیدار شد دختر کوچکه تب داشت و بی حال بود. گفت مدرسه نرو . هزار تا هم کار داشت . بچه را برد دکتر اما تبش بند نیامده بود. یکی دو ساعت بعد از مدرسه ی آن یکی زنگ زدند که بیا بچه ات مریض است. اه . همین امروز که همه کار با هم قاطی شده٬ خستگی و مریضی بچه ها هم قوز بالا قوز شده بود. به سیم آخر زده بود و دلش میخواست مردک بر می گشت. بغض کرده بود: کاش همین الان می آمد. اصلا ازش نمی پرسیدم کجا بودی و چه کردی. فقط کاش می آمد.

نشست پای دفتر تلفن تا شماره ی علی٬ دوست شوهرش را پیدا کند که دکتر بود تا ازش خواهش کند بالای سر بچه ها بیاید. علی را پیش از شوهرش می شناخت٬ زمانی که دانشجو بودند با هم یک کار نیمه وقت داشتند و او همیشه فکر میکرد که علی برایش نقشه ای در سر دارد و به زودی پا پیش میگذارد. شاید هم بر عکس٬ خودش برای علی نقشه ای داشت. اما دوست داشت برعکسش را تصور کند.

تلفن را که قطع کرد از جاش بلند شد و خانه را در چشم به هم زدنی مرتب کرد و بعد از مدتها گرد را از ظاهر خانه گرفت و دوشی گرفت و خودش را در آینه نگاه کرد و سر و صورتش را صفایی داد و منتظر ماند کز در درآید.

زنگ در٬ با اینکه انتظارش را میکشید٬ از جا پراندش. علی از پارسال که ندیده بودش خیلی بهتر شده بود. جذاب تر. هر چه سنش بالاتر می رفت بیشتر به دل می نشست. و نگاهش همان نگاه جوانی. دلنشین و یاغی. سرم وصل کرد به بچه ها و دار و دوا تجویز کرد و بعد آرام نشست روی کاناپه٬ کنارش. حضورش گرم بود. ازش سراغ شوهرش را گرفت. ناخودآگاه بغض کرد و اشکش سرازیر شد. علی نرم٬ با سر انگشت اشکش را پاک کرد و دستش را آرام در دست گرفت. سرش را بلند کرد و نگاه پر از اشکش را دوخت به نگاه وحشی علی. مدتي چشم در چشم ماندند. مثل اينكه نمی خواهد دل بکند و نمی خواهد دل ببندد٬ همانطور که چشم در چشمش بود سرش را برگرداند و نگاهش را کمی دیرتر٬ زیر انداخت. دستش را فشرد و بعد از جاش بلند شد و همانطور که پشتش بهش بود سریع خداحافظی کرد و رفت. صدای درکوچه را هم که پشت سرش بسته شد٬ شنید. همانجا که نشسته بود دوباره بغض کرد و زار زار اشک ریخت.

+ نوشته شده در 13:7 توسط مریمی .
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
هدیه

غلغله ای شده بیرون در مسجد٬ دختر بچه ها که با مقنعه های سفید لکه گرفته شان با موهای چتری شلخته و صورتهای یخ زده و سرخ شده و کاپشنهای رنگارنگشان صف گرفته اند٬ طبق دستور مدیر و ناظم مودب و مرتب یکی یکی کفشهایشان را بر می دارند و یک پاکت پلاستیکی مشکی از توی يك سطل در می آورند و کفششان را توش میگذارند و دست می گیرند و بعد آرام داخل مسجد می روند. اطرافشان را اصلا نگاه نمی کنند. جماعتی را که دور تا دور نشسته اند و پچ پچ میکنند رد می کنند و به بالای مجلس می رسند که صاحبان عزا نشسته اند. همه چادر مشکی. سخت می شود پیدا کردن خانم معلم. اما چادرش را از روی صورتش کنار میزند . انگار که فهمیده باشد بچه ها آمده اند. یکی یکی بهش دست می دهند و رویش را می بوسند و کادویی را که قرار بوده امروز بهش بدهند یواشکی کنارش میگذارند. و بعد به همان ترتیبی که وارد شده اند از یک گوشه مجلس می نشینند کنار هم. همانطور صف گرفته. طبق دستور ناظم.

نقشه کشیده بودند که جشن بگیرند و کیک بخرند و کادو ها را بهش بدهند اما سر صبح که رسیدند به مدرسه پارچه ی مشکی را دیدند که روش نوشته بود سرکار خانم "..." در گذشت نا بهنگام پدر گرامیتان را ....

لاغرترین و ریزه ترین شاگرد آخر از همه از می نی بوس پیاده می شود . با کلی تاخیر. بعد چشمش به لوازم التحریر فروشی آن طرف خیابان است و بی حواس ته صف می ایستد و اصلا متوجه نگاه چپ ناظم نمی شود. بعد چکمه ی پلاستیکی مشکیش را آخر از همه در می آورد و اصلا هم حواسش نیست که باید برشان دارد تو پلاستیک بگذارد. با عجله میرود داخل مسجد تا از نگاه مدیر و ناظم دور بماند. نوک انگشتهای یک پاش را خم کرده و پای دیگرش را بالا می برد و سعی می کند با انتهای پاچه ی شلوارش لنگه به لنگگی جوراب سوراخش را پنهان کند.

لرزان و بی اعتماد به نفس٬ همچنان که سرش را پایین انداخته که نگاه کسی را نبیند جلو می رود و سلام می کند و تسلیت می گوید دستهای یخ کرده اش بین دستهای گرم معلم حال می آید . به جای بوس لپش را به صورت گرم خانم معلم می چسباند و می خواهد که جدا نشود ازش٬ اما نمی شود. تند تند می رود تا آخر صف بنشیند. اسکناس ۵۰۰ تومانی توی جیبش را در مشت می فشرد و از فکر مغازه ی لوازم التحریر فروشی آن طرف خیابان در نمی آید. به ذهنش می رسد که به هوای دستشویی خارج شود. از مبصر اجازه می گیرد. اول می خواهد اجازه ندهد. اما اجازه می دهد و با نگاه دنبالش می کند و راه می افتد دنبالش تا ببیند کجا می رود. بعد می دود سمت ناظم و تو گوشش می گوید: "خانم اجازه٬ کمالی اجازه گرفت برود دستشویی اما از مسجد رفت بیرون" ناظم با حرص از جاش بلند می شود و می گوید: "خیلی خب تو بشین سر جات من می روم ببینم کجا رفت" اما اثری از دخترک نمی بیند. تا جایی که چشمش کار می کند نگاه می کند که ببیند دختر بچه ای را با مقنعه ی سفید می بیند یا نه

دختر بچه از مغازه ی لوازم التحریر فروشی می آید بیرون و ناظم را که می بیند که دارد آن طرف خیابان سرک می کشد تندی می دود تا از خیابان رد شود٬ قبل از اینکه ناظم ببیندش.

صدای بلند بوق و کشیده شدن چرخهای یک وانت و بعد صدای برخورد٬ ناظم را از جا می پراند. يك دختر مقنعه سفید پرت می شود و غرق خون٬ چند بار کف خیابان می غلتد و هنوز تو مشتش یک خودکار آبی AIHAO را که توی کاغذ سفید دفتر نقاشیش کادو پیچی کرده محکم نگه داشته .

 

+ نوشته شده در 12:28 توسط مریمی .
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
جنتلمن من

من چنتا اسکناس داشتم. یه مداد و یه پاکن و یه مداد تراش خریدم. لازم ترین چیزارو. بعد با مدادم یه کلاف تو جمجمه ام کشیدم. نمیدونم از کجا یاد گرفته بودم. اما می دونسم لازم ترین چیزه. بعد یه ساندویچ برا خودم کشیدم. میدونسم اینو که ساندویچ لازمه الان٬ کلاف جمجمه ام بهم فهمونده. بعد نشسم رو نیمکت پارک تا ساندویچمو بخورم. یه آقایی اومد از جلوم رد شد. رف. بعد چند ثانیه برگش. گف: "خانم میتونم اینجا بشینم؟" من نفهمیدم که اونجا مال منه و من نمی دونم یا اون آقا مال منه و من نمیدونم. به هر حال یه چیزی بود که من نمیدونسم. پس شونه هامو انداختم بالا. آقای پرحرف کنارم نشس. یادم نیس چیا می گف. اما یادمه که راحت فهمیدم که جنتلمن نیس. نمی دونم "جنتلمن"و از کجا بلد بودم یا قبلا کجا دیده بودم. ساندویچم که تموم شد مداد و پاکن و مداد تراشمو برداشتم و رفتم. توی سرم جنتلمن هی می چرخید. بعد به یه جای خیلی خوشکل رسیدم که یه عالمه آدم خوش لباس و خوش عطر یکی یکی و دوتا دوتا رد می شدن. هیشکس عربده نمی زد و هیشکس به هیشکس متلک نمی گفت و هیشکس بلند نمی خندید. فقط صدای کفشاشون میومد. یاد کلمه ی جنتلمن افتادم.  تصمیم گرفتم برا خودم یه جنتلمن بکشم.

کشیدمش. خوش تیپ ترین و جذاب ترین جنتلمن دنیا رو. اسمشو هم گذاشتم "جنتلمن". جنتلمن حالا یه "کلمه" نبود. یه "نفر" بود. این خیلی مهمه. اون مهربون بود. به من اهمیت میداد. احترام میذاش. من هم براش خونه و ماشین و کار کشیدم. نمیدونس بایس باهاشون چی کار کنه. یه جای کار می لنگید. رسوندمش خونش و تا صبح هی فکر کردم کجای کار میلنگه؟ اما نفهمیدم.

فردا رسوندمش سر کار و بعد از ظهر باهاش رفتم همون جای قبلی. "همون جای قبلی" خیلی خوش گذش. دیگه هیچ آقای ناجنتلمنی نیومد که از من اجازه بگیره که بشینه روی نیمکت یا نه. ما راه رفتیم. تفریح کردیم. شام خوردیم و بعد دوباره رفتیم خونه هامون. هر روز همین کارو تکرار می کردیم. یه شب که "جنتلمن"و رسوندم خونش و خودم تنها شدم یه حس بدی بودم. گلوم می سوخ. چشام اشک داش. دلم تنگ بود . فک کردم: "باید کار اون کلاف لعنتی توی جمجمه ام باشه. حتما داره بزرگ میشه"

کلی فک کردم تا بفهمم چی شده . عاقبت فهمیدم. فردا صبح وقتی رفتم تا "جنتلمن" و برسونم سر کار٬ در اولین لحظه ای که دیدمش فهمیدم چی شده. اما هیچی نگفتم. صب کردم تا بعد از ظهر. باید وقتی آسمون نارنجیه و آفتاب غروب می کنه این چیزا رو گف.

وقتی آسمون نارنجی بود و آفتاب داش غروب میکرد من و "جنتلمن" همون جای قبلی قدم میزدیم. اما این دفه خیلی قشنگ تر شده بود . من سرعت قدم زدنمو کند کردم و دست "جنتلمن" و توی دو تا دسام گرفتم . اما "جنتلمن" همون طور عین تراکتور راه می رف. این جوری حرفام اونجوری که میخواسم از آب در نمیومد. اما مجبور بودم. ناچار تند تند راه رفتم و در حالی که دسشو دو دسی گرفته بودم گفتم: "عاشقت شده ام" گفت: "چی هس؟" ندونسم چطوری بش بگم. حالا فهمیدم کجای کار می لنگه. "جنتلمن" و رسوندم خونش و باش خداحافظی کردم و رفتم  با بقیه ی اسکناسام بهترین کتاب پزشکی ای رو که پیدا کردم خریدم و از روش یه مغز حسابی کشیدنو تمرین کردم . اونجوری که آدم برای عشقش مغز میکشه. یه عالمه تمرین کردم. هزار تا بهترین مغز حسابی دنیا رو کشیدم. با یه عالمه سلول خاکستری. حساب شده. نه عین کلاف جمجمه ی خودم خط خطی و درب و داغون.

فرداش که "جنتلمن" و دیدم بهترین مغز حسابی ای رو که کشیده بودم تو جمجمه اش کپی کردم. "جنتلمن" یه دفه خیلی عوض شد. عالی شد. رفتارش٬ نگاه کردنش٬ همه چیزش. یه "جنتلمن" خوش تیپ و خوشکل و باهوش و پرطرفدار. هرکی از کنارمون رد می شد مشخصاً مجذوبش می شد. و من افتخار می کردم. یه جنتلمن واقعی داشتم.

دسشو تو دوتا دسام گرفتم و با بغض بی اختیاری گفتم: "عاشقت شده ام". نگام کرد. نگاش باهوش و مهربون و پرمعنی ٬ مث جنتلمنا بود. مث جنتلمنای واقعی. نه مث نگای بقیه ی آدما هیز و لوچ و خنگ و بی معنی. گف: "دختر دیوونه شدی؟" بعد دسمو برای دلداری دادن فشرد و بم گف که به زودی فراموش می کنم و رهام کرد و سوار ماشینش شد و رف.

خیلی تنها شدم. کلی فک کردم. کلی گریه کردم. باز فک کردم. باز افسرده شدم. باز گریه کردم. مدادم خیلی کوچیک شده بود. قد سر انگشتم. پاکنم هم گرد و قلقلی و کوچیک شده بود. هر لحظه ممکن بود قل بخوره و دیگه پیدا نشه. تصمیممو گرفتم . پیش از اینکه همه ی شانسا رو از دست بدم اونقد جنتلمن کشیدم تا از مدادم یه میلیمتر گرافیت موند. اما هیچ کدوم "جنتلمن" نمی شدن. غمگین بودم. اما بهترینشونو سوا کردم. اسمشو "جنتلمن" گذاشتم. براش این بار هیچ مغز و هیچ کلافی نکشیدم. یه چیزی لای پاش کشیدم عوضش. نمی دونسم چیه خودمم. اما حتما مهم بوده دیگه. خیلی مهم. خیلیم هوسی. کلاف توی جمجمه ی خودمو هم که هی بزرگ می شد و کار دسم میدادپاک کردم.

مداد و پاکنم کاملا از بین رفتن. دیگه هیچ اسکناسی هم نداشتم. هیچیو هم نمی تونسم عوض کنم.

 

+ نوشته شده در 20:8 توسط مریمی .
یکشنبه دوازدهم آبان 1387

ترافیک بود جاده . نمناک و مه گرفته و پر از دره های جنگلی . خوشش می آمد . بر عکس شوهرش که حوصله اش سر رفته بود و غر می زد . موزیک آرام و ملایم با شکل و شمایل جاده و حرکت کند رو به جلوشان هماهنگ شده بود . خوشش می آمد . بر عکس شوهرش که موزیک تند پاپ هوس کرده بود و با حرص می گشت و پیدا نمی کرد.

از پنجره بیرون را نگاه می کرد . یک پرادوی مشکی رنگ را . که گهگاه از ماشینشان جلو می زد و گاهی عقب می ماند . راننده ی خوشگل جوانش هر بار از کنارشان رد می شد با نگاه گرم مهربانش خون را به رگهای زن جوان می دواند. هر بار کنار هم قرار می گرفتند می شد شنید که دارد یک سمفونی آرام و ملایم گوش می کند . از همانهایی که زن عاشقش است و مرد ازشان متنفر است .

کمی بعد سرعت بیشتر شد. و بعدتر کامیونی را که حادثه آفریده بود کشیدند کنار جاده. دوباره ماشینها سرعت گرفتند . خوشش نمی آمد . بر عکس شوهر که انگار می خواست پرواز کند . دنبال پرادوی مشکیش می گشت .می دانست با این طرز رانندگی شوهرش گمش خواهد کرد.

 دلش گرفت . بعد دوباره دیدش . شوهرش که با شتاب می راند بهش نزدیک شده بود . خودش بود . با همان عروسک کت فیش با مزه ای که پشت شیشه اش چسبانده بودند .

بعد معلوم نشد چی شد٬ یک بوق کشیده و بعد پرادو که ناگهان ترمز کرد و ماشین زن و شوهر که با فاصله ی کمی پشتش حرکت می کرد و راه برای سبقت می خواست محکم کوبید پشتش و راننده با شتاب به سمت جلو پرت شد و مغزش روی شیشه له شد . باز یادش رفته بود کمر بند ببندد . راننده ی جوان خوشگل پایین پرید و همانطور که مات مانده بود و مرد مرده را که خون از دماغ و دهن و گوشش سرازیر بود نگاه می کرد ٬ شمرده شمرده و بی اختیار شماره ی موبایلش را هم می گفت تا زن سیو کند ...

این

+ نوشته شده در 9:5 توسط مریمی .
جمعه دهم آبان 1387
گره

کاپشن صورتیش را به زور تنش کرد و کلاه پشمالوش را روی سرش کشید و کلاه صورتی کاپشن را هم کشید رو کلاه پشمالو و بعد هم بند زیر گلوش را محکم گره زد و دماغش را محکم تو دستمال گرفت و کفشهاش را هم پاش کرد و بندشان را گره زد و دستش را گرفت و از خانه زدند بیرون . 

جیغ و دادهاش مانع هیچ کدام از این کارهای مادرش نشد .حس می کرد دارد خفه می شود . به بند زیر گلویش هی ور می رفت و می کشید بالا و زور می زد که گره اش را نگاه کند اما نمی دید .

مادر دم همه ی مغازه های شلوغ بازار می ایستاد . انگار هر جا که چند نفر ایستاده اند او هم باید بایستد . حوصله اش سر رفت . هوای سرد دوباره آب دماغش را راه انداخته بود . موفق شده بود که بند کلاه را بکشد تا نزدیک دهنش و هی با دندان گره را می گرفت و می کشید . نخ خراب می شد اما گره باز نمی شد . با دندان آنقدر فشارش داد تا پاره شود . دندانش درد گرفت و جیغش در آمد . مادرش را صدا کرد . مادرش سمتش نیامد . ترسید . تند تند دور خودش می دوید و اطرافش را نگاه می کرد و مادرش را صدا می کرد . مادرش میان همه ی زنهایی که مثل مثل هم بودند ٬ مثل هم پوشیده بودند و مثل هم دم در مغازه ها می ایستادند و نگاه می کردند و نمی خریدند ٬ محو شده بود و جیغ هاش میان همهمه ی مردمان سردرگم و فریاد های شاگرد مغازه ها گم شد .

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .
شنبه چهارم آبان 1387
من عاشق اون نگاهیم که ...

معلم فیزیک سوم دبیرستانمان یادش بخیر تمام فیزیک مکانیک را با مسئله یادمان داد . از در کلاس وارد می شد که : یه مسئله بنویسید :

نگاهش با زاویه نسبت به افق بی رمق با شتاب جاذبه ای که هی زیاد می شود ٬ پرتاب می شود به سمت قلب ناظر ٬ قلب ناظر نه تل آویو است و نه نوار غزه حتی ٬ که اگر شهاب ۳ ی نگاهش خطای "ایرانی بازی" زیاد داشته باشد بیفتد روش ٬ قلب ناظر ٬ قلب ناظر است که منم ٬ که نشستن در حاشیه ی خوش نقش این جور مهر ورزی ها برایم کنار آب است و پای بید و طبع پست نویسی از سر مستی .

"من عاشق اون نگاهیم که "و" به "ع" می کنه" مثل اونی که "س" به "ا" ٬ "ا" به "م" ٬ "م" به اون یکی "ا" ٬ اون یکی "ا" به اون یکی "م" و اون یکی "م" به "ر" و "ر" به ..."

من عاشق این زنجیرم که نمیدونم "نخود و کیشمیش" اش را عاقبت با صدای چی باید خورد . اما می دونم ۵- ۶ قرنه که اون صدا٬ یادگاریست  که در این گنبد دوار مونده و نوسانش میرا نمیشه . نمی دونم چرا ...

شما که غریبه نیستید آقا جان . مسئله حل نمی شود . ما با ۱۱ پاس می شویم و میان ترممان را ۵ داده است استاد به مدد مهربانیش . پس ما ۶ شده ایم از ۱۵؟ (!!!) و معلوم نیست آن ۶ را هم از کجای برگه مان کشیده است بیرون استاد ٬ باز هم به مدد مهربانیش . "نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست" ی  که پای مسئله های مغناطیس بنویسند نمره ندارد . نمره ندارد "گویند بهشت حور عین خواهد بود / آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود/ گر ما می و معشوق گزینیم چه باک/ چون عاقبت کار همین خواهد بود" استاد یحتمل مست بوده وقت تصحیح ورقه ی ما و داشته شهرام گوش می داده . "تو کلاس درسی که معلمش تو بودی" نه ٬ "تا با غم عشق تو مرا کار افتاد"

پ.ن ۱:برای  sms های شب تا صبح تو و مستی و سیگار های ما که پی در پی خاموش می شوند و داس و چکش تو و او روی شیشه ها و کاپوت های ماشین های خاک گرفته ی نه چندان سرمایه دارانه ...

 

+ نوشته شده در 11:54 توسط مریمی .
سه شنبه سی ام مهر 1387
آقا معلم

- وه!  لامصب!  عجب خوشگله . هوش از سرم پروند پفیوز!  واسه وصال یه همچی تیکه ای چقد میدن ینی؟

-بمیر مردک! با اون سن و سالش خجالت نمی کشه . وصال! نکبت! کی به تو نگا می کنه آخه؟

پیرمرد دستش را لرزان بالا برد و عینکش را عوض کرد و سرش را بر گرداند سمت صدای زنش که داشت شمعدانها را  به جان کندنی جا به جا می کرد تا گرد زیرشان را بگیرد . همانطور که سرش روی گردن لاغرش می لرزید خواست تا حرفی بزند اما دید که زنش هم بر گشته و دارد از بالای عینک نگاهش می کند :

- حالا این چی چی هس؟

-brokeback mountain

زن با بی تفاوتی سرش را بر می گرداند و همانطور که لرزان به گردگیریش ادامه می دهد . زیر لب می گوید :

- همه تون مث همید . از ۹ ماهگی تا ۹۰ سالگی . همش دنبال فیلم و بازیگوشی و مسخرگی ... 

- دوباره شروع کردی غرغرو؟ عجب روزگاری داریم از دست تو زن!

بعد سرگردان اطرافش را نگاه می کند . روی زمین ٬ روی مبلها٬ روی میزها ... لرزان از جا بلند می شود و دستش را به مبل تکیه می دهد و می گوید:

کجا گذاشتی این کنترل نکبت و ؟ اه...

زن مدتی همانطور عاقل اندر سفیه از بالای عینک نگاهش می کند : تو دستته هواس جمع

- هواس نمیذارید برا  آدم

کنترل را دراز می کند سمت تلوزیون . دستش می لرزد . با دقت و طمانینه دکمه ی قرمز رنگ را فشار می دهد . خاموش که شد آرام آرام می رود سمت اتاق خواب. زن همین طور از بالای عینک نگاهش می کند ٬ خنده اش می گیرد : جلو شلوارت چرا اینجوری شده حالا؟

مرد طوری که انگار نشنیده می رود تو اتاق و در را محکم می کوبد به هم . پیرزن غش غش خنده را سر می دهد .

پیرمرد تو هم و غمگین دور اتاق را نگاه می کند . آلبوم عکسهایش را تو کتابخانه می بیند که گرد گرفته . هوایی گذشته می شود . لنگان و لرزان سمت قفسه می رود و آلبوم را بر می دارد. یکی یکی ورق می زند . عکس شاگردهایش ٬ عکس اردو هایشان بیش از همه منقلبش می کند . به گذشته می بردش . به روزگار خوشی که از دست رفت . نگاهشان می کند . خوشگلها را بیشتر . شاگردهایی که خوابشان را می دید ٬ چند تایی را که ترتیبشان را داده بود ... یادش می آید که اصلا چرا معلم شده بود .  بغض می کند و زیر گلویش درد می گیرد . اشکش و آب دماغش راه امی افتد . همانطور نشسته و با دندانهای مصنوعیش خوابش می برد و خواب ennis و jack را می بیند و عجب خوابیست . از خواب که می پرد از سر و صدای توی هال خانه می فهمد که  پیرزن هنوز دارد لا به لای شیار های کنده کاریهای روی شمعدان جان می کند .

 

+ نوشته شده در 14:30 توسط مریمی .
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
خز

تصمیم گرفته بود دختر خوبی شود . شیطنت را کنار بگذارد و هدف درستی برای زندگیش مشخص کند و شروع کند به درست درس خواندن . سرش همش توی کتاب و سایتهای آبرو مندانه و علمی و تفریحات سالم بود . نه اینکه از شیطنت بیزار شده باشد . می خواست تعادل به زندگیش بدهد و پیش از آنکه از آن ور بام بیفتد ٬ غلتک را هل بدهد سمت میانه روی . خودش هم میدانست تنها یک بار تخطی کافیست تا دوباره همان شلخته ی بی بند و باری شود که بود . خیلی وقت بود که شروع کرده بود به عملی کردن تصمیمش . اما مخصوصا حالا که فصل امتحانهاش شده بود بیشتر خود داری و پرهیز را در زندگیش پیشه کرده بود . یک روز از اول صبحی که هدفمند و با برنامه رفته بود که یکی از بهترین روزهایش را بسازد ٬ خودش هم نفهمید چطور شد که خواست عرض ادبی به یکی از جگر ترین استادهاش کرده باشد . بر عکس همیشه که دفتر استاد غلغله ی آدم بود و بوی عرق آدمهایی که در هم می لولیدند و یکدیگر را هل می دادند نفس را تنگ می کرد و استاد وقت سر خاراندن نداشت ٬ این بار٬ دفتر خلوت و تمیز و مرتب و معطر بود و استاد پشت میزش دست به سینه نشسته بود و با لبخند انگار انتظار چنین کسی را می کشید . نگاه دعوت کننده و مهربان استاد را از خدا خواسته پاسخ داد و در که پشت سرش قفل شد ٬ دلش تپید و نیشش تا بنا گوش باز شد و هدف و برنامه و زندگی و همه را به گای یک لحظه داد . عوضش نمره ای گرفت که عمرا در زندگیش پیش نیامده بود و بعد از آن هم هیچ وقت پیش نیامد ...

+ نوشته شده در 14:11 توسط مریمی .
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
از روي دست رابيت
کودک از بغل مرد غریبه سرید تو بغل مامان و در حالیکه اشک رو گونه هاش به سمت پایین می غلتید، گریه کنان با نفس بریده بریده پرسید:

+ مامان بابا كجا رفته؟

- رفته بهشت دخترم

+ بهشت كجاس مامان؟

- دوره دخترم  يه جاي دور.

+ پس اگه دوره بابا با چي رفته؟

- من فرستادمش دخترم . من فرستادمش .

+ با چي؟

ـ با تبر عزیزکم.

+ چرا؟

ـ برو از خانومي كه باهاش بود بپرس . 

+ مامان اين آقاهه كيه؟

ـ اينم امروز فردا ميره بهشت .

+ كي ميرفسّدش؟

ـ خانومش

+ چرا؟

ـ هان؟

+ مي گم چرا؟

ـ آهان!

+ نوشته شده در 17:14 توسط مریمی .
شنبه بیستم مهر 1387
اولین

- الو سلام . خوبین شما؟ محمود هستش؟

- سلام آقا رضا . ممنونم . شما خوبین ؟  ناهید خانم خوبن؟ والا محمود نیستش . به گوشیش زنگ بزنین خب .

- زنگ زدم راستش . من دم در مجتمعتونم میشه درو باز کنین ؟

زن مردد می ماند و بعد از کمی مکث در می آید که : بله ... بفرمایین بالا  ...

و بعد پیش خودش که : یعنی چه کار دارد این وقت روز؟

زنگ در را که می شنود چادرش را محکم می پیچد و در را باز می کند اما زنجیر قفل را پایین نمی اندازد . از همان پشت احوال پرسی می کند و می پرسد : کاری از دستم بر می آید؟

آقا رضا نفس نفس می زند : یه لیوان آب بدین اول. این درم باز کنین . آقا گرگه ام مگه؟

زن خنده اش می گیرد . پیش خودش حس می کند کارش زشت است . در را باز می کند و می رود که آب بیاورد . تو آشپز خانه چادرش از سر رها می شود و رو شانه هاش می افتد . دارد آب می ریزد که ضرب ملایم انگشتهایی را پشت گردنش حس می کند . فلج ترس و لذت تا پایین مهره های کمرش کشیده می شود . خودش را پس می کشد . لیوان از دستش رها می شود و پیش پاش می شکند . یک تکه شیشه توی پاش فرو می رود و زخم می کند. خون فواره می زند و درد با لذتی که از زیر گردنش شروع می شود و تا عمق جانش ادامه می یابد قاطی می شود .

وقتی آقا رضا می رود . غم روی دلش چنبره می زند . شماره ی محمود را می گیرد و گریه را سر می دهد .

پ.ن : بعضی ها این جوری اند دیگر

+ نوشته شده در 18:25 توسط مریمی .
یکشنبه چهاردهم مهر 1387

- وای ... حاجی آقا؟ آخه چرا ؟ ... تو رو خدا .... اه ... آخه حاجی جان شما به من قول نداده بودین؟ آخه این وخت شب جلسه؟ ...

حاجیه خانم بعد از کلی جر و بحث گوشی را گذاشت و ولو شد روی مبل و داد زد : تهمینه

تهمینه تر و فرز دوید مثل یک بنده ی کمترین جلوی ولی نعمتش قوز کرد و تند تند شروع کرد به قربان صدقه رفتن که : چی شده حاجیه خانم ؟ حالتون بده خدای نکرده؟

- چی می خواستی بشه ؟ طبق معمول ...امشب جلسه ی کمیسیون فرهنگیه

- ای وای ... بمیرم براتون حاجیه خانم ... با این همه تدارک ... چی بکنیم حالا؟ آخه این وخت شب فرهنگ کجا بود؟

حاجیه خانم پرید که : فک نزن زنیکه . برو پی کارت ببینم چه خاکی تو سرم شده

همین وقت زنگ در را زدند و تهمینه دوید و در را باز کرد . همه ی مهمانها فامیل و دوست و آشنا با هم رسیده بودند . یکی یکی بعد از ماچ و بوسه و حال و احوال از دلیل غیبت حاجی آقا در مهمانی سالگرد ازدواجش می پرسیدند و همه به خاطر داشتند که حاجی آقا این روز را چه روز خوش یمنی در زندگیش می دانست و برای حاجیه خانم هم باز گو می کردند . سیل کنایه ها و متلک ها به سمت قلبش نشانه رفته بود . می شکست و می شکست و چیزی نمی گفت . رفت سمت آشپزخانه و پشت میز نشست . غذاهای رنگ رنگش و سالادها و دسرها و شرابها شربتها و شیرینی ها را نگاه کرد . این همه تدارک دیده بود برای به دست آوردن دل حاج آقایی که امشب ...

به دیوی که سالها٬ از اولین خیانت حاج آقا روی دلش خانه کرده بود فکر کرد . دیوی را که زمانی ازش می ترسید و فراری بود حالا کم کم دوست می داشت . یاد راننده اش افتاد که بارها به روشهای مختلف سر این قضیه باهاش به توافق رسیده بود . زحمتش فقط یک شماره گرفتن بود .

وقتی مهمانها مست لذتهای سفره ی همیشه پهن حاجی آقا بودند٬ حاجی آقا و نو عروسش در حجله غرق خون بودند و حاجیه خانم و راننده اش طعم شیرین اولین خیانت را می چشیدند .

 

به ریرا و برای این

+ نوشته شده در 19:2 توسط مریمی .
یکشنبه هفتم مهر 1387
زخم

درست نفهمید سوزش کنار ناخنش از کی شروع شد . اما اعصابش را خرد کرده بود . یک تکه کوچک پوست کنار شست دست راستش جدا شده بود و به هر جا گیر می کرد و پیشتر می رفت  آزار دهنده تر می شد . متنفر بود از چنین زخمهایی . هیچ وقت یادش نمی آمد در زندگیش یک روزی بوده باشد که از شر زخم کنار انگشتش راحت باشد . داشت آخرین تمرینش را می کرد که در جلسه ی هیات مدیره چطور باشد و چه بگوید . خیلی برایش مهم بود اما حالا این زخم مدام حواسش را پرت می کرد . کیفش را گشت دنبال ناخن گیر اما پیدا نکرد . درست هر وقت خیلی لازم بود گم می شد . گوشه ی زخمش گیر کرد به منگنه ی بالای کاغذهاش و دوباره عمیق تر و دردناک تر شد . خواست با دندان بکندش  از شرش خلاص شود اما بدتر شد و خون آمد . با دستمال جلوی خونش را گرفت و با عجله سر و صورتش را مرتب کرد و دوید سمت محل جلسه . نشست و کاغذهاش را از کیفش در آورد و خواست زیپ کیف را ببندد . گوشه ی پوستش که ول شده بود زیر زیپ گیر کرد اما آنقدر نگران جلسه بود که حس نکرد . زیپ را محکم کشید و دستش را که بالا برد ٬ این بار از درد بی حال شد و خون به شدت از دستش جاری شد . پوست و گوشتش تا مچ جدا شد و به انتهای زخم آویزان شده بود و خون فواره زد . اعضای هیات مدیره منزجر و بد حال رو گرداندند و ازش خواسند که جلسه را ترک کند و به زخمش برسد. ناچار بود٬ هر چند که به دست آوردن این موقعیت برای بار دیگر تقریبا محال بود. بی هدف و نا امید سمت خیابان رفت . تمایلی برای رسیدگی به زخمش نداشت. خون می رفت و لباسهاش را کثیف می کرد . درد از دست رفتن موقعیت اما٬ نمی گذاشت که به چیز دیگری فکر کند . بی اراده به سمت درمانگاه تاکسی گرفت . بی اراده پیاده شد و وقتی در را می بست آستین کلوش مانتوش همراه پوستش که آویزان شده بود ماند لای در تاکسی و راننده گازداد و ناگهان پوست و گوشتش جدا شد و زخم تا آرنج پیش رفت و بعد همراه آستینش کلا کنده شد و لای در تاکسی جا ماند .

از شر پوست آویزانش خلاص شد. اما موقعیتی را که همیشه آرزو می کرد و به آن سختی به دست آورده بود از دست داد.

 

 

+ نوشته شده در 11:9 توسط مریمی .
چهارشنبه سوم مهر 1387
زيپ

هي سعي كرد جلوي خودش را بگيرد و سر و صدايش را در نياورد و تحمل كند تا به جايي كه در حضور جمعيت رودربايستي داري كه همسفرشان بودند زياد آبرو ريزي نباشد برسند و خودش را خلاص كند اما آنقدر فشار آزارش داد که طاقتش از دست رفت و حرف دلش را زد و همراهان اولین جایی که توانستند ایستادند تا از ترکیدن نجاتش دهند اما حالا ...

- اه ... هر کارت کردم یاد نگرفتی شورت بپوشی . بی آبرو . حالا چه کارت کنم مرد گنده؟ مردشورت را ببرند . با آن سن و سالت ...

همین طور که مادرش غر می زد سعی می کرد تکه ای از پوست بیضه اش را از لای گیره ی زیپ شلوار رها کند . اما نمی شد .  دقیقا نه "پيش" برایش مانده بود و نه راه پس  . تمام اعضای خانواده و همسفرانشان روی خشتک آقا خم شده بودند و هر کس راهکاری ارائه می داد . اما هیچ یک موثر نیفتاد و فقط درد و زخم و جیغ و فریادش را بيشتر مي كردند . بدتر از آن عکس العمل  مردم رهگذر بود که انگار دقیقا می فهمیدند اینجا چه خبر است و با سوت و متلک و هر چه می توانستند هر چه می خواستند بارشان می کردند.

عاقبت مادر تحملش را از اين همه بي آبرويي از دست داد در یک حرکت عصبی ناجور با یک تیغ کل ماجرا را ختم به خیر کرد و از هر چه آلت و دم و دستگاه و فشار و  لای زیپ گیر کردن خلاصش کرد و تمام امید و آرزو و آینده اش را به ته دره پرتاب كرد.

+ نوشته شده در 19:50 توسط مریمی .
شنبه سی ام شهریور 1387
لباسش را كه در آورد روی بازوی دست راستش 9 رديف 4 تايی داغ سيگار بود . منظم ٬ و بقيه ی قسمتهای دستش جا به جا . گفتم اين چيست؟ با تكه آجری از بنای نيم ساز سمتم حمله كرد و عقب نشينيم را كه ديد شوق حمله اش فرو نشست . شب كه خوابيد ناله ميكرد و جيغ می زد . می سوخت و تشنه اش بود . اما تا بيدارش كردم سمتم حمله كرد و صورتم را چنگ زد . خون آمد . عقب نشستنم را كه ديد باز آرام شد . خوابش که برد پوست صورتم را زیر ناخنهای بلندش چروک خورده دیدم .

هر شب تكرار می شد . يك شب دیر آمد . خیلی دیر . لباسش را كه در آورد روی بازوی راستش اول رديف دهم جای تازه ی تاول خاكستری رنگ سيگار نشسته بود. نپرسیدم هیچ .

تا سر روي بالش گذاشت خوابش برد . آن٬ اولين شبی بود كه آرام خوابيد.

+ نوشته شده در 11:50 توسط مریمی .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387

از نصف شب صدای جیغ جیغ نحسش شروع شد و آرامش را از پیرزن گرفت . صبح که بیدار شد گوشه ی حیاط گربه را دید که روی چند تا گونی که توی فرغونی گوشه ی حیاط مانده بود ۴ تا بچه ی تازه به دنیا آمده اش را شیر می دهد . متنفر بود از گربه . از وقتی که بچه بود و زگیل های درشت روی دست و صورتش باعث مسخرگیش شده بودند و بهش گفته بودند که دلیلش این است که به گربه آب پاشیده از گربه ها متنفر شد. در روزگار جوانی هیچ وقت گربه ای از دستش در امان نبود .اما حالا پیر بود و می دانست تاراندن گربه کار سختی است .

روزهای اول ماده گربه از کنار بچه هایش تکان نمی خورد کار پیرزن شده بود صبح تا شب کشیک دادن تا ماده گربه از بچه هاش دور شود . گربه مدام از داربست مو بالا می رفت و گنجشک شکار می کرد و  حیاط را به گند می کشید .عاقبت که روزی گربه رفت و مدتی گذشت و نیامد ٬ پیرزن رفت سر وقت بچه هاش و کردشان تو یک گونی و درش را بست و رفت جایی خیلی دور رهایشان کرد .

بعد برگشت خانه تا حمام بگیرد و لباسهاش را که صد در صد نجس شده بود بشوید . رفت سمت حیاط تا لباسهای شسته را پهن کند گربه را دید که دارد بچه هاش را به نیش می کشد و یکی یکی می آورد سر جایشان می گذارد . چند تا سنگ بزرگ برداشت و با حرص پرت کرد سمت گربه . خورد به پیشانیش و خون راه افتاد .

صدای زنگ تلفن پیرزن را از نبرد باز داشت . عروسش بود . با گریه گفت که پسرش تصادف کرده و پول لازم است . پیرزن ناراحت شد . پولی نداشت که بدهد و پا نداشت که برود . یادش آمد که مادرش از بچگی بهش گفته بود هر بلایی سر گربه ها بیاوری از عزیزانت انتقام می گیرند . می دانست که این مکافات عملش است . تصمیم گرفت جبران کند . دو تا تکه ماهی بزرگ از یخچال برداشت و آورد جلوی گربه گذاشت و بعد رفت که نماز بخواند و برای پسرش دعا کند .

نفهمید کی خوابش برد اما صبح از صدای زنگ تلفن بیدار شد . عروسش بود باز . گفت که حال مریض خوب است و پول هم فراهم شده . پیرزن خوشحال رفت سمت حیاط تا خانواده ی کوچک گربه را نگاه کند. اما انچه دید نفسش را بند آورد . تنش اول زیر فشار درد له شد و بعد بی حس شد و از حال رفت و رها شد روی زمین و تکان خفیفی خورد و بعد خشکش زد  همانطور ماند .

۷-۸ تا گربه ی کثیف و زشت  بد هیبت به گربه های قبلی حیاط اضافه شده بودند و همه جا برای خودشان لمیده بودند و بازی می کردند و حیاط را به گه می کشیدند.

 

پ.ن : تقدیم به مینا

+ نوشته شده در 11:6 توسط مریمی .
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

دخترک ۱۰ - ۱۲ ساله موهای بورش را خرگوشی بسته و چشمهای آبی شوخش را اندکی به بالا گردانده و جعبه ی شکلات را نگاه می کند ٬ بسته ی شکلات گاز زده ای هم تو دستش است و لپ پرش و لب سرخش با قطره ی قهوه ای شکلاتی که بهش آویزان شده پر از خنده است .

هر روز پشت وانت نیسان لا به لای گونی های آت و آشغال ایستاده که چند ثانیه طول می کشد دخترک را روی بیلبورد می بیند و دلش شکلات می خواهد .

درست بعد از اولین شبی که پر از هیجان ٬ از خواب پرید ٬ که خواب دخترک را دیده بود و قلبش تند می زد و نفسش بند آمده بود و از نم غلیظ توی لباسش متعجب مانده بود ٬ دخترک را از روی بیلبورد برداشتند

 

+ نوشته شده در 9:35 توسط مریمی .
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
کانون گرم

نگرانی و دست و دلت به هیچ چیز نمی رود . همین طور مانده ای معطل . یک دقیقه غفلت کردی و نفهمیدی کجا رفت و حالا هر چه منتظری ٬ بر نمی گردد . اصلا از این سابقه ها نداشت . اصلا یادت نمی آید که بدون همدیگر جایی رفته باشید . اما حالا از صبح معلوم نیست کجا رفته و حالا دم غروب است و تو همانطور نشسته ای و سرت را به این سو و آن سو می چرخانی و دارد شب می شود و میخواهی بروی سر جات بخوابی . کاری ازت بر نمی آید . و اصلا کجا را بروی بگردی؟ هیچی نمی خواهی بخوری و کاری نداری بکنی . تا صبح هی این سو و آن سو می غلتی و آفتاب که می زند باز از جات می زنی بیرون و منتظر می مانی . نمی دانی چه کنی . از آن بالا فواره ها را می بینی که مثل هر روز قطع و وصل می شوند و اشکال عجیبی را می سازند . دیگر برایت جالب نیستند . دل و دماغ تماشا کردنشان را نداری . سایه ها را می بینی که کوتاهتر می شوند و آدمها را می بینی که تک و توک برای اولین کارهای روزانه شان بیرون می زنند .

بعد همانطور که نشسته ای یک گوشه کنار نیمکت پارک انگار می بینیش . انگار خودش است. اصلا خودش است . تیرگیش٬ نقش و نگارش٬ آشنا ترین است . تا می خواهی پربکشی به سمتش جامی خوری . با نسیم ملایم جابجا می شود .

آخخخخخ ... این فقط بالش است . همانوقت سنگینی سنگی را کنار تنت حس می کنی که دردش از زیر بالت شروع می شود و به همه ی تنت منتشر می شود . سرت گیج می رود و سقوط می کنی . دست پسر بچه تنت را لمس می کند و جیغ بلندش فضا را پر می کند که :

جون! چه چاق و چله . دیروزی هم همینجور بود . جفتش بود . نگا! همینجا نشسته بود . صبونه ی امروزم درس شد .

رفیقش داد می زند : بریم ببینیم تخم هم دارند؟ از درخت بالا می روند و تخم ها را که می شکنند زرده و سفیده ی کدر و نیم بند و قاطی شده و جنین های لاغر و نصفه نیمه حالشان را به هم می زند . تف می کنند روی زمین و جعبه آدامس هایشان را بر می دارند و می دوند سمت اولین رهگذر ...

+ نوشته شده در 21:54 توسط مریمی .
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
های و هو

همین طور که خشک زده و هاج و واج صحنه ها از جلو چشمش می گذشتند یاد بحث آن روزشان با بچه ها ی کلاس افتاد٬ نازی تازه با کسری قهر کرده بود و هر جا که می رسید شروع می کرد که از بدی های کسری حرف بزند و با شدت سعی می کرد تا به همه ی دانشکده بفهماند که کسری عکس ظاهرش اصلا هم آدم حسابی نیست خیلی هم ناجور است .

لیلا از همان اول فهمیده بود که نازی آدم به درد بخوری نیست و کم عقل و حسود است و از اینکه بچه ها او را باهوش می پنداشتند تعجب میکرد . میدانست که فقط بازیگر خوبیست و هیچ روی خوش بهش نشان نمیداد ولی نازی در ماجرای عاشقیش به  کسری ذکاوت به خرج داد و خیلی زود دانست که کسری ترجیح می دهد این رابطه ها را از حد نگاه و حالی به حالی شدن فراتر نبرد و اصلا پا پیش نخواهد گذاشت . بنابر این تصمیم گرفت خودش اقدام کند و بدین ترتیب بخت مسلم را از چنگ لیلا ربود.

این ماجرا بیشتر از قبل او را از نازی زده کرد اما خیلی زودتر و آسان تر از آنچه که فکرش را می کرد همه چیز بین کسری و نازی به هم خورد و حالا نازی سعی داشت همه ی دخترها را توجیه کند که کسری آدم به درد بخوری نیست .

همه ی کارهای احمقانه ی نازی و هوچی گریش را در صبر و سکوت دنبال می کرد و در دلش بهش می خندید . وقتی چو افتاد که لیلا خودش را عملا به کسری نزدیک کرده نازی آمد تا باهاش حرف بزند اما او که کاملا میدانست نازی قصدش فقط به دست آوردن موضوعی برای غیبت کردنهای مضحکش است گفت که اصلا نمی خواهد با کسی حرف بزند .

حالا که دو سال از ازدواجش با کسری می گذشت حیران ٬ صحنه های ویدئویی که در آن کسری به فجیع ترین شکل ممکن بردگی زنان صد تا یک غاز و فاحشه ها را می کرد از جلوی چشمش می گذشت٬ اما بیش از آن کلمات تحسین آمیز دخترهای همکلاسی که نازی را باهوش و زیبا می خواندند درمغزش زنده می شدند و آزارش می دادند...

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
کلید

خانم س به زحمت ۴۰ سال داشت و سخت خودش را چادر پیچ میکرد اما از آن بخشهای صورتش که پیدا بود ٬ از دماغ کوچکش ٬ گوشه ی لب تر و سرخش و چاله ی لپش و چشم سیاهش معلوم بود که خوشگل است.

اولين حضورش در اين محل با جنجالی در ِخانه ی مجردهای ديوار به ديوارشان شروع شد که خانم س اصرار داشت که با چشم خودش دیده که آنها با چند دختر داخل خانه رفته اند . هر چند که آن قضیه با هوش و درایت پسرهای آن خانه تمام شد اما همان اوایل با جلسات دعا و روضه و مولودی خوانی که در خانه ی س بر پا میشد و جلسات ارشاد خانم س که پیکانش مستقیما به سمت پسرکان گیسو پریشان و دخترکان بلوز شلواری نشانه رفته بود همه فهمیدند که خانم س با کسی شوخی ندارد و داروغه ی محله است . هر چند که هیچ کس درست نفهمید چطور شد که کم کم حضور پر شور خانم س در اجتماع و اقدامات اصلاح گرانه اش به مرور زمان کمرنگ تر می شود .

بیش از داروغگی محل ٬ شهرت خانم س در گم کردن کلید بود . تقریبا دو سه روز یکبار خانم س پشت در میماند و بالاخره یکی از پسر بچه های محل از در بالا می رفتند و نجاتش میدادند . اما این بار پشت در ماندنش خیلی بیشتر طول کشیده بود .

خانم س خسته و کفری از گرما و خرید روزانه  مدتی طولانی پشت در مانده بود و کارد می زدی خونش در نمی امد . هر چه منتظر ماند انگار امشی زده بودند و پسر بچه ها را فراری داده بودند . نگرانی غذای روی اجاق و بچه ها و شوهرش که ظهر با شکم گرسنه و طلبکار می آمدند هم قوز بالا قوز شده بود . ناچار٬ زنگ در خانه ی مجردها را زد و گفت : بی زحمت از روی دیوارتان بپرید تو خانه ی ما و در را برایم باز کنید . کلیدم را گم کرده ام .

چند دقیقه بعد در روی خانم س باز شد و اندکی بعد تر وقتی نفسهای خانم س و پسر که در را به روش باز کرده بود آرام و عمیق شد و از هم جدا شدند٬ پسرک کیف چرمی کوچکی را که به گردن خانم س بود باز کرد و دسته کلید خانم س را که توش دید خنده را سر داد.

+ نوشته شده در 12:50 توسط مریمی .
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
عکس

اول روزهایی که آمده بود٬ که با اکراه پذیرفته بود ٬ از ناگزیری ٬ یادش است هنوز ٬ که این بوی طاقت فرسا چقدر آزارش میداد . اما بعد انگار شدتش کم میشد . می دانست که این معجزه رخ نمی دهد ٬ که این بو هرگز رهایش نخواهد کرد ٬ که این بو به روحش رسوخ خواهد کرد . می دانست که عادت کرده و می ترسید که مسخ شود ناگهان ٬ استحاله شود کم کم .

پوزخند زندگی هر روز در fur elise بتهوون و بوی ترشیدگی و گندیدگی و کتابهاش که وقت بیکاری میخواند و به همه چیز حالت مسخره تری میداد ٬ برایش نمایش تهوع آوری به راه انداخته بود . امکان هر تغییری را مدتها بود که برای خودش منتفی دانست .

هر روز را به هوای یک لحظه سپری می کرد . تنها یک لحظه ی گریز از دنیای پرتناقضش را که در آن کوچه ی پهن پر درخت روبروی آن در بزرگ ٬ که مثل در یک قصر بود بهش هدیه میداد ٬ آن دختری که لبخند را انگار در ازل گوشه ی لبش نقاشی کرده بودند و هر ساعت ۲۱ با ماشینش داخل آن خانه می رفت . یک لحظه که دلش می لرزید ٬ یک لحظه ی خوشبختی که به همه ی آن طرحها رنگ انتظار می زد .

+ نوشته شده در 21:45 توسط مریمی .
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

بستنیش که تمام شد دو تا چوبش را اول با يك كارد تراشيد و بعد با سوهان ناخن لبه هاش را صاف كرد. مثل صلیب روی هم گذاشت و یک نخ بلند را ضربدری پیچید روی محل اتصالشان و آنقدر پیچید تا مطمئن شود که کافی است . بعد یک دکمه خیلی بزرگ را که در کوچه پیدا کرده بود گذاشت لای یک تکه پارچه سفید و پارچه را محکم کشید و دوباره آنقدر محکم نخ دورش پیچید تا خیالش راحت شود . مداد قرمز و سیاهش را برداشت و برای دکمه که حالا یک روکش پارچه ای سفید کیپش شده بود چشم های درشت سیاه و لبهای قرمز و لپ گلی و طره ی مو روی پیشانیش کشید و این سر آدمک بود . علمش کرد بالای صلیب چوبی و باز هم با نخ محکمش کرد. بعد یک تکه توری سفید که در بساط مادرش پیدا کرده بود پیچید دور تن لخت و چوبی آدمکش .

یک جعبه مقوایی بزرگ زرد رنگ که روش عکس دیگ و قابلمه داشت در کوچه پیدا کرده بود و این خانه ی عروسکش میشد اما پنجره نداشت . با یک کارد براش پنجره و در باز کرد . دستش را برید . خون آمد . مادرش را صدا کرد . مادر جوابی نداد .  

خانه عروسکیش خالی بود٬ باید وسایل داشته باشد . یک سبد از آشپزخانه برداشت و رفت سر وقت گلدان سفالی بزرگ بیضی شکل توی بالکن که روزگاری توش گل مینا بود و حالا خشک شده بود . خاک را با دست از تو گلدان در آورد و با سبد الک کرد و بعد گلش کرد و با دستهاش هی ورز داد و بعد با حوصله برای عروسکش ظرف و ظروف و میز و صندلی گلی ساخت . 

بعد وسایل گلی را که هنوز خشک نشده بودند کاملا٬ گذاشت تو خانه ی مقوایی و عروسک چوبی را به هر بد بختی بود نشاند پشت میز رو صندلی و یک فنجان گذاشت جلوش . کمی نگاش کرد ٬ خسته شد . عروسکش مهمان می خواست .

رفت تو اتاق و دفتر مشقش را برداشت و یک ورق ازش کند و سعی کرد یک عروسک کاغذی درست کند . از آنهایی که دست و پایشان تکان میخورد و سلام علیک میکنند . یک عالمه ورق کند . اما نشد . باید اول یک قیف درست می کرد . اما نمیشد . قیفها کج از آب در می آمدند ٬ دست و پا یا تکان نمی خوردند یا کنده می شدند و ...

حوصله اش سر رفت . رفت سمت اتاق مادرش . در قفل بود . از پشت در گفت : ماما بیا برام یک عروسک کاغذی درست کن . مادر از همان داخل اتاق داد زد : كار دارم دخترم . دستم بنده . مدرسه ات دیر شده . برو ناهارت را بخور . عصر که آمدی درست می کنم. 

دختر مطیع ٬ رفت آشپزخانه . غذا سرد و بد مزه بود خواست گرم کند ٬ دستش سوخت و قرمز شد و تاول زد٬ گریه کرد مادرش را صدا کرد . مادر نیامد . خواست لباس بپوشد نتوانست مقنعه را سرش کند مادر را صدا کرد ٬ مادر نیامد . جورابش هنوز نمناک رو بند بود . دستش نمی رسید . مادر را صدا کرد . باز هم نیامد . دیرش شده بود . لباسش را نامرتب و هول هولکی پوشید و دوید تو بالکن عروسکش را از تو خانه اش در آورد و محکم ماچش کرد و سفت تو بغلش فشرد و گفت : غصه نخوریا عصری میام برات دوست درست می کنم . خدافظ .

سوزش دستش را یادش رفته بود . همش دلش شور عروسکش را میزد تو مدرسه . هنوز دو سه ساعتی تا تعطیلی مدرسه مانده بود که ابر تنگ شد و بارید . تگرگ شد و تند تند بارید و سیل راه انداخت . گریه کرد . می دانست مادر حواسش به خانه عروسکی او نخواهد بود . هی گریه کرد و هی معلم اشکهاش را پاک کرد و دماغش را گرفت و از بابا مدرسه براش پماد سوختگی گرفت و مالید رو دستش و دلداریش داد.

تا برسد خانه غروب شده بود . تگرگ باران شده بود . لباسش خیس بود ٬ آب گلالود تا زیر زانوش را گلی کرده بود . پاش هم رفته بود تو چاله و زخم شده بود و خون می آمد و می سوخت .

با بی تابی زنگ زد . پله ها را به دو بالا رفت . مادر که در را باز کرد ٬ یکراست دوید سمت بالکن . به یکی از میله های نرده ای که دیواره بالکن را ساخته بود یک تکه مقوای زرد که روش عکس دیگ وقابلمه بود آویزان شده بود .

ممنون از هليا برای عکس

 

 

+ نوشته شده در 19:58 توسط مریمی .
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
حیوان

از وقتی بچه بود ٬ دوست داشت مثلا اینطور بازی کند که او خر شود و بچه ها سوارش شوند . یا چیزی را پرت کنند جایی دور٬ او بدود بیاورد جایزه بگیرد . از اولین باری که خواست سگ خانه ی خاله بازیشان شود کلی مسخره ی دختر و پسر بچه ها شد و آنقدر مسخره اش کردند تا جریان به بزرگترها کشید و وقتی مهمانها رفتند یک کتک سیر خورد تا دیگر آبروی پدر و مادرش را نبرد . داغ آن کتک تا مدتها روی نیازی که در درونش زبانه می کشید سرپوش گذاشت.

تا وقتی که بزرگ شد و عاشق شد و فارغ شد و ازدواج کرد و طلاق گرفت و باز ازدواج کرد٬ همیشه بر این آتشی که در درونش زبانه می کشید سرپوش گذاشت و خفه اش کرد . اما دومین ازدواجش اوایل به نظر خودش بد نیامد . مردی که دیگران پشت سرش بهش غول بیابونی می گفتند و هر هر می خندیدند اما جلوش هیچ کدام جرات نداشتند اندکی از ادب و احترام هر چند ظاهریشان بکاهند ٬ در نظرش بهترین مرد ممکن بود . مردی که به نظافت کم اهمیت میداد . تا جایی که می توانست حمام نمی رفت ٬ غذا را با دست میخورد و معمولا چیزی به نام ادب در قاموسش نبود و هاله ای از رعب و وحشت هم در فضای اطرافش می پراکند.

اما حالا بعد از مدتی که از ازدواجش می گذشت٬ مرد داشت غیر قابل تحمل می شد . وقتی خوش لباس می شد٬ حفظ کلاس میکرد٬ روزنامه میخواند٬ مسواک می زد و خیلی کارهای دیگر٬ در نظرش تهوع آور میشد .

با این سابقه که همیشه با هر حرفش در خانه جنجالی بر پا می شد٬ مرد٬ این بار که با خواهرش خداحافظی کرد و گوشی تلفن را که قطع کرد ٬ مطمئن بود که باید خودش را برای یک دعوای اساسی آماده کند . اما همه چیز کاملا برعکس پیش رفت . وقتی به همسرش گفت برای چند ماهی مجبوریم به روستای گرم سیر و کویری پدری ام برویم تا کارهایی را سر و سامان بدهم ٬ زن کاملا با خوش رویی استقبال کرد و در کمال شادی بار سفری طولانی را بستند.

دو روز از اقامتشان در روستا می گذشت . برای مرد صبح بیدار شدن با سر و صدای پرنده ها که سرمست از بهار می خواندند ٬ شکنجه کننده بود . از خواب بیدار شد و زنش را در بستر ندید. نگران کننده بود زنی چنان تنبل و خواب آلود ناگهان اینطور سحر خیز شود.

آخرین جای خانه را که گشت طویله بود . حیران ماند٬ از دیدن جسد نیمه برهنه ی زنش که زیر دست و پای یک شتر له شده بود

+ نوشته شده در 16:59 توسط مریمی .
جمعه یازدهم مرداد 1387
کلاغ

معلوم نبود ننه اش چطور شده بود که محبتش گل کرده بود . براش چای آورد که بوی مخصوصی داشت بعد که چای را خورد نشست روبروش و دو تا دستش را تو دست گرفت و گفت : الهی ننه قربانت شود تا صبح دس به دسگیره در نزنیا اگه خواسی بری مستراب نصف شب منو بیدار کن تا خودم درو واست وا کنم .

فوری تا ته قضیه را خواند . مثل دیوانه ها از جاش جست و پرید سمت در و دسته اش را گرفت و هی باز و بسته کرد و همزمان با خنده می گفت : ننه نگا . دس می زنم . مادرش گریه میکرد و به سینه اش می کوفت و هی می گفت به زمین گرم بخوری . چرا اذیتم میکنی . دس نزن به دسته در . آخه من چه کنم از دست تو . شیرم را حلالت نمی کنم . تا این جمله از دهنش بیرون آمد پسر نشست سر جاش و گفت: نکن ننه . غیر شیر چه دادی بهم؟ آن را هم نکن . هزار بار بهت گفتم جادو جنبل از این جادوگرا نگیر واسه من . هر چه بخوام می کنم .

زن سرش را بین دستاش گرفت و همانطور که نشسته بود جیغ زد : برو بمیر . مرگت را ببینم ایشاالله. 

و کمی بعد که پسر پاشنه را ورکشید و از خانه زد بیرون ٬ پیرزن که چرتش برده بود از جا پرید . باز زیر لب ناله و نفرین کرد . پاشد لبه قالی را بلند کرد و با تمام قوا زور زد و تا نصفه قالی را کنار بزند . همانجایی که پسر بالشش را می گذاشت و می خوابید . بعد یک تکه کاغذ را که توش اشکال عجیب و غریب و کلمات گنگ بود گذاشت زیرش تا پسر شبها روش بخوابد . این آخرین ترفندش بود .

از پارسال که عروسش ول کرده بود و رفته بود حال و روزش بدتر شده بود . در و همسایه نشستند و گفتند که زنش بدهی خوب می شود اما بدتر شد . آخریها باز یک تکه جواهر تو یک زرگری دیده بود و خواسته بود کش برود که مچش را گرفتند و حسابی کتکش زده بودند وقتی زنش رفته بود ضمانتش را بکند زرگر یواشکی تو گوشش خوانده بود که اگر زنت را بیاوری پیشم جواهری را که می خواهی می دهمت . و آن وقت مثل قرمساقها نشست زیر پای زنش که به مزد بدهدش به زرگر و زن هم شال و کلاه کرد و رفت خانه باباش و هیچ نگفت . نه طلاق گرفت نه خرجی خواست نه دیگر در را روی شوهر و مادر شوهرش باز کرد .

پیرزن قالی را دوباره مرتب کرد و نشست منتظر تو درگاه . کارش شده بود همین . هر نیم شب تو درگاه می نشست و دلشوره میگرفت تا پسرش برگردد .

دم صبح بود که دیگر پسر برگشت . خونین و مالین و کتک خورده و کبود ٬ اما هر جور بود خودش را رسانده بود خانه . دنده هاش انگار شکسته بود . نفسش در نمی آمد .بریده بریده گفت : ننه ... قوطیم . زن درمانده شده بود. دو دستی زد تو سر خودش و رفت گوشه مطبخ یک آجر دیوار را به بدبختی برداشت بس که سنگین بود. قوطی جواهرات را که پسر پشتش جاسازی میکرد بیرون آورد . درش را باز کرد و از سر افسوس نگاهش کرد . اگر پسر جواهرات را می فروخت اگر پولشان را کاری می کرد باز می شد گفت چه مرگش است . اما پسر خودش را به هر دری می زد ٬ به هر ذلتی تن در می داد ٬ بیچارگی می کشید تا می دزدید و بعد می آورد تو قوطی پشت دیوار پنهان می کرد . قوطی را برداشت و آورد پرت کرد سمت پسر که آش و لاش و زخمی ٬ مثل نعش کف حیاط ولو شده بود .

قوطی سنگین بود . خورد تو صورتش . پوست صورت پسر شکافته شد و خون شر شر راه افتاد . اما در عوض چشمهاش برقی زد و جواهراتش را ماچ کرد و مالید به سر و صورتش و رو چشمش گذاشت و آرام گرفت . پیر زن دلش سوخت . اشک تو چشماش حلقه زده بود . عاجز مانده بود . شانه هاش می لرزید . بغض امانش را بریده بود . لبش ٬ فک پایینش به شدت می لرزیدند. از لای اشک پسرش را لرزان و گنگ مثل یک خواب ٬ مثل یک سراب میدید . این آخرین نگاههاش به پسرش بود . ازش دست کشیده بود . آمد بالا سر پسر و آجر سنگین گوشه دیوار مطبخ را که به زور تو دستش نگه داشته بود از همان بالا ول کرد روی پیشانی پسر . پسر تکان خفیفی خورد و بی حرکت ماند . باریکه خون که از گوش پسر راه افتاد٬ مقداری از جواهرات را برداشت و زد به کوچه .

 

+ نوشته شده در 14:0 توسط مریمی .
شنبه پنجم مرداد 1387

-نه ...  دستت نمی زنم ... تو را آورده ام ...  اینجا ... که فقط ...  نگاهت کنم ... چقدر میگیری ... بنشینی روبروم ...  تا آخر ِ ... عمر ... فقط نگاهت کنم؟

 پر حرف بود . صداش خش دار بود . نفس کم می آورد . صداش تو گلوش می ماسید . هی جمله ها را می برید . زیاد مکث می کرد . حوصله ام را سر برد .یک جمله را هزار بار تکرار می کرد . و با چه حوصله ای . و چقدر مکث میکرد وسطش . کار کردنش  هم مثل حرف زدنش بود . یک تکه کاغذ سفید را که حسابی نخ پیچ شده بود گرفته بود دستش و نخ ها را باحوصله باز می کرد . این دیگر چه صیغه ای است؟

از بقیه اتاقها صداهایی می آمد . اما در نشیمن فقط من و او بودیم با دختر کوچکی لیلا نام که منقل بزرگی که بین ما روی زمین بود را باد می زد . منقل به این گندگی به چه کارش می آمد؟

تو نخ انگشتهاش رفتم . اگر من جاش بودم نخ را دستم می گرفتم و کاغذ را رها می کردم تا  چرخ بخورد و باز شود. مثل پروانه ها به نظر می آمد آنطوری . حالا چرا اینقدر نخ پیچش کرده تحفه را؟ همین قدر هم وقت صرف پیچیدن این نخ ها کرده لابد .

سر انگشتهاش سیاه تر از بقیه ی جاها بود . ناخنها و مفصلهاش کج و معوج ٬ لاغر ٬ پوست و استخوان و پر از سوختگی و تاول و پینه . ولی جای بر آمدگی ناجور روی بند اول انگشت وسط دست راستش تو چشم میزد . 

 -چه فرقی می کند ؟... همش بر باد رفت ... چه مهم است ؟... تو خیلی به او مانده ای ... خودش هستی انگار ... همه ی عمر آرزو داشتم ...  که بنشینم روبروش...  و یک دل سیر نگاهش کنم ...

حوصله ام را سربرد.گفتمش : حالا من را به جاش نگاه کن . نشسته ای یک ساعت است با این تحفه ور میروی . بده من بازش کنم . دستش را پس کشید : به وقتش...

چشم دوختم بهش . پير بود. موی سرش ریخته بود . پیشانی و دور چشمهای ریزش که سرخ شده و به زور باز مانده بودند پر از چروک بود. بقیه ی صورتش پشت انبوه ریش خاکستری تیره پنهان بود . لبش سیاه و سبیل و ریشش از اطراف لبش قهوه ای سوخته بود و هر چه دور میشدی از لبهاش روشن تر می شدند  رنگ فیلتر سیگارهایی که کشیده بود و همین طور پخش بودند رو زمین . کریه بود در مجموع . لباسش پر از سوختگی ٬ و لکه های کثافت مثل چاپ روش نشسته بود و به تنش زار می زد . خدا می دانست چند سال یک بار حمام می رود . اما بوی دودی که به تنش ٬ به عمق استخوانش ٬ رسوخ کرده بود و مثل هاله ای اطرافش بود نمی گذاشت چیزی حس شود.

-نمیخواهم دستت بزنم ... تو مثل او هستی... یک گلوله آتش بود... اگر دستش میزدم ...خاکستر می شدم ...تو هم... مثل او هستی...  خودش هستی اصلا...

قشنگ حرف میزد . اما حوصله ام را سر می برد. بالاخره از لای کاغذ گلوله ی تریاک را در آورد . سیم بلندی را که سرش را گرد کرده بود از پای منقل برداشت و تریاک را بند کرد تو حلقه و گرفتش رو آتش منقل و بعد میله ی دیگری را که تو منقل سرخ و داغ شده بود درآورد و زد به تریاک که جلز و ولز کرد و دود کرد . دود را با یک لوله ی خودکار کشید تو ریه اش.

اتاقها کم کم خالی می شدند . جلوی پیرمرد تپه ای از اسکناس جمع شد تا شب . مقداریش را می داد زنها . هنوز حرف میزد . چرت و پرت می گفت : کشتی مرا تو... هر چه نوشته بودم ریختم تو آتش ... خودم هم سوختم ... آخریش مانده ... شرح عاشقیم ... دو سه هزار صفحه ای می شود ... بخوان و بعد بسوزان ... نشان نده به کسی ... روحم عذاب میکشد ... من امشب می روم ...

نمی فهمیدم چه میگوید . صداش مثل یک قصه مثل یک لالایی گرم بود . دورم کرد از آن خانه و آن محیط و کم کم خودش هم محو شد .

صبح با صدای لیلا بیدار شدم . پیرمرد را دیدم که با صورت رو منقل افتاده بود . حالم بد شد . حنجره اما می خواست جیغ بکشد اما صدایی ازش در نیامد . صدای لیلا را باز شنیدم که گفت : پاشو خودت را جمع کن . زنگ زدم بیایند ببرندش وقتش بود دیگر .بسش بود . اینجا بمانی دردسر می شود برات . پاشو ۴ تا تکه چیز به دردبخور دیدی بردار و برو . ضجه مويه ندارد. بسش بود دیگر .

+ نوشته شده در 11:38 توسط مریمی .
چهارشنبه دوم مرداد 1387

لگن فلزی را خالی کرد و رفت بالا سر پیر مرد و از همان بالا رهاش کرد تو ایوان کنار پیرمرد. لگن دنگی صدا کرد و بعد چند بار به زمین خورد و لرزش کشداری تا آرام گیرد ...

 بعد مشتی آت و آشغالی را که چیده بود لب حوض ریخت تو هاون سنگی بزرگ و شروع کرد به کوبیدن . همراه با همه ی این کارها صدای جیغ جیغوی غر زدنش قطع نمی شد که نفرین می کرد و فحش میداد :

بمیر لعنتی . زنده مانده ای چه کنی؟ چقدر کوفت و زهر مار ریختم تو غذات تا بمیری و خلاصم کنی؟ سگ جانی . دیو بود تا به حال مرده بود . در این خانه که ۱۰۰ سال هم یکی درش را نمی زند اسیر و برده ی تو ام . بسکه همه را از خودت تاراندی روزگار سالمیت . اگر بمیریم اینجا ۱۰۰ سال هم بگذرد کسی نمی فهمد . بمیر تا راحت شوم . بمیر می خواهم بروم مکه . بروم سوریه . بمیر بلای جان . چرا نمی میری؟ چه از جان من و این دنیا می خواهی؟

پیرمرد لاغر و نحیف گوشه ی ایوان نشسته بود . در میان ملافه های سفیدی که از کثیفی قهوه ای می زدند . آب دهان کجش مدام می رفت و اطراف چشمش قی نشسته بود . موهای سرش دیگر دسته دسته می ریخت و از همه بد تر بوی ناجور تنش ...

تنش پر از زخمهای دردناک و بی ناله بود . نمی توانست ناله کند . صدایی از حنجره اش در نمی آمد . از زیر نشیمنگاه تا نزدیک ران و پشت کمرش و قوزک پایش . پیرزن گاهی دمرو می خواباندش و روی زخمهاش دوا می زد . آن وقت٬ وقت خوشیش بود . اما چند ساعتی بیشتر نبود و باز نشستن روی درد زخمها ...

چیزی را که کوبیده بود حالا در ظرفی ریخت و برداشت که بیاید سمت ایوان . اما ناگاه خشکش زد .هاج و واج ماند و  چشمش به باریکه ی شاش که از ملحفه و زیر انداز گذشته بود و در ایوان راه افتاده بود خیره ماند. علاوه بر بوی آزار دهنده ی شاش بوی گند تعفنی که تازه اضافه شده بود و غیر قابل تحمل بود . ناگهان انگار نصف تن پیرزن زیر فشار منگنه ی درد فلج شد . سینی از دستش رها شد . نفسش بند آمد . به نرده ها تکیه داد و بعد آرام سر خورد روی پله ها و همانطور ماند . رنگ پوستش برگشته بود . چشمهاش برگشته بود .

پیرمرد اما ٬ همانطور آرام نشسته بود و از پشت عینک ته استکانی به جایی دور و عمیق خیره مانده بود ....

 

+ نوشته شده در 11:53 توسط مریمی .
یکشنبه سی ام تیر 1387

صدای باد که لابه لای برگ درختها می رقصید ٬ جیر جیر آرام تخت ٬ صدای تیک تاک عقربه های ساعت ٬ جیر جیرکهایی که با بهار زنده شده بودند و تا صبح بیدار می ماندند ٬ ماشینهایی که تک و توک از خیابان زیر پنجره رد می شدند ٬ گاه به گاه . صدای نفس نفس زدنهای مرد ٬ جیر جیر آرام و آهنگ دار تخت .

نور ماه گرد درشت که از پشت توری پنجره مشبک و مات می شد ٬ نوربالای چراغ ماشینها روی دیوار ساختمانهای روبرو٬ گاه به گاه . رقص پرده ی کنار زده شده با باد . و سایه ای که در بر گرفته بودش . سایه ای که شیار عرقش در نور ماه می درخشید و بهش بعد میداد . چیزی شبیه گردی یک صورت . از شقیقه تا زیر گردن و بعد می چکید و بدنش را خیس میکرد .

بود؟ نبود ؟ پس آن خیسی چه بود؟ آن وزشهای مقطع به گردن و سینه اش ؟

صدای باد که لابه لای برگ درختها می رقصید٬ صدای تیک تاک عقربه های ساعت ٬ جیر جیرکهایی که با بهار زنده شده بودند و تا صبح بیدار می ماندند ٬ ماشینهایی که تک و توک از خیابان زیر پنجره رد می شدند ٬ گاه به گاه . صدای نفسهای عمیق ٬ آرام و شمرده شمرده ی مرد .

- ماه را ببین که گرد و درشت از پشت توری پنجره مات و مشبک است . انگار زندانی است . راست بگو ما زندانی هستیم یا ماه؟

-

جیرجیرکها تا صبح بیدار می مانند و عشق بازی میکنند . نمی بینی و نمی شنوی .

+ نوشته شده در 22:1 توسط مریمی .
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

مرد از بلندی افتاده بود . وقتی سر در مدرسه را کاشیکاری میکرد . خیلی وقت بود بیکار مانده بود . دیگر آن کاشی های مینایی گل و بته دار را کسی نمی پسندید . بیشتر دوست داشتند نقش خانه هایشان طرحهای شکسته بسته ی مصر باستان باشد . آن رقص قوس ها و دایره ها ٬ آن گل و بته های پر عشوه را کسی دیگر دوست نداشت . با بی میلی و غر غر رفت ٬ خیلی وقت بود کارش کساد بود و میدانست سر و ته دستمزد کاشیکاری سر درمدرسه را هم به بهانه ی ثواب و آخرت و این حرفها هم می آورند . اما زن و بچه اش گشنه مانده بودند .

حالا از کمر فلج شده بود . و بار زندگی به دوش زن ماند . دری که رحمت پروردگار به رویشان گشاده بود کشاندش به کلفتی و مستخدمی و ...

بیش از هر چیز اما ٬ دردسرهای شوهرش عذابش می داد . مثل یک بچه ی نوزادی شده بود . فقط باید تر و خشکش می کرد . بی هیچ امیدی . تازه شب که می آمد خانه مردک آیه ی یاس می شد و مثل یک بار ٬ مثل یک بغض می نشست روی دوشش ٬ توی گلویش . تازه بازجویی کردنهایش بد تر بود . کجا رفتی ؟ چه کردی ؟ با کی بودی؟ کی چی گفت ؟ زن را عذاب میداد . وقتی به خانه می آمد و شوهرش را میدید که خواب رفته و ته مانده ی غذایی را که مادر شوهرش آورده بود ته ظرفها می دید و خورده نخورده به رختخواب می رفت . زار زار گریه می کرد و خواب نمی رفت . عذاب می کشید .

و بعد عطشی که معلوم نبود از کجا سر باز کرده بود . آنچه که هرگز حس نکرده بود ٬ آنچه که هرگز تمایلی در وجودش ایجاد نکرده بود ٬ آنچه که همواره ازش فراری بود ٬ ناگاه چون آتشفشانی سر بر می آورد . وقتی که نگاهش با نگاه  زنده و کاونده ی پسر سن و سال دار یکی از خانه ها گره می خورد . سر زیر می انداخت اما خودش فهمیده بود نگاهش نسبت به قبل طولانی تر و کشدار تر می شود . و همزمان عطشش بیشتر . ته گلویش می سوخت٬ آب دهانش غلیظ میشد و تشنه ترش میکرد . نفسش بند می آمد ٬ گر می گرفت و همه ی وجودش طلب می شد .

در روزهای گرم تابستان اول صبح بدو بدو می رفت به خانه ی مردم و تا شب جان می کند . عرق می ریخت وقتی دستشویی و حمام می شست ٬ وقتی حیاطهای پر باغچه ی پر درخت را سر و سامان می داد ٬ بیش از هر چیز آن عطش و گرما بیچاره اش می کرد و همراه آن نگاههای کاونده ی بعضی مردهای خانه ها . هر چه آب سرد می خورد ٬ هر چه بستنی می خورد تشنگیش رفع نمی شد .

خودش می دانست زیباست . از نوجوانی خواهان زیاد داشت اما پدرش نگهش داشته بود تا دیپلم بگیرد و بدبخت نشود ... 

خودش می دانست زیباست . می دانست دلیل اینکه مادر شوهر و خواهر شوهرهایش آن روزها که شوهرش سالم بود و سر کار می رفت ٬ سر زده می آمدند خانه شان و این ور آن ور سرک می کشیدند چیست . اما هیچ نمی گفت ...

خودش میدانست که زیباست . و میدانست که زیباییش پشت چین های رنج مخفی می شود ...

عاقبت یک روز که گفتندش اتاق آن پسرشان را تمیز کند ٬ که زمزمه های زیر گوشش هم ترسانده بودش و هم تشنه ترش کرده بود ٬ از اتاق با ترس زد بیرون و رفت تا برود ٬ فرار کند و دیگر هرگز نیاید . چادرش را سر کرد که بزند بیرون . اما خودش هم نفهمید چرا برگشت . مکثی کرد و برگشت . پسر با لبخند به چارچوب در اتاقش تکیه داده بود و با نگاه می کاویدش ...

عطشش خوابید . دیگر نه بستنی دلش می خواست نه آب سرد نه هیچ خنکای دیگری ...

+ نوشته شده در 11:56 توسط مریمی .
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

ـ همه اش یک گوشه نشستی و من را نگاه کردی . سی سال روبرویم نشستی و رفتن و آمدنم را دیدی . خوردن و خوابیدنم را .خصوصی ترین لحظه هایم را . من را از تنهایی در آوردی . اصلا من کجا دیده بودمت؟ در خواب؟ چطور به زندگیم آمدی؟ چرا این همه وقت ساکت بودی و هیچ نمی گفتی ؟ از شبی که اشکهایت را پاک کردم و قول دادم فقط با تو باشم تا به حال هزار بار خیانت کردنم را دیدی اما هیچ نگفتی. نشستی و نگاهم کردی و هیچ نکردی . حتی حالت نگاهت را عوض نکردی . اینطور که می نشینی وزانو را بغل میگیری متنفرم . حالت  دیگری برای نشستن پیدا کن آنقدر تکراری شده ای که تهوع آوری . تو حتی عرضه نداشتی که یک سیلی به من بزنی . اگر این همه سال یک لقمه غذا جلویت نمی گذاشتم اگر می زدم شل و کورت می کردم اگر می انداختمت از خانه بیرون باز هم هیچ نمی گفتی . همین طور می نشستی منتظر . منتظر چی هستی واقعا ؟ حالا که من دیگر از تک و تا افتاده ام . حالا که دیگر تاب و توانم از دست می رود. حالا که دیگر بستری و هم بستری برایم نیست ٬  نگاهت و سکوتت بیشتر مسخره ام می کند . نفرتم را بر می انگیزد تا قدر شناسیم را .خب حالا چرا خفه شده ای؟ این همه سال فقط چون قدر دانت بودم ٬ چون روبرویت می نشستم و گریه می کردم و عذر می خواستم ٬ هر روز ٬ می بخشیدیم . مگر نه؟ اما حالا عذر نمی خواهم . پشیمان نیستم . اصلا اگر از ریخت و قیافه نیفتاده بودم و هنوز خواهان داشتم هنوز هم به تو خیانت می کردم . هر روز . خب چرا هیچ غلطی نمی کنی؟ قدر دانت نیستم . چرا هیچ گهی نمی خوری؟ چرا مرا نمی زنی؟ چون عرضه نداری . چون تو مردش نیستی . پیمانی را که تو سی سال بهش وفا دار بودی هم پیمانت سی سال شکست . هر روز . از فردای روزی که پیمان بست ٬ شکست . و تو نشستی و تماشا کردی و هیچ نگفتی . حالا هم برو گمشو بیرون . در این خانه جای تو نیست . ببین همه چیز را ریخته ام بیرون . فروختنی ها را فروخته ام . تو حتی جرات نکردی بگویی چرا . یادت است اولین شبی که دیدمت ؟ گریه کردیم هر دومان . بوسیدمت و گفتم بیا همیشه با هم باشیم . مال هم . فقط و فقط . که هیچ کس به فکرش نرسد که یکی از ما را صاحب شود . اشکت را پاک کردم . گفتم می آیی؟ سکوت کردی و پذیرفتی . پیمانی را که خودم بستم خودم از فرداش شکستم و تو آنقدر جنم نداشتی آنقدر عرضه نداشتی که قهر کنی . من خودم خواستمت . من خودم ساختمت . من تو را همدم خودم کردم و حالا خودم پرتت می کنم بیرون . پاشو گورت را گم کن . دیگر از بودنت در این خانه حالم به هم می خورد. 

خیلی بزرگ بود ٬ از در رد نمی شد . کلافه اش کرد . پس سی سال پیش چطور بومش را آوردم تو ؟ لعنتی . همان پشت در چند تا لگد محکم کوبید پارچه پاره شد چهار چوبها را شکست . مچاله اش کرد و انداخت بیرون .

از لابه لای مچاله های چوب و پارچه ٬ قطره های شور ٬ آرام آرام می چکیدند روی آسفالت کف کوچه . شاید واقعا ...

[+]

 

+ نوشته شده در 10:35 توسط مریمی .
شنبه بیست و دوم تیر 1387
جن دو

حاجی کشور که فهمیده بود پسرش جنی شده به هر دری زد که آدمش کند . از جنگیر و دعا نویس و سر کتاب باز کن تا ... دکتر و عطار و خلاصه این جن لعنتی در نیامد که نیامد . بنده خدا حاجی کشور با یک عمر آبرو داری و نون حلال خوری و امر ملت به معروف و اینا حالا خودش اینطور گیر جن افتاده بود . دلش هم که نمی آمد پسر یکدانه اش دردانه اش را بدهد دست این جانیها که بزنندش که به قول خودشان جن را از تنش به در کنند . وقتی از همه جا رانده و مانده شد ٬ چاره کار را تنها در گذاشتن دست پسرک تو حنا و زن دادنش دیدند .

با فک و فامیل نشستند و خوب و بد کردند و کی بهتر از کی ؟ دختر ننه صنم . کی هست ؟ همونی که پسر حاجی کشور یه سر ظهری سر پیچ مسجد خانیها دلشو  یه دل نه صد دل به یغما برده بود و بعد هم تقش در آمد که آقا گی تشریف دارند و خانم هم حالا در نرو و کی برو .

دختر ننه صنم وقتی شنید گریه کرد به ننه اش گفت اصلا من شوهر نمیخوام ننه اش و دست به کمر ایستاد دهنش را کج کرد و گفت : خوبه خوبه . من شوهر نمی خوام ! ۱۶ سالت شده . تا همین الان هم کراهت داره خونه بابات ماندی . میخواهی بمانی تا گیست بشه رنگ دندونت ؟ دختره تو هق هق مفشو بالا کشید و گفت : آخه من از این پسره می ترسم . جنی شده . ننه صنم زد پشت دستش و گفت : توبه ٬ استغفرلله برای جوون رعنای مردم حرف درست می کنی که چی بشه ؟ به بابات اگه بگم که خون به پا می کنه برات . همین الان هم زیادی موندی و ننر شدی . فعلا که بابات راضیه و استخاره هم گرفتیم خوب اومده . پارچه مخملی سبز برات گرفتم با حریر صورتی که آسّرش کنی . می شینی واسه خودت سوزنی میدوزی . سوزنی دختر حاجی شوکتو دیدم قشنگ بود . برو ورش نقش گل و بته شو یاد بگیر . دیگه هم گریه نکن انگار ننه اش مرده . بعد هم یه ماچ رو لپ گلی دخترش کرد و رفت .

دختره میون هق هق سوزنی و دوخت و لحاف چل تیکه دوخت و لباس واسه مادر و خواهر دوماد دوخت و واسه خود دوماد هم یه پیشکشی دوخت و نشست سر سفره عقد و میون هق هق بله گفت . البته میگن ته دلش بدش هم نمیومد آخه پسر حاجی کشور هنوز قشنگ بود و کلی هواخواه داشت و خب کسی هم نمیدونست که جنی شده . تازه از چند تا ملا و آخوند و دعا نویس پرسیده بود پسر که جنی بشه زن بگیره خوب میشه ؟  گفته بودن که میشه . استخاره هم که خوب آمده بود ...

خلاصه بساط عروسی پهن شد و جمع شد اما هیچی درست نشد . پسر حاجی کشور وقتی یادش به رفیقش میفتاد با استخونای پهنش و دست زمخت و کار کردش و هیکل درشت و قد بلند و ماهیچه های قلمبه قلمبش اونقدر حسرت می خورد که از زندگی سیر میشد .

دختر ننه صنم اما داشت کم کم می فهمید چرا اینقدر عاشق پسر حاجی کشور شده بود . آخه اون با پوست سفیدش و اندام ظریفش و قد بلندش و حتی یه کم باریکی کمرش که با اینکه تو چشم نمیزد ولی دقت می کردی معلوم میشد و موهای نرم و حالت دار و روشنش با همه ی پسرایی که دیده بود فرق داشت . انگار یه چیز دیگه بود ...

 ۵ شنبه شبها که پسر حاجی کشور به زور و با بی میلی و از ترس اینکه یه وقت تشتش از بوم بیفته و حدیثش نقل مجلسها بشه به زنش نزدیک می شد ٬ دختر ننه صنم آرزو می کرد که کاش به جای پسر حاجی کشور دخترش اینجا بود . آخه اون خیلی ظریف تر و ملوس تر بود ...

جن یک

+ نوشته شده در 15:10 توسط مریمی .
دوشنبه هفدهم تیر 1387
آلرژی

چشمهاش مثل قورباغه وق زده بود بيرون . لپش گود رفته ٬ خيلی كم مو ٬ بي ابرو و مژه ٬ يك ورم وحشتناك زير چشمهاش ٬ استخوانهای باريك و قوس دار٬ مفاصل كج ٬ قفسه ی سينه ی برآمده . با دنده هايی كه می شد شمرد . استخوان لگنش انگار می خواست پوست زرد تنش را بشکافد و بیرون بزند . پستانهاش بیشتر شبیه یک جفت خیار آویزان از پیش سینه اش بودند تا انار و ...

به تمام میوه ها آلرژی داشت . یا دستگاه گوارشیش ناک اوت می شد یا پوستش پر از تاول و کهیر می شد و میخارید و آنقدر می خاراند تا خون سرازیر میشد . یا دهانش پر از آفت میشد ٬ تمام مغزها به حال خفگی می انداختندش ٬ تمام حبوبات ٬ تمام غلات ٬ تمام سبزیجات . علاوه بر تنگی نفس و تبخال و آفت و کهیر ٬ گاهی آنقدر اسهال که در بست ساکن خلا می شد .

همه ی مایحتاج تن رنجورش را ۳۰ سال کرده بودند در روکشهای ژلاتینی کپسولها و با آب فرستاده بودند به قعر معده اش و یا از بطریهای پلاستیکی سرم ها مستقیما به رگش لوله کشی کرده بودند . حالا فکر می کرد آن گردهای داخل کپسولها همه اش گچ بودند یا آن آمپولهایی که به سرمها تزریق می شدند ٬ آب مقطر ٬ که فقط چند سالی شبیه آدمیزاد بود و بعد بیشتر شبیه شامپانزه شد . شبیه اسنیگل.

بی حد تنها بود . می دید که مردمان با هم در تعاملند ٬ مجموعند ٬ می دید که دوستانش بختشان را می جستند و می رفتند ٬ خواهر و برادرش هم . و او تنها و تنها تر شد . دلخوشیش فقط کتاب و موسیقی بود و زنده ترین موجود زنده ی نزدیکش پیرزن صاحبخانه اش بود که فرقش با او فقط گیس سفیدش بود اما اولین باری که او را دیده بود گفته بود : استخفرلّا و حالا هر بار او پیرزن را میدید یاد آن استخفرلّایش می افتاد .

خودش را در آینه نگاهی کرد از دندانهاش متنفر بود که از زیر پوستش می شد شمردشان اما کم کم پوک می شدند و می ریختند انگار ... از خانه زد بیرون و در پله ها صاحبخانه را دید که نان سنگک دستش بود و میبرد اتاقش. آه این بو همیشه افسونش می کرد . سلامش کرد و پیرزن لرزان سرش را تکان داد . باز یاد آن استخفرلّا افتاد و مغزش داغ کرد . یک گلدان را که در پاگرد بود برداشت و زد پس کله ی پیرزن و خودش هاج و واج ماند . چنین ضرب دستی را خودش اصلا باورش نمی شد . پیرزن مقابل نگاهش سقوط کرد و گیجگاهش روی لبه ی یکی از پله ها فرود آمد.

هرچه پول داشت و هرچه در کارت اعتباریش پس انداز مانده بود را در بزرگترین و مجلل ترین فروشگاهی که یافت خرج کرد . هر چه چیپس و پفک از هر مارکی که دید ٬ هر چه نوشابه و دلستر و آب میوه ٬ شیر کاکائو و نسکافه و بیسکوییت و کیک و هر چه شکلات که دید و هر چه میوه و سبزی که وجود داشت و هر نوع گوشتی که یافت و هر چه پیتزا و ساندویچ و کباب آماده و نیمه آماده و هر چه کنسرو از هر غذایی که یافت خرید و صندوق عقب یک تاکسی ریخت و برد خانه اش . در پاگرد نان سرد شده را از بین انگشتهای قفل شده و کبود پیرزن بیرون کشید .

یک گودبای پارتی شاهانه امشب برای خودش ترتیب می داد

+ نوشته شده در 9:42 توسط مریمی .
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
مول

خودش را کف ایوان سنگی می مالید روی خاک و خل جیغ می زد و گریه می کرد . کاشته بودندش دم در یک بستنی یخی داده بودند دستش و خودشان داخل اتاق رفته بودند . هر چه گریه کرده بود که داخل برود مادرش نگذاشت و گفت برو تو حیاط بازی کن جوجو ها را نگاه کن . از جوجو ها متنفر بود . می خواست کارتون نگاه کند . دید که آن اتاق تلوزیون دارد . اما راهش ندادند .

کم کم خسته شد گریه اش به نق نق بدل شد . شورت جین سفیدش که مادرش تازه خریده بود خاکی شده بود . بستنیش که آب می شد و از دستش پایین می رفت و از نوک آرنجش چک چک می چکید روی شورتش یک رد نارنجی از بستنی و خاک روی دستش باقی گذاشته بود و لکه های نارنجی تر روی شورتش و روی زمین . موهاش خاکی بود ٬ اشک و خاک روی صورتش رد گلی گذاشته بود و مفش که آویزان بود پشت لبش را می خاراند . با پشت دستش هی پاک می کرد اما باز می آمد . چشمش به مورچه هایی افتاد که دور قطره های بستنیش روی زمین جمع می شدند . ردشان را گرفت و لانه شان را پیدا کرد . بستنیش را که دیگر داشت می ریخت هل داد تو دهانه ی سوراخ لانه شان و دید که مورچه هایی که آن بیرون مانده بودند کولی بازی در می آوردند و خودشان را به در و دیوار می زدند . مثل خودش آن لحظه که بیرون مانده بود .

خسته شده بود .مرغها که توی قفس قد قد می کردند توجهش را جلب کردند . سرش را بر گرداند قفسشان را دید دوید درش را باز کرد . هر چه مرغ و جوجه بود ریختند بیرون . دنبالشان می دوید که مثل خنگها فرار می کردند . بعد پاش گیر کرد به لب پاشویه ی کنار حوض و خورد زمین . باز گریه اش گرفت مادرش را صدا می کرد . اما مادر اصلا توجهی نمی کرد .

کمی بعد دوباره بلند شد . آشپزخانه آن طرف حیاط بود با ایوانکی جلوش . پاشد رفت تو آشپزخانه و مستقیم سر یخچال . نان بود و سبزی . میوه نبود . گوشت نپخته بود و تخم مرغ و چند تا شیشه شربت زرد و نارنجی و قرمز . درشان را باز کرد و سر کشید. زرد زیادی ترش بود . حالش را گرفت . تا شیشه را از دم دهانش دور کند ریخت رو لباس و شورتش و بعد ولش کرد که روی زمین افتاد و شکست . با ترس به سمت در اتاق نگاه کرد . اما کسی نیامد . مرغها تا تو آشپزخانه امده بودند و به شربت ریخته شده نوک می زدند . دست برد تو تخم مرغها و یکیشان را محکم فشار داد . ترکید و پاشید روی لباسش . بعد بقیه تخم مرغها را یکی یکی برداشت و ول کرد کف آشپزخانه . بعد شاشش گرفت و همانجا شاشید .

کمی بعد مادرش صداش کرد . کنجکاوی تازه ای سر کوشتهای نپخته و مرغها که نوک می زدند و تکه تکه شان می کردند و می خوردند برای خودش فراهم کرده بود اما از صدای مادرش ترسید و از در دیگر آشپزخانه که مشرف به هشتی بود رفت تو حیاط . مادر تا دیدش زد تو صورت خودش و گفت چی کار کردی باز ورپریده ؟ بعد چادرش را بست قد کمرش و چند تا تو سر بچه زد و دوباره جیغش را در آورد . دستش را گرفت و رو هوا بلندش کرد و به دو بردش بیرون . دلش کمی خنک شده بود که حداقل دق دلی خساست مرتیکه را بچه درآورده بود اما بچه وسط کوچه آنقدر  گریه کرد که کفرش را در آورد . گذاشتش کف  کوچه گفت نمی برمت اگر گریه کنی . باز نحسی کرد و نشست کف کوچه . شورت شاشیش گِلی شد . زن کفرش در آمد .باز شروع کرد زدن تو سر بچه و هی گفتن که : خفه ام کردی بی پدر . تو را می خواهم چه کار ؟ برو دنبال کارت ورپریده .

همان طور ولش کرد ٬ چند قدم رفت و باز دلش نیامد . بچه جیغ می کشید با صدای نازک جیغ می کشید از ته دل و وقتی انرژیش کم میشد فرکانس صداش هم کم میشد و بعد قطع میشد اما دهانش باز می ماند و نیم نفسی میکشید و جیغ بعدی را شروع می کرد . صورتش سرخ شده بود . مادر رقت آورد . آمد سمت بچه اش و  دید که صاحبخانه دوید تو کوچه . بچه را بغل کرد و پا به دو گذاشت . از صدقه سر پدرسوختگیهای بچه اش دیگر کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت ...

+ نوشته شده در 0:2 توسط مریمی .
دوشنبه دهم تیر 1387
جن

همه چیز از آن روز ظهری که از مسجد خانیها  در می آمد خراب شد . کلی دعا کرده بود نذر هم کرده بود و چادر چاقچورش را مرتب کرده بود و سجاده اش را زده بود زیر بغلش و آمده بود بیرون . هر وقت دلش می گرفت همین جور سرش را می انداخت پایین و بی توجه به هیچ کجا می رفت . اما این بار سر کوچه کفتر بی هوا صاف رفت تو بغل پسر حاجی کشور . خودش نفهمید چطور شد اما پسره گرفتش تو بغل و گفت ای وای . حواست کجاس همشیره؟

از آن وقت انگار جن رفت تو تنش . یه آن از پسره غافل نبود . همش تو فکرش بود . می دونست که با اون چادور چاقچور پسره نشناختتش . خود حاجی کشور واسه برادر زاده اش خواستگاریش آمده بود . اما پسرش و برادر زادش تومنی هفصنار فرقشون بود . برادر زاده هه اصلا به دلش ننشسّه بود اما پسرش یه چیز دیگه بود . چند بار جلو راه پسره سبز شد و هی خودشو نمایش داد . سرمه کشیده و چادرشو از تو صورتش زد کنار موهاشو که رو شونش پریشون بود نمایش داد . اما پسره انگار اصلا تو این عالم نبود . فکر میکرد با این همه دلبری پسره حتما دنبالش میاد تا خونشونو یاد بگیره . اما نمیومد .

حسابی گیر کرده بود . خودش می دونست جنی شده . هزار تا دعای رد جن خونده بود و هر حرزی دستش میومد می بست به سر و تنش . اما افاقه نکرد . آخر سر رفت پیش دعا نویس و اصل ماجرا را گفت . دعا نویس بهش یه گردی داد و یه وردی یاد داد و گف هف تا ۵ شنبه دم غروب میری یه نخود از این گردو میریزی در خونه ی حاجی کشور و وردو میخونی ۵ شنبه ی هشتم باید بریزی تو بالشی که پسره میذاره زیر سرش و یه ورد دیگه بخونی . ایشالّا افاقه می کنه .

همش آسون بود به جز آخری .  یکی از ۵ شنبه ها یه پسری رو تو کوچه دید که انداخته بودنش رو زمین و با طنابهای کنفی میزدنش . ناله میکرد و اونایی  که می زدنش یه وردایی می خوندن . ایستاد که ببینه چی شده یکی از مردا بهش گفت : برو ضعیفه . جنی شده . جن از بدنش در میره میره تو بدن تو . برو . نفهمید چطوری فرار کنه . دیگه خوابش نمی برد شب . همش خواب میدید وسط کوچه دارن می زننش . از خواب می پرید . شنیده بود پسری که لواط کنه میگن جنی شده و این بلا رو سرش در میارن . اما نمیدونست سر دختر چه بلایی میارن . حتما می کشنش .

۵ شنبه ی آخری را کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که به بهانه ی دیدن دختر حاجی کشور بره خونشون و سر فرصت کارشو بکنه. باید بکنه . با دختر حاجی کشور همچی صنمی نداشت . اما حالا درد لاعلاجی باید به گربه میگفت خانوم باجی . پاشد چادور چاقچور کرد و رفت . به مادرش هم سپرد که میره پای روضه و بعد هم مسجد نذر داره . راسّی راسّی جنی شده بود . هی دروغ می گفت .

از دم ظهر که نشست تو خونه حاجی کشور اصلا فرصت نکرد تنها باشه . اما اتاق پسرشو یاد گرفت . دم ظهری دید پسر حاجی کشور با رفیقش اومدن رفتن تو اتاق . اما هر چی منتظر موند نیومدن بیرون . اخر دم غروب شد و نیومدن . اگه امشب نمی خوابید رو اون گردها همه ی زحمتش به باد می رفت . تا دختر حاجی کشور رفت دس به آب پاشد سعی کرد از لای درز در اتاق پسره رو نگاه کنه . پرده ها کشیده بود . اما آخر از یه جایی که لای پرده باز مونده بود دید . از چیزی که دید بد جوری جا خورد . پسر حاجی کشورو دید که مفعول شده و رفیقشو که فاعل . بسم الله گفت و نفهمید چطوری چادور چاقچورشو بکشه به سرش و تا خونشون به دو بره .

 

مچکریم ۱: بدین وسیله از حضور محترم ایشان به مناسبت هدیه ی قالب به ما مراتب تشکر را و اینا  . ایشون درد ما رو فهمیدن و خلاصه مرهم نهیدن

 پ.ن ۱ : چطور باید یک تشکر رسمی را به عمل آورد آيا؟

+ نوشته شده در 10:32 توسط مریمی .
چهارشنبه پنجم تیر 1387

همین طور که منتظر مسافر ایستاده بود و به بخت سگیش فحش میداد زن و مرد جوان را دید که سوار ماشینش شدند . زن قد بلند و زیبا و مرد بد هیبت و حجیم . گردن کوتاهش بهش چهار شانگی مضحکی داده بود و بالا تنه ی بلندش و ک و ن تاقچه اش به شکل فجیعی تو ذوق می زد . بر عکس زن ظریف و لوند و با آرایش ملیح٬ پشت سر راننده نشست و مرد با وجود بوی ادکلن تندش یقه ی داغمه بسته اش از عرق گواهی میداد که چه لمپن هالویی است . و چطور چنین زنی را به دست آورده ؟ با خود فکر می کرد که با آن همه خوش تیپی که همه بهش می گفتند و با ان لیسانسش چطور خودش چنین شانسی هیچ گاه نیاورد که هیچ ٬ هیچوقت حتی یک شانزدهم این حد هم شانس نیاورد . و وقتی نگاه برهنه کننده ی مرد را به زن جوان دیگری دید جواب سوالهایش را دانست . فهمید که چرا خودش هیچگاه نتوانست . چرا هیچ گاه وصال از خیال برایش فراتر نرفت . چرا هیچگاه دلبری جز در خیال به بسترش پا نگذاشت

 لعنتی طوری روی صندلی جا گرفت که نصف تنش کاملا روی تن زن قرار گرفت انگار زن برایش با صندلی فرقی نداشت . مسافرهای بعدی که سوار شدند راه افتاد . زن جایی نشسته بود که صورتش را میشد راحت در آینه دید . آینه را هم کمی کج کرد که بهتر ببیند . چند ساعت وقت کافی بود برای اینکه دلی از عزا در بیاورد . بعد از نزدیک ۳۰  سال ...

 کمی که گذشت متوجه تغییر حالت زن شد . باز چند درجه آینه را جابجا کرد تا ببیند و از چیزی که دید سخت جا خورد . زن تقریبا لمیده بود و چشمهای خمارش را کاملا به مرد دوخته بود . لعنتی . مطمئن بود آن پایین خبرهاییست . آینه را کمی اینوری کرد و مرد را دید که حال بهتری ندارد . زیر لب طوری که هم شنیده شود و هم نه ٬ گفت : کوفتت بشه الاهی .

بعد ٬ انحراف و ته دره . آخر چند دقیقه ای میشد که اصلا حواسش به رانندگیش نبود .

+ نوشته شده در 19:51 توسط مریمی .
یکشنبه دوم تیر 1387

«خالیهای وجودم پر شده است از وقتی تو را پیدا کرده ام . تو انگار همانی بودی که برای من درست شده است . در ازل . می دانم تو بدت می آید اینطور فکر کنی . حاکمیت خود را نقض می کند . انگار هیچ کاره بوده ایم و انگار یوغ گردن همیم تا ابد . اما من دوست دارم اینطور فکر کنم . من این یوغ بودنت را دوست دارم . تو را برای من ساخته اند که هر جا می کاهم تو بیفزایی . انگار از ازل قالب من بوده ای ٬ با هم پیمان بسته ایم و حالا با تو می مانم تا ابد ...»

نامه اش طولانی بود . بارها و بارها می خواند خط می زد و حذف میکرد و اضافه می کرد و ساعتها فکر می کرد . روی هر کلمه تا مبادا اثر بدی بگذارد . آنقدر وسواس به خرج داد که خودش هم خسته شد . عاقبت با یک خودکار آبی فیروزه ای که اکلیلهای نقره ای داشت نوشتش روی یک کاغذ سپید ٬ سپید ... و نقشه کشید که امشب آنرا به دستش می دهد اما ازش خواهش می کند فردا بخواندش . آن وقت شوقش بیشتر می شود . با دقت تا کرد و در پاکت گذاشت .

صبح از خواب که بیدار شد تا سرو و وضعش را مرتب کند مرد هنوز خواب بود انگار سالها خواب طلبکار بوده باشد . روی یک کاغذ سفید نوشت :

«می دانی فکر می کنم من و تو برای هم ساخته نشده ایم . آنطورها هم که فکر می کردم خالیهای وجودم پر نشده است .راستی بد نیست خودت را یک دکتر نشان بدهی  آخر با آن سن و سالت شومبولت زیادی کوچک است و خوب هم شق نمی شود و تا دستت می زنم ارضا می شوی ...»

تا نوشتن را تمام کند مرد بیدار شده بود و در رختخواب نشسته بود . ازش پرسید : می شود نامه ی دیشبی را که بهت دادم پس بدهی و این یکی را بگیری؟ مرد گفت : روی میز است بردار . زن با شتاب پاکت را برداشت و کاغذ را گذاشت و خداحافظی کرد و رفت . در کوچه دید پاکت باز شده است . نامه را از توش در آورد و دید مرد با رنگی به قهوه ای گه نوشته : زرشک!!!

 

 

+ نوشته شده در 22:21 توسط مریمی .
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
کنجکاو

مرد دو سه بار بچه را صدا زد . جوابش را نداد . روی درخت مثل گربه لم داده بود و حوصله ی فرمایشات بابا را نداشت . انقدر توت خورده بود که ورم کرده بود . می دانست مادرش خم شده بود و ان طرف با سبزی کاریهای ته باغچه ور می رود اما نمی دیدش .

مرد امد بیرون و باز هم بچه را صدا کرد . رو به زنش پرسید : این تخم سگ دوباره رفت بیرون ؟ کونش تو خانه بند نمی شود؟ صدای زن امد که : چه میدانم . مرد رو به صدا خرامان رفت . بچه از لا به لای شاخه های پر پشت توت و دار بست جنگلی تاک سر تا سینه ی پدرش را می دید و دید که مادرش هم ایستاد پشتش به پدر بود اما هر دو سرشان را قدری چرخاندند و لبهایشان روی هم لغزید . نمی دانست از کجا میداند که اتفاقات هیجان انگیز تری ان پایین تر در جریان است . از ان اتفاقهایی که با دوستانش دزدکی و ناباور حرفشان را می زدند . سرک کشید اما چیزی ندید . سعی کرد بی صدا جایش را عوض کند تا دید بهتری داشته باشد . اما ...

دست مرد توی شرت زنش همانقدر بی حرکت و هاج و واج مانده بود که خود مرد و زنش به مغز له شده ی بچه شان روی جدول کنار باغچه ...

+ نوشته شده در 10:33 توسط مریمی .
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
اپارتمان ِ همسایه ، ویلاس

اقای واحد شماره ۳ در حالیکه در پاگرد پله ها این پا اون پا میکرد از پنجره در خروجی ساختمان را نگاه میکرد و همینکه ماشین اقای واحد شماره ۲ را دید که از در خارج شد خودش را تقریبا به سمت در واحد شماره ۲ که باز بود پرت کرد  و زمین خورد و صدای هرهر خانم واحد شماره ۲ شنیده شد که با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار از دل اقای واحد شماره ۳ برده بود .

در که پشت سرشان بسته شد اقای واحد شماره ۴ که از بالا شاهد ماجرا بود ساعتش را نگاهی کرد و از ته دل گفت اَه . لعنتی . و بعد فکری کرد و گفت جهنم . فوقش مرخصی استعلاجی میگیرم . و گشت تا شماره اداره اش را پیدا کند .

ساعتی بعد وقتی اقای واحد شماره ۳ در حالیکه کمر شلوارش را مرتب میکرد از واحد شماره ۲ زد بیرون و در پله ها که سرازیر شد اقای واحد شماره ۴ پرید توی واحد شماره ۳ که خانمش با ان کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه اش صبر و قرار را ازدلش برده بود . در که پشت سرشان بسته میشد اقای واحد شماره ۵ در حالی که هنوز لبهای چون شکر خانم واحد شماره ۴ را می مکید و دلش نمی امد که از کمر باریک و باسن گرد و سینه های قلمبه ی خانم واحد شماره ۴ که صبر و قرار دلش را برده بود ٬ دل بکند از در واحد شماره ۴ خارج میشد ...

پ.ن ۱: اقای واحد شماره ۲ و خانم واحد شماره ۵ آدمهای خوبی بودند .

پ.ن ۲: واحد شماره ۱ دست چند تا جوان مجرد خوش تیپ بود که صبر پیشه کرده بودند تا برادران متاهل که واجب ترند سر کار و زندگیشان بروند

س: خانم ٬ خانه دارش بهتر است یا کارمندش؟

+ نوشته شده در 13:4 توسط مریمی .
دوشنبه بیستم خرداد 1387
تصمیم کبری

آه ... جانت به لبت می رسد تا به نتیجه برسی .  چطور باید بگویی . چطور باید حالیش کنی . مطمئنی کم ِ کم ۴ - ۵ روز درگیرشی .  تا بیای بهش بفهمونی که قصدت هیچ نوع عشق و رفاقتی نبوده و اصلا نمی خواستی درگیرش بشی . تا بیاد بفهمه که با این smsاش حوصلتو سر می برده و بیشتر ازش فراری می شدی .

می دونی تا داری میگی گلوت خشک میشه حلقت به هم می چسبه نفست در نمیاد . نمیدونی چرا٬ مطمئنی حسی بهش نداری اما مطمئنی که اون پاپی میشه و به این راحتی ول کن نخواهد بود و این یکی قسمت زجر آورشه . باید حالیش کنی که نمیخوای رابطه ی ادامه داری داشته باشی .

جان به سر می شوی تا تصمیمت را به هر بدبختی شده بهش بفهمونی .بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و این پا اون پا شدن و اِن و مِن بهش میگی :

- ببین ... بیخی ٬ اُکی؟

- تموم؟ باشه . کاری نداری؟ خدافظ

-

 

+ نوشته شده در 15:57 توسط مریمی .
جمعه هفدهم خرداد 1387

هر روز ٬ بستر بی عشق و بی لذت شب پیش ٬ در آوارگی کوی و برزن ٬ به یاد دوران خوب می انداختش . دورانی که نمی فهمید چرا خراب شده بود.

و آن روز زمستانی٬ در باریکه راهی میان درختان پارک ٬ خالی از هر عشق و هر درد و  خوشبختی و رنج و  لذتی٬ خالی از هر حس و هر زندگی و هر نفسی٬ بی مقصد و بی معنا ٬ قدم می زد و همچنان که به نقطه ای مبهم میان درختهای سرما زده خیره مانده بود ٬ فکر می کرد که چه چیز همه چیز را خراب کرد؟ چه بود که او نمی فهمید؟

انگار در خیالش بود که سایه ی وهم الود مردی از همان نقطه ی مبهم میان درختان بیرون امد. یا نه واقعا خودش بود. چیزی در درون زن به جریان افتاد . حسی اشنا٬ مثل اولین روزهای خوشبختیش ٬ خوشبختی از دست رفته٬ خودش بود انگار ٬ با همان پالتوی بلند مشکی با همان قامت بر افراشته و اندام درشت ٬ خودش بود . چیزی در درون زن می تپید . انگار تمام نیروهای جهان در مغزش می کوبیدند . باید بر می گشت؟ باید راه را کج می کرد ؟ باید فرار می کرد؟ هر چه نزدیکتر میشد چهره  مردش را بهتر می شناخت . مردی که سالها دمخورش بود . راهی نداشت . این سرنوشت شومش بود .شاید این رودررویی پایان همه ی نکبتهایش می شد و شاید اغاز نوع دیگری . قلبش می تپید ٬ نفسش خشک شده بود ٬ پس سرش می سوخت . به سختی راه می رفت . تمام درونش فرو می ریخت...

مرد به وضوح شناختش . از کنارش رد شد و مستقیم چشم در چشمش دوخت . بی تفاوت٬ درست مثل وقتی که زن نه چندان جذاب بیگانه ای را میدید سرش را در یقه ی پالتوش فرو برد و از کنار زن گذشت . هیچ اتفاقی نیفتاده بود .

+ نوشته شده در 16:4 توسط مریمی .