همین طور که منتظر مسافر ایستاده بود و به بخت سگیش فحش میداد زن و مرد جوان را دید که سوار ماشینش شدند . زن قد بلند و زیبا و مرد بد هیبت و حجیم . گردن کوتاهش بهش چهار شانگی مضحکی داده بود و بالا تنه ی بلندش و ک و ن تاقچه اش به شکل فجیعی تو ذوق می زد . بر عکس زن ظریف و لوند و با آرایش ملیح٬ پشت سر راننده نشست و مرد با وجود بوی ادکلن تندش یقه ی داغمه بسته اش از عرق گواهی میداد که چه لمپن هالویی است . و چطور چنین زنی را به دست آورده ؟ با خود فکر می کرد که با آن همه خوش تیپی که همه بهش می گفتند و با ان لیسانسش چطور خودش چنین شانسی هیچ گاه نیاورد که هیچ ٬ هیچوقت حتی یک شانزدهم این حد هم شانس نیاورد . و وقتی نگاه برهنه کننده ی مرد را به زن جوان دیگری دید جواب سوالهایش را دانست . فهمید که چرا خودش هیچگاه نتوانست . چرا هیچ گاه وصال از خیال برایش فراتر نرفت . چرا هیچگاه دلبری جز در خیال به بسترش پا نگذاشت
لعنتی طوری روی صندلی جا گرفت که نصف تنش کاملا روی تن زن قرار گرفت انگار زن برایش با صندلی فرقی نداشت . مسافرهای بعدی که سوار شدند راه افتاد . زن جایی نشسته بود که صورتش را میشد راحت در آینه دید . آینه را هم کمی کج کرد که بهتر ببیند . چند ساعت وقت کافی بود برای اینکه دلی از عزا در بیاورد . بعد از نزدیک ۳۰ سال ...
کمی که گذشت متوجه تغییر حالت زن شد . باز چند درجه آینه را جابجا کرد تا ببیند و از چیزی که دید سخت جا خورد . زن تقریبا لمیده بود و چشمهای خمارش را کاملا به مرد دوخته بود . لعنتی . مطمئن بود آن پایین خبرهاییست . آینه را کمی اینوری کرد و مرد را دید که حال بهتری ندارد . زیر لب طوری که هم شنیده شود و هم نه ٬ گفت : کوفتت بشه الاهی .
بعد ٬ انحراف و ته دره . آخر چند دقیقه ای میشد که اصلا حواسش به رانندگیش نبود .
