تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
پنجشنبه سی ام آبان 1387
جَو

ارنستو روی لبه‌ی الوارهایی که نرده‌ی مزرعه کرده‌اند می‌دود٬ راه مدرسه تا خانه را. با قوطی های حلبی کنسرو که به تن مترسک‌های مزرعه بسته‌اند برای خودش ماشین می‌سازد. ذرت‌های مزرعه‌ی خوآن‌کارلو را می‌دزدد و برای فیلیپوی کوچک نابینا چس فیل درست می‌کند. بسکه ارنستو ذرت خورده قدبلند و خوش استیل شده و بسکه با بچه‌های همسالش جفت چارکش و دوز و هف سنگ زده راه بردن بی کمترین امکانات را خوب یاد گرفته.

- ارنستو به خواهر و برادر کوچکت فکر کن. به من و پدر پیرت!
- به خواهر و برادرهای کوچکم فکر می‌کنم مادر! به مادرها و پدر‌های پیرم!

چاره‌ای نیست. مادر دوست دارد بایستد و آنقدر ارنستو را نگاه کند تا در افق نارنجی رنگ غروب محو شود. اما دیوارهای بلند آپارتمان‌ها جلوی افق را گرفته‌اند و دود اگزوزها غروب را خاکستری کرده.

آبی را که ریخته تو کاسه‌ی مسینی که دست ابوالفضل را وسطش عَلَم کرده‌اند٬ می‌ریزد پشت سر پسرش و کاسه را نذر سقاخانه می‌کند که بچه اش سالم برگردد. اشکش را با پر چادرش پاک می‌کند و می‌رود تو خانه. پشت در را هم یادش نمی‌رود که بیندازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره از مسخ در آمدیم

+ نوشته شده در 16:23 توسط مریمی .