تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
سقط

زن٬ میانسال بود. 200 کیلویی شاید وزنش بود. و شکمش بالا آمده. 4 تا مرد و پسر خوابانده بودندش روی پتویی و به زور می‌کشیدندش. نفرین و ناله می‌کرد و توجه همه را جلب می‌کرد:
آی اصغر تخم سگ. نگیر بالا. بگیر پایین. پام. آی خدا پاااااااااام. آی خدااا. اکبر ذلیل مرده نکش. پاااام. آآآآی خداااااا. پام.
مطب دکتر شلوغ بود. راهرویی که اتاق انتظار کرده بودند تنگ و پر ازدحام. همه‌ی مریضها دست و پا شکسته و کتک خورده و تصادف کرده. تا راهشان را باز کنند و به اتاق منشی برسند، به مریضهای دیگر می‌خوردند و صدای فحش و ناله قاطی می‌شد. منشی با حرص ایستاده بود و شلوغی و شلختگی مردم را نگاه می‌کرد. تا از میان جمعیت دیدشان داد زد که: چرا باز آوردیدش اینجا؟ این مگه مرخص نشد؟
مردی که از آن سه تای دیگر مسن تر بود گفت: خانم پاش خونریزی کرده
- خونریزی کرده یعنی چی؟چه کارش کردید؟ مگر اورژانس و بیمارستان قحط است سرتان؟ اینجا چه کارش کنیم ما؟
زن میانسال دوباره ناله اش به جیغ بدل شد: آی اصغر توله سگ درست! پام آی خدا. آخ آخ . درست بگیر پدر سگ!
مرد مسن رویش را از منشی بر گرداند و یکی زد پس سر اصغر که: "خب درست بگیر دیگه! جیغ نحسشو در میاره." اصغر که جوان بود تو سری را مظلومانه خورد و هیچ نگفت.
مرد دیگری که گوشه پتو را گرفته بود گفت: بابا حالا بذاریمش زمین، از کت و کول افتادیم.
تا بگذارندش زمین دوباره جیغ و دادش مطب را برداشت: "آی خداااا کشتن منو اینا! آی خدا. آخه من اینو می خواستم چی کار؟ آی خداااا آخ آی خدا" و همزمان با مشت روی شکمش گرفت.
منشی باز داشت می‌گفت برش دارید ببرید از اینجا که زن و دختر جوانی هم آمدند بالا سر زن میانسال. دختر رفت دستش را که هنوز داشت مشت می‌زد رو شکمش و ناله می‌کرد گرفت و گفت: نکن مادر، تو این گیر و دار اینم بمیره! قوز بالاقوز! مادر همچنان که هنوز ناله می کرد و فحش می‌داد مشتش را گرفت سمت سر و تن دختر که خودش را کشید عقب و نگذاشت بهش بخورد.
زن جوان و مردها پچ پچی کردند و عاقبت یکیشان گفت: خب پس ببریم بیمارستان. اینجا بمونه رو زمین؟ و بعد رو به منشی کرد که : خانم آخه آقای دکتر عملش کردن ما گفتیم...
منشی پرید تو حرفش که: ببرید بیمارستان اگر لازم شد آقای دکتر میان بالا سرش!
بعد با حرص نگاهش را از روشان برگرداند و رفت پشت میزش.
مردم همه انگار درد و مرض خودشان را یادشان رفته بود.جمع شده بودند بالا سر زن میانسال که یک آن ناله و نفرینش قطع نمی شد.
یکی از زن جوان پرسید: چی شده؟
زن جواب داد: مینیسک هر دوتا زانوش پاره شده. تاندونهاش پاره شده. استخوانهاش هم شکسته
- آخخخ! چرا؟
- از تاقچه پریده
یکی دیگر درآمد که: وا؟ آخه چرا؟
4 تا مرد دوباره سرهای پتو را گرفته بودند و بلندش می کردند که ببرند سمت در خروجی. زن میانسال رو به پرسنده‌ی سوال کرد و همچنان که با مشت رو شکمش می‌کوبید فریاد زنان گفت: که این تخم سگو بندازم! که این پدرنامردو بندازم. آی خدااااااااا. آخ آخ خدا. من اینو میخواسم چیکار خداااا؟ آی اصغر ذلیل مرده درست! آی آی اکبر توله سگ درست!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آدم چه چیزای خوبی تو هاردش پیدا می کنه. ۵.۳ مگ حجمشه. اگه حال ندارین دانلود نکنین :)

+ نوشته شده در 14:8 توسط مریمی .