تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
شنبه شانزدهم آذر 1387
لعنت خدا به این سه شنبه ها

طرح از ژوست فالش

باز سه شنبه. تا برسم خانه هزار جور فکر تو سرم چرخ می زند. لعنت به من که حنجره ام به حرف باز نمی شود. تو هم حتما آدمی مثل خودم هستی. راحت می شود فهمید. از این نگاهها و حالی به حالی شدن ها چی عاید آدم می شود؟ علی پشت در ایستاده. دست تکان می دهد. رسیده ام وسط کوچه که داد می زند: کجایی تو؟

- می گشتم

- تو؟!

نگاهم را از نگاه متعجبش می گیرم و تو جیبم می گردم.

- معطل شدی؟

- نه. تازه رسیدم. تو رفته بودی بگردی؟ ..س نگو! کجا بودی جدی؟

تو پله های ساختمان سر و صداهایی می آید. یک موزیک تند و صدای بگو بخند. باز محسن و دار و دسته اش. فکر می کنم: عاقبت کار دست همه مون می دن. تو این محله با مسجد سر کوچه اش. با این مردم فضولش٬ با این صابخونه. همین طور که سرمون به کار خودمونه کلی منت داره که در و همسایه شاکین که خونه رو داده به چنتا مجرد٬ وای به اینکه دیگه پای دختر و دود و دم محسن هم کشیده بشه وسط. صدای علی را می شنوم: با این دیوونگیای محسن. حساب کن شب امتحانی زیر این بارون خوار همه مون گاییده اس. آواره بشیم دنبال خونه.

دو تا تخم مرغ می گذارم نیمرو شود و بالا سرش می ایستم. بیخودی ذهنم می رود پیش دختر سه شنبه ها. این اسم را خودم روش گذاشتم. از این دختره و اون دختره که رفقایم به همه ی دخترها می گویند خیلی بهتر است. جور خاصی است. نگاه کردنش. راه رفتنش. همه چیزش. با همه فرق دارد. خداییش تو زندگیم به دختری اینطور فکر نکرده بودم. جایی که ما بودیم اصلا نمی شد از این کارها کرد. و آنقدر هر کس که مرا از نوجوانی می شناخت از آقایی و نجابت و چشم پاکیم حرف زده بود که این سه صفت را رسماً به زور کرده بودند تو پاچه ام و من چاره ای نداشتم جز اینکه آقا و نجیب و چشم پاک باشم. حتی اگر نخواهم. نخواهم؟ انگار یادم رفته که در این مورد من اصلاً کاره ای نیستم و ذات گهم سر رشته ی امور را دستش گرفته.

نفهمیدم بوی تخم مرغ سوخته را اول حس کردم یا اردنگ علی را زیر ماتحتم. به هر حال بی شام ماندیم. علی رفت سراغ محسن. من ماندم و بوی گند تخم مرغ سوخته و کتابهای صد تا یک غاز و یاد چشمهای دختر سه شنبه ها. حوصله ی شلوغیشان را ندارم.

عاقبت سفره ی دلم را پیش محسن باز کردم. بسکه راحت است این بشر. آدم راحت باش کنار می آید و حرف می زند. تا گفتم دختری که هر سه شنبه دم غروب می بینمش تا تهش را خواند. غش غش خندید و زد به شانه ام: پس بچه مثبت  ما هم گرفتار آمد. ایول. سه شنبه میام ببینمش شازده رو.

- محسن! جان عزیزت! گه نزنیا! من حتی روم نمیشه باش حرف بزنم. دمت گرم.

- دارمت بابا! دارمت. می زنی؟

سیگاری را که سمتم دراز کرده بود می گیرم. پک اول سرفه. پک دوم سرگیجه

- باحال نیس؟

- چی بود توش نکبت؟

-طلا!

تا سه شنبه بشود دلم هزار بار می میرد و زنده می شود. لعنت خدا به این سه شنبه ها. عصر که می شود بزک می کنم. به خودم می رسم. در بند یک تار مویم می روم که اینوری باشد خوب است یا اونوری. تک تک زخمها و جوشها و خط های صورتم را می بینم. همه ی چیزهایی را که هیچ وقت متوجهشان نیستم٬ سه شنبه که می شود٬ و هر چه زمان به سمت عصر می رود بیشتر می بینم. بیشتر حس می کنم. غروب که می شود٬ تمام قوای درونی من بیدارند. زنده اند. همه ی سلولهام با هم نفس می کشند. آواز می خوانند. و من عاشقی تک تک ذره هایم را حس می کنم. رقصشان را می بینم.

محسن سه شنبه تا عصر کلاس دارد. قرار می گذاریم همانجایی که من همیشه دختر سه شنبه ها را می بینم. از بعد از ظهر دل تو دلم نیست. صد بار لباس عوض می کنم. از این و آن لباس قرض می گیرم. کلی به خودم می رسم. تا عصر بشود و بزنم بیرون هزار بار می میرم و زنده می شوم.

این همه به خاطر یک لحظه رد شدن از کنارش. چشم تو چشمش شدن و هی نگاه را از چشمش به لب تر وحشیش و از لبش به نگاه کشنده اش بالا و پایین کردن و حالی به حالی شدن. بی حس شدن. فروریختن. غم و انتظار تا سه شنبه ی بعد.

باران می بارد از دیشب. کفشم تو چاله های گلی پیاده رو گند زده می شود. مهم نیست. سر تا پام را ماشینها که رو آسفالت کج و کوله ی استخر شده ی خیابانها با سرعت می روند به گه کشیدند. بی خیال. تمیزش می کنم. عشق آدم را اینطور می کند. در بند نیستی و همزمان اسیری.

پراید قراضه و کثیف محسن را می بینم کنار خیابان. خودش نشسته تو ماشین. سوار می شوم. هنوز مانده تا بیاید. دستم به وضوح می لرزد. محسن دستم را می گیرد. خنده را سر می دهد: هی بهت می گم پاشو بیا اینور٬ هم خانوم هس٬ هم گرت و علف٬ هم آبکی. نشسی همش لا کتاب. یه کم اعتماد به نفس نداری بری جلو با دختره حرف بزنی.

هیچ نمی گویم. می بینمش از دور. شال و کلاه سفید دارد. دستپاچه می شوم. در ماشین را باز می کنم. پنجه ی محسن دور مچ دستم قفل می شود: اومد؟ بشین بینم! کدومه؟

سعی می کنم دستم را از دستش رها کنم: شال و کلاه سفید داره

محسن دقیق می شود روش. از کنارمان رد می شود. متوجه ما نمی شود. انگار دارد دنبال من می گردد. حس می کنم. نگذاشت پیاده بشوم. گاز داد و رفت: درستش می کنم برات. دیگر هیچ نمی گوید. تا برسیم خانه ساکت ساکت است. ساکتیش مشکوک است. تو پاگرد جلوی خانه اش می ایستیم که دست بدهیم ازش می پرسم: چیزی شده محسن؟ جواب می دهد: نه! چیزی نیس. بعد بت میگم.

فردا ظهر که بر می گردم خانه٬ محسن زنگ می زند: پاشو بیا پایین کارت دارم. می روم سراغش. پسری که نمی شناسمش در را باز می کند. محسن لم داده آن طرف هال. مست است. بوی دود هم پیچیده باز: برو تو اتاق. یکی اومده ببینتت.

مردد می روم سمت در اتاق. در را آهسته باز می کنم. انگار آب سردی بریزند روم. تمام تنم یخ می کند. چندشم می شود. دختر سه شنبه های من لخت افتاده گوشه ی اتاق و سیگار دود می کند. من را که می بیند می نشیند. ساکت می ماند. ماتم برده. مغزم کار نمی کند. صداش را می شنوم مثل صدای یک ساز تو گوشم می پیچد که: خب بیا تو! چرا معطلی؟

تو نمی روم. در را آرام می بندم. من تا به حال دختری لخت ندیده ام. موی دختری غریبه را تا به حال ندیده ام. بغض دارم. گلوم خشک است و می سوزد. نفسم سخت است. تنم داغ شده. بر می گردم سمت محسن: چه کار کردی؟

-برو تو! پولتو حساب کردم. میری یا با اردنگی بفرستم؟

دارم می میرم. می روم تو اتاق. لباس هاش یک گوشه رها شده. کلاه و شال سفیدش. پاهاش را جمع کرده تو سینه اش. انگار خجالت می کشد. مانتوش را انداختم رو تنش. نشستم کنارش. سیگار را از لای انگشتهاش گرفتم و پک زدم. عمیق. یکی دیگر. عمیق. سرم گیج رفت. گفتم: پاشو برو.

لباس پوشیدنش را نگاه کردم. موهایش را که با ظرافت بست و یکی یکی تکه های لباس را که روی تنش می نشست. رفت. من ماندم و محسن و این خماری که هیچ مستی و هیچ نشئگی پایانش نمی دهد.

---------------------------------------------------------

چند تا داستان دارم همینقدی و از این بلندتر. نظر بدید که بگذارم یا چند قسمتی کنمشان یا اصلا نگذارم.

+ نوشته شده در 14:11 توسط مریمی .