
قبل نوشت: این داستان را قبل از این نوشته ام. برای شازده کوچولویی. جمله ها و تعبیرهای بسیاری در این داستان٬ جمله های خود آن شازده کوچولو هستند. دلم نمی خواست تغییری بدهمشان. اگر میخوانید آن جوری بخوانید که من نوشتمش. آن جوری که من هربار می خوانمش. اگر نه٬ بگذرید.
----------------------------------------------
آخر وقت بود. داشتم جمع می کردم بساطم را که الهه در زد و تو آمد. یک پاکت سفید بزرگ دستش بود همینطور که می آمد سمت من گفت: پسر جوانی آمد حق ویزیتش را پرداخت کرد و این پاکت را داد و گفت به شما بدهم٬ خودتان می دانید. پاکت را رو میزم گذاشت و رفت. برداشتم و نگاهش کردم. از این پاکتهای پستی بزرگ بود. روش هیچ اسم و آدرسی نبود. بازش کردم. چند تا کاغذ جواب آزمایش توش بود با یک کاغذ معمولی که روش چیزهایی نوشته بودند. برداشتم خواندمش:
«سلام. من را احتمالاً یادت نیست. یک ماه پیش رسیدم خدمتتان٬ برام چند تا آزمایش نوشتید که جوابشان همراه این نامه است. اما برای من مهمتر از آنچه که در آن کاغذها نوشته شده٬ اینهاییست که اینجا نوشته ام.
بیش از یک ماه پیش بود٬ من آمده بودم این ساختمان برای کاری. طبقه ی پانزدهم. سوار آسانسور شدم. درست پشت سر شما. کس دیگری نبود. یک مانتوی آلبالویی پوشیده بودی با شال و کفش لیمویی. یک گوشی موبایل مشکی دستت بود. تا آسانسور برسد طبقه ی یازدهم من سه بار نگاهم را بلند کردم تا صاحب آن انگشتهای کشیده را که روی ناخنهای کوتاهش هیچ لاک و هیچ برقی نبود ببینم. اما هر سه بار خالی که روی گونه ی راستتان است توجهم را جلب کرد و نگذاشت ببینمتان. وقتی آسانسور ایستاد و شما از آن پیاده شدید خشکم زد. انگار قرار بوده من همه ی عمرم را در آن آسانسور بایستم و آن انگشت های کشیده را و آن خال سیاه را که انگار مرکز کائنات است نگاه کنم.
دکمه ی سیزده را فشار دادم. این آسانسور فقط در طبقه های فرد می ایستاد. با بیشترین سرعت و کمترین سر و صدای ممکن دو طبقه را پایین آمدم. اما تو نبودی. هیچ کس نبود. آنجا چند تا مطب دکتر بود و یکی دو تا وکیل و یک دفتر حسابرسی. اسم یک خانم دکتر فقط یادم مانده. دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی. تنها اسمی که می شد روی آن انگشتهای بلند بی آرایش که انگار سرنوشت مرا رج می زدند٬ گذاشت. مردم تا فردا بشود و تو بیایی.
خانم دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی٬ من خوب می دانم که چه دردی دارم. برای نالیدن از دردم نیست که اینها را اینجا می نویسم. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر. یک شب خواب دیدم در اتاقی تنگ و تاریک و نمناک هستم. تو هم بودی. به من گفتی من دارم می روم٬ بیا بیرون. مجبورم درها را قفل کنم. تنها می مانی. آن اتاق چند تا در داشت. گفتم باشد٬ قفل کن. می مانم. گفتی اینجا سرد است. تاریک است. تنهایی. گفتم تنها می مانم. تو رفتی و درها را قفل کردی. باز برگشتی از پشت در گفتی این اتاق یک در دیگر هم دارد. روی سقفش است. اگر پشیمان شدی از آن بیا بیرون. اما نردبان نیست. باید از دیوار بالا بروی. نگاه کردم دیدم دیوارهای اتاق ۱۰۰ متر بلندی دارند٬ مثل تونلی که آن آسانسور توش بالا و پایین می رفت٬ آن اتاق قبر من شده بود.
یک شب دیگر خواب دیدم به خالی گوشه ی لب فرشته ای خیره شده ام. هر چه سعی می کنم نمی توانم بقیه ی صورتش را ببینم. سعی خفقان آوری بود. تب دار بودم. بعد انگشتهای کشیده ای آمدند جلو نبض مرا گرفتند... آن شب آن اتفاقی که دوستانم ازش با شور و هیجان حرف می زدند افتاد. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر.
من همیشه در زندگیم عجله داشته ام. همیشه کارهایی که برایم بزرگ بوده کرده ام٬ با آدمهای بزرگتر از خودم گشته ام٬ با بزرگترها همکلاسی شده ام٬ و عاشق بزرگترها شدم. اولین بار وقتی ۴ سالم بود عاشق شدم. عاشق یک دوچرخه ی ۲۶ قرمز. برای داشتنش گریه کردم. اما برایم بزرگ بود. وقتی من اندازه اش شدم برده بودندش. از آن وقت این طالع من شد.
وقتی که مریضیم تو این سراشیبی افتاد که حالا هست٬ فهمیدم برای لذت هایی که نبرده ام چقدر وقت کم است. از وقتی تو را دیده ام بوف کور را هزار بار خوانده ام. به من خیانت کن خانم دکتر. به من پشت کن. برایم دل نسوزان. به من عشق نورز. میخواهم لذت این رنجها را ببرم. من وحشیم به عشق تو. یک پرنده هست به اسم کوکو که تخمش را در لانه ی پرنده ی دیگری میگذارد. وقتی جوجه از تخم در آمد جوجه های میزبان را می کشد. صاحب لانه به او غذا می دهد. ازش مواظبت می کند. کوکو بزرگ می شود. زیبا می شود. وحشی می شود و صاحب لانه را می کشد. حالا دل من لانه. دریای مدیترانه وقتی توفانی می شود موجهاش یکدیگر را می کشند٬ من مثل این دریای لامصبم. احساساتم خودشان را با کشتن و خوردن حس های دیگرم نشان می دهند.
عاشقت شده ام. این جمله را می توانی با تف پرت کنی توی صورتم. این جمله در خروجی زبانم هیچ وقت نبود. در ورودی ذهنم بود. من با عقلم عاشقت شده ام. اگر از من بپرسی چرا جوابی ندارم برایت. چون عقلم اسیر شده. اگر عقلم از تو آزاد بود بود می توانستم قشنگ ترین دلیلها را بیاورم.
گاهی خدا انگار می فهمد که کسی را نابجا خلق کرده. آن وقت می بردش. گاهی آدم خودش می فهمد که نابجا بوده. آن وقت راهی برای گم شدن می جوید. مثل من. من یک حرف نابجا بودم که با تو نوشته شدم.»
نامه همین جا تمام شده بود. انگار نا تمام مانده بود. چند بار خواندمش. جواب آزمایشهاش را نگاه کردم. و آن وقت من٬ برای مریضی٬ گریه کردم. از آن وقت هر وقت کسی در این اتاق را می زند منتظرم پسر جوان عاشقی باشد. هر وقت جوانی به دیدنم می آید منتظرم که او باشد. هر وقت به ناخنهای بی برق و بی لاکم نگاه می کنم٬ هر وقت به این خالی که روی گونه ی راستم است و روزگاری می خواستم برش دارم نگاه می کنم٬ یاد پسر کوچکی می افتم که مثل دریای مدیترانه پر تلاطم است. پسر کوچک عاشقی که یک کوکو در دلش لانه کرده.