تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
شنبه بیست و سوم آذر 1387
به تلنگر

من دوست دارم تنها و در دل سیاه شب برم آخر دنیا .( میدانی آخر دنیا کجاست ؟) سکوتش را دوست دارم . احساس امنیت میکنم . آنجا که تهی از هیاهوی های روزانه است و از بوی تعفن لجنزاری که آدمی برای خود درست کرده خبری " نیست که نیست " زمان ایستاده است و سقف آسمان بلند .

این جمله ها مرا می کشاند به وسوسه ی شب. نزدیک نیمه شب است. هوا سرد. و من عاشق این سرما. عاشق اینکه نوک دماغم یخ بزند و ماهیچه های تنم بلرزند و دندانهام به هم بخورند و انگشتهام سر شود. شب اینجا اینطور است. بر عکس روزش٬ دلگیر و لنجزار و سقف آسمان کوتاه. می زنم بیرون.

- کجا دختر نصف شبی؟

- کار دارم. بر می گردم کارم تمام شد.

- زود نیست یه کم؟ میخوای کارتم تموم شد برنگرد٬ ها؟!

در که پشت سرم بسته می شود در جهان دیگری هستم. وای. چرا پیش از این لذتش را از خودم گرفته بودم؟ وقتی که اندیشه های پلید و نفس های متعفن خوابند... دراز ترین خیابان شهر را می گیرم و از کنارش می روم پایین. که شهر شب را ببینم٬ مثل زیبای خفته ای که افسون جادوگر صبح نمی گذارد ببینیش. کمی که می روم پایین صداهایی می شنوم. آه پس مردمانی هستند مثل من که شب را با همه ی پاکیش دوست دارند. جلوتر که می روم نور آتشی را می بینم. جای خالی خانه ای که خرابش کرده اند و هنوز هیچ به جاش نساخته اند جماعتی را می بینم گرد آتشی نشسته. بهتر که می بینمشان٬ ناله ی درد خماری٬ التماس برای گرت و دوا٬ بچه هایی که تو کیسه های آشغال دنبال غذا می گردند...

دردم می گیرد. می گذرم از کنارشان. پایین تر می روم... باز صدای ناله ی خفیفی می شنوم٬ نزدیک تر که می شوم شدیدتر می شود. هم ترسیده ام و هم کنجکاو. تو پیچ کوچه ی بن بست تاریک و خلوتی می ایستم. صدا از اینجاست. آهسته سرک می کشم. چند مرد٬ زنی را آزار می دهند. نمی شود راحت بگذرم. می روم عقب تر و ۱۱۰ را می گیرم. آدرس می دهم. تا راه بیفتم دوباره٬ زن را رها کرده اند. افتان و خیزان و خونین می رود. پشت جان پناهی که بیرون در خانه ای ساخته اند٬ پنهان می شوم٬ مردها را می بینم که از کوچه در می آیند. کمی که دور می شوند باز راه می افتم. بغض دارم. پلیس تو این خراب شده پس به چه دردی میخورد؟ پایین تر می روم... صدای جیغ کودکی این بار توجهم را جلب می کند. سمت صدا می روم. باز در پناهگاه خرابه ای یک دله آتش می بینم و چندین بچه ی بی خانه که اطرافش نشسته اند و مردی که مثلا بزرگترشان است و مشت و لگد را گرفته به سر و تن بچه ای ۱۰ - ۱۲ ساله. جلو نمی روم. ما بین حرفهاش می فهمم که بچه٬ پول کاسبی امروزش را خورده. می دوم تا از آن همه کثافت دور شوم. خسته از دویدن و با بغض در گلو باز پایین تر می روم. چراغ ماشین پلیس این بار توجهم را جلب می کند و چند مردی که کنارش ایستاده اند٬ نزدیک که می شوم می شناسمسان٬ همانهایی که زن را آزار می دادند. پاشُل می کنم. گوش می دهم. انگار بحث معامله ایست. حالم به هم می خورد. بر می گردم. کمی بالاتر یک آژانس تاکسی هست. می دوم تا بهش برسم. در سرم هزار جور فکر است. متنفر شده ام. گریزانم. کمی که میگذرد حس می کنم ماشین پلیس دارد نزدیکم می شود. همان قبلی است. کنارم ترمز می کند و صدام میکند. می ایستم.

- تو خیابون چی کار داری نصف شبی؟ کجا می ری؟

- خونه دوستم بودم. میرم خونه خودمون.

- الان؟ می موندی تا صبح خونه دوستت. خونتون کجاس؟ خونه دوستت کجا بود؟

جوابش می دهم. می گوید سوار شو می رسانیمت.

- ممنون. کمی جلوتر آژانس هست. با آن می روم.

شهر٬ شهر است. شب و صبح ندارد. آدمها همانند. خواب و بیدار ندارد. اصلا من شکر خوردم که حرف زیادی زدم.

+ نوشته شده در 14:27 توسط مریمی .