تبليغاتX
ذهن متورم يك زن
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
نامه ها

تقصیر من نبود به خدا خانوم... الهی مطهره بمیره... من فهمیدم که مطهره به همه گف... منم به خدا به همه میگم چی کار می کنه. آبروشو می برم. تو رو خدا خانوم... به بابام نگین... به هیشکی نگین... من می دونم با مطهره چیکار کنم... همون روز که بهش گفتم٬ فهمیدم دوید رف پیش بچه ها. قبلاً فقط با من را می رف زنگ تفریح... با هیشکی دوس نمی شد. بعد تا بش گفتم دیدم چه رف چسبید به بقیه بچه ها. من از اولشم تنها بودم. هیشکی باهام دوس نمی شد. فقط مطهره که پارسال وسط سال اومد این مدرسه خانوم علوم مون آورد نشوندش پیش من. هیشکی قبلشم پیش من نمی نشس. باهامَم دوس نمی شدن. اولش پارسال صادقی پیشم می نشس... اما یه بار شکوفه بهش گفته بود این کاپشنمو دوروغ می گم مال داداشم بوده٬ مامانم از مامانش خریده. آخه مامانش تاناکورا داره. اما دوروغ می گف به خدا. مال داداشم بوده. بعد صادقی هم از پیشم رف. فک کرده بودن دوروغ میگم. بعدش مطهره اومد. با هم دوس شدیم. من همه رازامو بهش گفتم. حتی نامه ها که اون پسره بهم داده بود. که لباس مشکی می پوشید پشت لباسش یه عکس اژدها بود٬ دادم خوند. اما بهم پس دادشون. نامه ها رو میذاشتم تو لباسم که هیشکی نبینه آخه داداش کثافتم چیزامو میگشت. بعد هر وخ تنها بودم تو خونه میفهمیدم حالا میادش از تو لباسم در می آوردم میذاشتم زیر قالی. اینقد خونده بودمشون که دیگه داشتن پاره می شدن. روزی هزار باز می خوندمشون. می نشسم تو اتاقم کتابمو باز می کردم میذاشتم لای کتابم می خوندمشون. داداشم اما بار اول که اومد٬ دیدشون. من اینقد ترسیده بودم. بهم گف اگه به کسی بگم٬ اونم نامه ها رو نشون بابا میده. اون وخ میدونی که چی میشد؟ همون بلایی که سر آبجی بزرگم اومد.

هر وخ مامانم می رف بیرون داداشم میومد پیش من. بابام تو زیر زمین خونه یکی از همسایه ها تعمیر می کرد وسایل مردمو. داداشم پیشش وامیساد. اما تا می فهمید مامانم میخواد بره بیرون اجازه می گرف از بابام. الکی بونه می کرد. بعدش میومد پیش من. اولین بار اینقد ترسیدم و گریه کردم. با دستش محکم دهنمو گرفته بود و لباسامو به زور می کند. در اتاقمم قفل کرده بود که یه وقت بابام نیاد. خیلی ترسیده بودم. بعدشم بهم گف اگه به کسی بگی٬ نامه هاتو نشون میدم. اون وخ سرتو با چاقو می برن. چاقوشو دیده بودم. خیلی گنده بود. من یه بار قبلش رفته بودم سرش. تا اون دکمه شو فشار دادم تیغش پرید بیرون. یهویی ترسیدم انداختمش زمین. داداشم خواب بود. بیدار شد یه عالم زدم.

اون روز اولی٬ یه عالم خون اومد. به هیشکی نگفتم. داداشم دسمال بهم داد بذارم تو لباسم. همون روز که داشت لباسامو می کند به زور٬نامه ها رو دید. اما محل نذاشت. بعد که کارش تموم شد خوندشون. بعدش گف به بابا می گم اگه بگی. بعد سرتو با همون چاقو می بره. راس میگف. می برید. من خیلی ترسیده بودم. مامانم همون روز فهمید خون میاد. فکر کرده بود پریود شدم. اما بعد دید دیگه نمیاد. فک کرده بود اتفاقی بوده. گف بعداً درس میشه خودش. بچه های مدرسه قبلی که توش بودم یه چیزایی می گفتن که زن و مردا با هم چیکار می کنن که بعداً بچه میاد. اما من درس نمی دونسم. تو این مدرسه هم با هیشکی دوس نبودم. بدشون میومد از من. بعدش مطهره اومد نشس پیشم. با هم دوس شدیم. همه رازامونو می گفتیم. اما اون یکیو هیچ وخ بهش نگفتم. می ترسیدم بگه به کسی. به هم جوک هم می گفتیم. مطهره جوکای زشت بلد بود. بعد من خیلیاشو نمی فهمیدم برام می گف. آخه مطهره بزرگتر بود. خودش گف من روفوزه شدم قبلاً. دو سه سال بزرگتر بود. بعدش من یه روز ازم خون اومد. اینقد ترسیدم. فک کردم آدم حامله بشه اینجوری میشه. به مطهره گفتم. خندید بهم. گف: "نه خره پریود شدی. من سه سال قبل پریود شدم. خب تو کوچیک تری. باید بری به مامانت بگی" بعدش گف چرا حامله؟ مگه کاری میکنی؟ بعدشم خندید. من ترسیدم اما هیچی نگفتم... ترسیدم فهمیده باشه.

بعد یواش یواش ازش می پرسیدم چه جوریه. چون بلد بود... نمی دونم از کجا می دونس... بهم گف وقتی آبجی بزرگاش حرف می زدن وامیساد گوش می داد. من کم کم ازش یاد گرفته بودم چه جوریه. به داداشم می گفتم. اما آخرش نمی دونم چی شد. داداشم همیشه می گف مواظبه. اما نفهمیدم دیگه چرا اینجوری شد. وقتی پریود نشدم فهمیدم چی شده. یه کم صب کردم. اما بازم نشد. اینقد ترسیده بودم. می خواسم خودکشی کنم. یه عالمه قرصای مامانمو خوردم. اما نمردم. فقط استفراغ کردم. نصف شب تا صب همش بیدار می شدم و میرفتم تو دسشویی یه آب سبزی استفراغ می کردم. به هیشکیم نگفتم. چون آبجی بزرگم که قرص خورده بود خودکشی کنه بابام که فهمید یه عالم زدش... بعدم کردش تو لونه کفتراش رو پشت بوم... یه اتاق سیمانی بود رو پشت بوم٬ یه در آهنی میله میله داشت. کرده بودش لونه کفتراش. کردش اونجا. درم قفل کرد روش. آبجیم اینقد گریه کرد... همش گریه می کرد... بعد نفهمیدم کی اومد رو پشت بوم بردش. یه بار بابام پاشد صب رف رو پشت بوم دید قفل درو شکستن و آبجیمو بردن. یه عالمه با لگد مامانمو زد... گف تقصیر توئه که اینجوری شده... من ۵ سالم بود... اما یادمه... بعدا که پیدا شد بابام اصن نذاش من ببینمش. نفهمیدم باهاش چیکار کردن. من ۵ سالم بود... مامانم فقط هی گریه کرد٬ گریه کرد. هنوزم گریه میکنه مامانم. اینقد گریه کرد که پیر شد. چشای سیاهش آب آورد. من میدونم مال گریه اس.

من می ترسیدم بگم. به داداشمَم ترسیدم بگم. اگه می فهمید قبل اینکه بابام بکشه خودش منو می کشت. برا همین به مطهره گفتم. آخه اون رازامو به هیشکی نمی گفت. شاید می دونست باید چی کار کنم که بچه بمیره. اما اون به همه بچه ها گف... همه معلما فهمیدن... تو رو خدا به بابام نگین... به خدا خانوم تقصیر من نبود... اگه می گفتم... بابام...


در تب نوشتمش

+ نوشته شده در 15:42 توسط مریمی .