هفتم مرداد بود، 9 ماه و 9 روز قبلش. یعنی اون شبی که اون اسپرمای سگ مست پفیوز ریختن سر اون تخمک قحبه. فرقی نمی کنه. پای حرف هر کدوم بشینی میگه اون یکی مقصر بود. من کاره ای نبودم. من گول خوردم. جهنم. چه مهم که کی گول زد و کی گول خورد؟ موضوع اینه که اتفاق افتاد. و تو حالا هستی. تو یه رخشورخونه ی نکبتی. با هیچ رخشور نکبتی مثل خودت که باهاش رو هم بریزی. نه اینکه نباشه یا نخوای. شاید دلیلش (به قول مصطفی مستور) این باشه: خوشبختی یا داشتن همه ی اونا با همه یا نداشتن هیچ کدومشون. بازم فرقی نمی کنه که تو تو زندگیت چه بد بختیایی کشیدی و چه گهی به چاله زدی. که همه قبول داشتن تو هیچ گهی نمیشی یا همه تشویقت کردن که مطمئنا یه گهی میشی. و اصلا سوقت دادن به این سمت که بالاخره یه گهی بشی. فرقی نمی کنه که تنهایی تا ابد یا نیستی و اینکه این تنهایی رو دوس داری یا ازش زده ای. به هر حال تو فدای این بحث مضحک بین پروردگارت و خایه مالای دور و برش شدی. که تهش ثابت بشه که تو استعدادو لیاقتش را داشته ای. گیرم تو معترف باشی که گردنت از مو هم باریک تره و هیچ استعداد و هیچ لیاقتی نداری. گیرم تو اثبات این قضیه رو به پشم هم نگیری